برج شیطان در مکه و سایه شیطان بر کعبه+عکس



برج شیطان در مکه و سایه شیطان بر کعبه+عکس
آیا تا به حال اسمی از برج ابراج البیت شنیده اید ؟
به تصویر زیر نگاهی بیندازید !!!
بزرگترین سازه ساخته شده به دست بشر تا کنون !
این برج درست کنار کعبه در حال ساخت است آیا میدانید که این برج که ابراج البیت نام دارد قرار است چه کار کند ؟
[تصویر:  borj%202.bmp]در شب ۲۱ دسامبر سال ۲۰۱۲ در ساعت ۱۱ و ۱۱ دقیقه روز سایه این برج شیطانی بر کعبه احاطه داشته باشد میدانید یعنی چه ؟
یعنی شیطان بر خدا تسلط یابد(آياميشود؟)ابدا
[تصویر:  borj%202.bmp]



آیا این نیز دلیلی بر احاطه ماسون بر عرب نیست ؟
آیا شیطان بر عقاید آنها ریاست میکند ؟

پايان حكومت حضرت حجت





پیامبر اکرم ( صلی ا... علیه وآله ) در خطبه معروف خود در روز غدیر وقتی به توصیف امام مهدی ( علیه السلام ) می پردازند می فرمایند :

 ... آگاه باشید که او ]خاتم الاوصیاء مهدی موعود (علیه السلام ) [ انتقام گیرنده از ستمگران است ... او خونخواه خون به نا حق ریخته همه بندگان صالح خداست ...

(بحار الأنوار ، ج 37 ، ص 211 و 213 )

پایان حکومت حضرت:

امام صادق ( ع ) می فرماید : « دولت  او آخرین و بهترین دولت هاست ، پس از پایان همه دولت ها می آید . هیچ خاندانی نیست که حکومتی برای آن تصور باشد ، جز این که پیش از او به حکومت می رسد ، تا هنگامی که ما به قدرت رسیدیم ، این چنین رفتار می کردیم . در حدیث دیگری از حضرتش آمده است : « میان وفات قائم و آغاز رستاخیز چهل روز فاصله است . »

 ( بحارالأنوار ، ج 52 ، ص 145 ؛ ارشاد مفید ، ص 345

در مورد روزهای پس از شهادت حضرت مهدی ( ع ) امام صادق ( ع ) آورده است : « در توبه بسته می شود و به کسی که پیش از آن ایمان نیاورده باشد و در ایمانش خیری کسب نکرده باشد ، دیگر ایمان آوردن سودی نمی بخشد . آن ها بدتـریـن مردمان هستند . » هـمچنین حضرتش می فـرمایـد :     « پایان یـافـتن سلطنـت او از نشانه های رستاخیز است . »

( ینابیع المودّه ، ج 3 ، ص 136 )

مرگ حضرت:

این که حضرت ، به مرگ طبیـعی یا شهادت از این جهان خـواهـد رفـت ، اختلاف هایـی در روایات به چشـم می خورد . برخی از روایات می گویند که آن حضرت مدتی حکومت خواهد کرد ، سپس وفات می کند و مسلملنان بر او نماز می گذارند  . از بعضی روایات استفاده می شود که مرگ آن حضرت طبیعی نخواهد بود و به دست جنایتکاران ، بامشخصاتی که برای آنان ذکر شده ، به شهادت می رسد.

 (  تاریخ ما بعد الظهور ، سید محمد صدر، ص 881 )

 

امام صادق (ع ) می فرمایند : « چون دولت حقّه مدّتش به سر آید ، مرگ حضرت حجّت (ع ) فرا می رسد . او را زنی از بنی تمیم به شهادت می رساند که نام او « سعیده » است و همانند مردان، ریش و سبیل دارد. او به هـنگام عـبـور حضرت، سنگ آسیابی را از پشـت بـام به سوی او پرتـاب می کـند و حضرت را به شهـادت می رساند . »

