سوزدل

در سراشیبی که نامش زندگی است
با همه ی بیگانگی ها راه می روم ،
و در سکوت سد و غمگین زمان ، بی هدف ، بی یار و یاور می روم .
من می روم تا بلکه در دشتی بزرگ ، آنچه را که گم کرده ام باز یابم .

سینه آتش گرفته ام را به حراج گذاشته ام.
مرا بخرید ای روزهای خاکستر گرفته!
دفنم کنید زیر الوار سوزان مهجوری!
رهایم کنید در رنج بیحساب دوری!
چگونه نسوزم ، وقتی او هست و من از دیدنش محرومم؟!
چگونه خاکستر نشوم ، وقتی آتش عشقش را آبی نیست ؛
وقتی نامش هست و خاطرهای از سیمایش نیست؟!
اما زندگی خوش است بر کام عاشقان ،
تا آمدنش ، به دق الباب دل عاشق میآید.
جوابم بده ، ای محل اسرار آسمانها ،
ای صاحب دیوان بارگاه ربوبی! من ، یک کهکشان سؤالم؛
سیارهای کوچک در «راه مکه» آمدنت.
خورشید منظومه آل یس!
کدامین مدار ، گرد سیمای آسمانی تو میگردد؟
کدامین کهکشان ، نشانی حقیقت افکار و اجداد اهورایی توست؟
من یک آسمان سؤالم. مرا در انبوهی راه ها و کوره راه ها،
در جنگ امید و ناامیدی، رهنمون باش!

يــا صــفـاي خـلــوت افــلاكـيــان دارد بـقـيـع
مـي تـوان گـفت از گـلاب گـريـه اهـــل نـظر
صــد هـزاران چـشـمـه آب روان دارد بـقـيـع
گـر چـه مي تابد بر اوخورشيد سوزان حجاز
از پـــر و بــال مــلائـك ســايـبـان دارد بـقـيـع
قـرن ها بگـذشـته بر ايـن ماجـرا اما هــــنوز
داغ هـجـده سـاله زهراي جوان دارد بـقـيـع
خــفـتـه بـين مـنبـر و مـــحرابي امـا بـاز هم
از تــو اي انســيه حــورا نشـان دارد بـقـيـع
راز مــخفي بودن قـــبـر تـو را بـا مـا نـگفـت
تابه کي مهر خموشي بر دهان دارد بـقـيـع
شب كه تنها ميشود با خـلوت روحاني اش
اي مـــديـنـه انـتــظـار ميــهمان دارد بـقـيـع
شب كه تاريك است و در بر روي مردم بسته است
زائــري چــون مــهــدي صاحــب زمـــان دارد بـقـيـع
بارخدایا!توفیق همه رابرای ایجادیک زندگی سعادتمنداخلاقی ویک محیط نورانی انسانی درخواست می کنم.وهم ازدرگاه تومی خواهم که خروج قائم آل محمد(ص)رانزدیک گردانی واوراازنهان جهان درآوری ودوران غیبت اورابه پایان بری.تابرکهن ترین معبدتوحید تکیه زندوبانگ دلربای خویش رابه گوش بشری برساندوبه رسم ستم وستمگری پایان دهدوبنای عدل ودادودانایی وشایستگی راپی نهد...