 ( الزام الناصب ، ص 109 ( به نقل از روزگار رهایی ،  ج 2 ، ص 662 )

 

بررسی و قضاوت در این امرمبتنی بر دو مسأله است : 1-  آیا همه امامان معصوم ( ع ) شهید می شوند یا امکان دارد که به مرگ طبیعی از دنیا بروند ؟ 2-  اگر در سایر ائمه ( ع ) پذبرفتیم که همه به شهادت رسیده اند ، نسبت به امام زمان (ع ) چه خواهد شد ؟ اجل طبیعی یا شهادت ؟

میان این که آیا همه ائمه به شهادت رسیده اند یا به مرگ طبیعی از دنیا رفته اند اختلاف است : « شیخ صدوق بر این باور است که همه معصومین به اجل غیر طبیعی از دنیا رفته اند ... کسی که چنین عقیده ای نداشته باشد از ما نیست . »

( اعتقادات ، صدوق ، ج 5 ، ص 131 )

 

شیخ مفید در جواب صدوق می نویسد : « آن چه را که شیخ صدوق در رابطه با درگدشت پیامبر (ع ) و امامان معصوم ( ع ) به ستم و قتل گفته ، برخی از آن ها ثابت است و برخی مشکوک . قائلین به شهادت ائمه ، اصل کلی را از این گونه روایات استفاده کرده اند و بر این نظرند که ساختار بدنی پیامبر و امامان (ع ) به گونه ای است که زمینه و ظرفیت حیات و عمر طولانی را دارند ؛ مگر عارضه یا حادثه ای از خارج بر آنان تحمیل شود .

( تاریخ الغیبة الصغری ، ص 230 )

 

به هر حال اگر نظر شیخ صدوق را بپذیریم و به روایات پایـبـنـد بـاشـیم و آنـها را از نـظر سنـد بـپـذیـریـم، امام زمان (ع ) به دست جنایتکاران به شهادت می رسد. ولی اگر قول شیخ مفید را بپذیریم، باید بگوییم که چگونگی مرگ حضرت مهدی (ع ) روشن نیست.

( چشم به راه مهدی، ص 360 )

 

خاک سپاری حضرت:

امام صادق ( ع ) فرمود : ... « چون معرفت و ایمان به حضرتش در دلهای مردم استقرار یافت ، مرگ حضرت حجّت فرا می رسد . حضرت امام حسین ( ع ) متولی غسل و کفن و حنوط و دفن ایشان خواهد شد و هرگز غیر از وصّی ، وصّی را تجهیز و آماده خاک سپاری نمی کند . »

( بحار الأنوار ، ج 53 ، ص 13 وج 51 ، ص 56 / کافی ، ج 8 ، ص 206 )

واي به حالمان اگر برعكسشان عمل كنيم



درد دل




زهرا جان شرمنده كه بهای حسینی شدن ما بی حسین شدن تو بود

 و شرمنده تر آنكه تو بی حسین شدی و ما حسینی نشدیم


داشتم صدای شهیدی را گوش میدادم .می گفت به خاطر خوشایند دیگران جهنم را به جان نخرید.دارم به این فکر میکنم که چند بار شده که برای خوشایند تو کاری را انجام داده ام که بهشت رابخرم.یادم رفت به تو بگویم دیروز پیچک های حیاط خشکیدند.می بینی؟!این روزها دارم چه کار میکنم که یادت نیستم،خودم هم نمی دانم.انقدر خودم را مشغول دنیا وکارهای دنیا کرده ام که وقت برای با تو حرف زدن ندارم.دلم تنگ شده... تنگ روزهای خوش با توسخن گفتن.دوباره حرفهایم دارد رنگ وعده های همیشگی را می گیرد ومن اما نمی دانم چرا هیچ وقت نمی توانم حال وهوایش را ثابت نگه دارم.خسته ودلمرده شده ام از این همه تغیرهای بی اساس وبی پایه.تغیری که رنگ وبوی تورا نداشته باشد به درد نبودن می خورد تا هرچیز دیگر.حتی بقیه ی دوستانم هم فهمیده اند که من مثل سابق نیست چه برسد به تو که هر روز با تودرد ودل می کردم وحال.... می دانم که پیچک ها هم از غصه حرف نزدن من با تو خشکیده اند.دلم  دیگر درسینه ام مرده وبوی تعفنش همه جارا پرکرده.این را از نگاه های مردمانی که از کنارم می گذرند می فهمم.عجیب است که چرا خودم بویش را حس نمی کنم. بهانه ی تمام حرفهایم.می شود باز هم تو دلم را بتکانی  از این همه بوهای عجیب وغریب؟!دلم نیاز به خانه تکانی دارد.کمکم میکنی؟!رویم نمی شود با این دلم صدایت بزنم.شاید دلیل دیگر نیامدنم همین باش.دستی به دلم بکش تا دوباره روی برگشتن پیدا کنم برای درد ودل با تو... .


آقا جان :من خیلی کوچکتر از آنم که بخواهم چیزی بگویم ولی می خواهم حرف دلم را بشنویدمنی که غرق در گناهم ولی با این حال دلی دارم پر ز شور و شوق وصال ؛و رسیدن به آزادی.

آقا جان؛هوای شهرمان را دود و دم گناه گرفته بوی غربت در کوچه های شهرمان پیچیده؛ دلهای مردم شهر سیاه شده دیگر اثری از دلهای پاک نیست دیگر کسی به فکر دیگری نیست گذشت آن زمان که همسایه به فکر همسایه اش بود و از تمام احوال او خبر داشت ولی دریغ که اکنون همسایه، همسایه اش را نمی شناسد چه رسد که از احوال او جویا شود .

آقا جان؛ در این شهر همه با هم غریبه اند، هر کس سرش به کار خود است و در پی اندوختن متاع دنیا، همه در تلاش هستند ، صبح تا شب به دنبال یک چیز می دوند چیزی که در شهرمان حرف اول را می زند،پول.آری پول است که دیگر حرفی برای کسی باقی نگذاشته است و مردم برای بدست آوردنش از هیچ کاری دریغ نمی کنند آنها حاضرند برای بدست آوردن پول دل ها را بشکنند، قلب ها را به درد بیاورند، زندگی ها را نابود کنند !

آقا جان؛ شرم می کنم از گفتنش ولی آنها حاضرند به خاطر بدست آوردن دنیا هر چیزی را از دست بدهند حتی حاضرند قلب شما را به درد بیاورند و دل شما را از دست بدهند و کسی نیست تا به آنها بگوید: ای جاهلان لباس آخرت جیب ندارد اینها را برای چه اندوخته اید؟

آقا جان؛ نمی دانم چه بگویم ولی همین مردم با این همه ظلم و ستمی که در حق خود و دیگران روا می دارند در محافلی که نام شما برده می شود می آیند تا خودی نشان دهند ناله سر می دهند و گریه می کنند تا خود را منتظر تر از بقیه نشان دهند ولی آقا جان اینان

 تا کی می توانند شخصیت کاذب خود را حفظ کنند؟

آقا جان؛ما همه به امید روزی هستیم که شما بیایید و تمام پرده ها کنار رود و چهره ی واقعی دروغ گویان بر مردم آشکار شود.

حكومت وسياست درسيره امام سجاد(ع)

حكومت وسياست درسيره امام سجاد(ع)


● مدخل

امام سجاد عليه السلام و حضرت زينب سلام الله عليها دو ركن اساسى نهضت سالار شهيدان، ابى عبدالله عليه السلام هستند كه بى ترديد دوام و بقاى نهضت حسينى مديون فداكاريهاى آنهاست.
متاسفانه چهره قهرمانانه امام سجاد عليه السلام توسط بعضى از دوستان ناآگاه و دشمنان آگاه تحريف شده و از امام به عنوان چهره اى پيوسته بيمار و كنار از مسائل سياسى!! ساخته اند. بى ترديد اين تلقى نسبت به ساحت مقدس اين امام شجاع وخستگى ناپذير ظلمى سترگ است! زنده ترين دليل مطلب خطبه هاى افشاگرانه امام سجاد عليه السلام در كوفه و شام و موضع سازش ناپذير امام با ستمگران و برخورد خشمگينانه با عالمان دربارى است.
در اين مقاله برآنيم شاهدى ديگر بر حضور فعال سياسى امام عليه السلام در صحنه سياسى آورده تا اندكى از حق آن امام مظلوم ادا شده باشد. بنابراين، موضع گيرى حضرت را در باره دو قيام گسترده اى را كه در زمان وى صورت گرفت يعنى قيام توابين و قيام مختار به مخاطبان آشنا تقديم مى كنيم:
از جمله مباحثى كه در سيره سياسى حضرت امام زين العابدين عليه السلام بايد مورد توجه قرار گيرد. موضع امام عليه السلام در برابر قيام توابين و قيام مختار است. براى بررسى دقيق اين موضوع بايد چند نكته به عنوان تغذيه اين بحث مورد توجه قرارگيرد:

● مشروعيت قيام

1- امامان شيعه عليه السلام پيوسته به شيعيان سفارش مى كردند، زير هرعلمى كه تحت عنوان قيام بلند شد قرارنگيريد، بلكه ابتدا مشروعيت آن قيام را احراز كنيد، آن گاه با آن همراه شويد كه در غير اين صورت خونتان هدر خواهد شد و چنين تعليل مى فرمودند كه شما دو جان نداريد كه با يكى تجربه كنيد و با ديگرى زندگى!! يك جان بيش تر نيست:
عيص بن قاسم گويد، امام صادق عليه السلام فرمود: برشما باد به تقوا از خداوندى كه شريكى براى او نيست و اين كه مراعات جان خود را بكنيد. به خدا قسم اگر كسى گوسفندانى را به دست چوپانى بسپارد آن گاه چوپان بهترى بيابد چوپان قبلى را كنار زده، او را گزينش مى كند. به خدا قسم اگر شما دو جان مى داشتيد كه با يكى تجربه مى كرديد و با ديگرى زندگى مانعى از بى احتياطى نبود!! و لكن شما يك جان بيش تر نداريد كه اگر بيهوده آن را ازدست دهيد ديگر زمينه اى براى توبه هم نخواهيد داشت. پس سزاوار آن است كه جانتان را هدر نداده (و زير هر علمى قرار نگيريد) اگر كسى از ما دم زد و قيام كرد (زود تحت تاثير قرار نگيريد) و ببينيد، انگيزه چيست (و هر قيام گرى را به زيد قياس نكنيد و) نگوييد زيد قيام كرد كه (حساب او از ديگرانى كه باانگيزه هاى غيرالهى قيام كردند جداست) زيد عالم بود، راست گو بود و شما را دعوت به خود نمى كرد (او هرگز در پى حاكميت و به مسند نشاندن خويش نبود بلكه)هدف زيد تحصيل رضايت آل محمد بود و اگر پيروز مى شد به عهدش وفا كرده (وامامت را به امام حق مى سپرد) او قيام كرد تا هيمنه و قدرت سلطه گران غاصب رابشكند...»
از اين روايت استفاده مى شود در زمان امام صادق عليه السلام فرصت طلبان فراوانى با سوء استفاده از محبوبيت فوق العاده اهل بيت و نام آنها در صدد به قدرت رسيدن خود بودند كه نمونه بارز آن قيام بنى العباس بود.
قيامى كه انگيزه هاى جاه طلبانه از آغاز تا پايان آن موج مى زد! و متاسفانه گاه بعضى از دوستان و برخى از بستگان امام عليه السلام هم اغفال مى شدند و تحت تاثير قرار مى گرفتند.
سخن امام صادق عليه السلام اين است كه تحت تاثير اين فرصت طلب هاى شياد قرار نگيريد و بيهوده جانتان را هدر نكنيد و تا مشروعيت كامل قيامى برايتان محرز نشده در آن شركت نجوييد.
2- از آن جا كه بسيارى از قيام هاى دوره امام عليه السلام، قيام هاى مسلحانه و ضد طواغيت بود و مشى امامان، به ويژه امام سجاد عليه السلام وارد نشدن در اين قيام ها بوده است، ما براى آن كه نظر امامان عليه السلام را در مورد اين قيام ها دريابيم بايد سراغ شواهد و قرائن برويم تا حقيقت رادريابيم، چه بسا در مسير تحقيق گاه به مذمت امامى از قيام يا سردار قيام برخوريم، لكن اين نمى تواند دليل بر محكوم بودن آن قيام باشد، زيرا چه بساامام با اين مذمت تنها مى خواسته ارتباط خود را با قيام تكذيب كند كه اين امرى كاملا طبيعى است.
بنابر اين قضاوت پيرامون قيام هاى دوران ائمه عليه السلام كار آسانى نيست، بايد با حوصله، مجموع شواهد و قرائن را كنار هم گذارد تا به يك جمع بندى صحيح و منطبق با واقع رسيد.
3- مجموعه قيام هايى كه در دوره هاى بعد ازامام حسين عليه السلام صورت گرفته است بر دو نوع است:
الف) قيام هايى كه با اهداف وانگيزه هاى شيطانى و قدرت طلبى صورت گرفته است، هرچند در ظاهر دوستى اهل بيت عليه السلام ، بويژه خون خواهى سالار شهيدان حسين عليه السلام را يدك مى كشيدند. نمونه بارزو عينى اين نوع قيام ها، قيام «بنى العباس» است. اينان هدفى جز رسيدن به حكومت نداشتند، لذا وقتى به قدرت رسيدند اگر نگوييم بيش از بنى اميه، لااقل بمانند آنها جنايت كردند و فرزندان فاطمه سلام الله عليها را به شهادت رساندند.
ب) قيام هايى كه با اهداف و انگيزه هاى الهى بود و تنها انگيزه مقدس ظلم ستيزى را دنبال مى كرد و در صورت پيروزى در قيام بدون ترديد قدرت را به صاحب اصلى آن، يعنى امامان شيعه عليه السلام تحويل مى دادند.
نمونه بارز اين قيام، قيام شهيد، زيدبن على بن الحسين عليه السلام است كه در نهايت قداست بود و شهيد «زيد» از معتقدين امامت امام صادق عليه السلام بود و اگر پيروز مى شد به تصريح امام صادق عليه السلام لو ظفر لو فى قدرت را به حضرت واگذار مى كرد.
امامان شيعه عليه السلام قيام هاى نوع اول را محكوم و قيام هاى نوع دوم را مورد تاييد قرارمى دادند (البته نه به صورت علنى، بلكه نوعا مخفيانه آنها را مورد تاييد قرار مى دادند).
با توجه به اين سه مقدمه اينك به بيان موضع امام سجاد عليه السلام پيرامون قيام توابين و قيام مختار مى پردازيم:

● قيام توابين

سخنرانى هاى افشاگرانه حضرت امام سجاد عليه السلام و زينب كبرى، سبب شد كه وجدان هاى خفته بيدار شده و انگيزه انتقام خواهى و خون خواهى در جان ها زنده شود. قيام توابين با همين انگيزه شروع شد.
اولين جرقه هاى آن بلافاصله بعد از شهادت امام حسين عليه السلام در گرفت و به صورت علنى در سال 65 ه.ق شروع شد.

● ماهيت قيام توابين

اين قيام انگيزه مقدس انتقام خواهى از خون سالار شهيدان را دنبال مى كرد. در قداست اين انگيزه اين جمله امام سجاد عليه السلام شاهد خوبى است كه به عمويش محمدبن حنفيه فرمود:
«يا عم لو ان عبدا زنجيا تعصب لنا اهل البيت لوجب على الناس موازرته...؛ عموجان اگر يك برده سياهى هم به حمايت از ما برخاست بايد مردم او را يارى كنند.» ماهيت قيام ها را معمولا از سه راه مى توان شناخت:
1 بررسى چهره رهبرى نهضت ؛
2 سيماى همراهان ؛
3 شعارها.
رهبرى اين نهضت را سليمان بن صرد خزاعى به عهده داشت. از چهره هايى كه قبل از فتح مكه مسلمان شده و با پيامبر اكرم همراه بود و بعد هم در ركاب مولى على عليه السلام در تمام جنگ هاى حضرت حضور داشته است.
«شهدالمشاهد كلها مع على عليه السلام ؛ در تمام مشاهد با امام على عليه السلام بوده است.» واو در ماجراى كربلا محبوس و در زندان ابن زياد بوده است.
ديگر چهره هاى اين قيام كه مى توان آنها را از سران نهضت، ناميد، عبارت اند از:
1 مسيب بن نجيبه فزارى ؛ 2 عبدالله بن سعد نفيل ازدى؛3 عبدالله بن واحد تميمى ؛ 4 رفاعه بن شداد.
آن چه در مجموع اظهار نظرهاى اينان ديده مى شود انگيزه مقدس خون خواهى سالار شهيدان عليه السلام است و گفتار ديگر هواداران اين قيام هم در همين راستا مى باشد.
شعارهاى اين نهضت هم تماما شعارهاى خون خواهى سالار شهيدان بوده است.
به عنوان نمونه برخى از شعارهاى آنها را مى آوريم:
لا كوفه نبغى و لا عراقا لابل نريد الموت والعتاقا
نه كوفه را مى خواهيم و نه عراق را، بلكه مى خواهيم در راه خدا جان ببازيم واز عذاب رهايى يابيم.»
يا رب انى تائب اليك قد اتكلت سيدى عليك
پروردگارا به درگاهت توبه مى كنم و فقط اعتمادم بر تو است اى آقاى من!.»
اينها برخى از شعارهاى اين نهضت است! با توجه به اين ويژگى ها اين قيام مقدس را «انتحار» ناميدن ، بى مهرى به ايثارگران و فداكاران است. انتحار يعنى چه؟
يعنى آن كه قيام كنندگان هدف نداشتند ؛ كه دروغ است. و اگر مقصود اين است كه هدفشان پيروزى نبود، مگر قيام مقدس آن است كه هميشه پيروزى در پى داشته باشد؟ قيام مقدس آن است كه در پى انجام وظيفه باشد و بدون ترديد قيام اين آزاد مردان از سر سوز و احساس و مسئوليت و هدف اوليه آنها انتقام از خون ياران بوده است، هرچند اگر پيروز مى شدند، به چيزى كم تر از حكومت اهل بيت عليه السلام راضى نمى شدند.

● امام سجاد عليه السلام و قيام توابين

با توجه به شرايط حساس و بحرانى وخفقانى دوره امام سجاد عليه السلام و موضع تقيه حضرت، توقع بيانى صريح از حضرت در حمايت از اين قيام، نا به جاست و حتى برعكس بايد انتظار نكوهش را هم از امام داشت و لكن وقتى مجموع قرائن و شواهد را كنار هم مى گذاريم، تقريبا اطمينان به رضايت امام عليه السلام به اين قيام پيدا مى كنيم.
1 سليمان بن صرد، يك فقيه مسلم بوده و او خوب مى دانسته كه قيام بدون رضاى امام انتحار است، طبيعى است كه بدون رضايت امام دست به اين اقدام نزند.
2 اين قيام از سوى شيعيان اهل بيت مورد استقبال قرارگرفت «فكان يجيبهم القوم بعدالقوم والنفر بعد النفر؛ گروه، گروه پاسخ مثبت مى دادند.» بدون ترديد اين تحركات از نظر امام، غايب نمانده و اگر نقد و نكوهشى بود ابراز مى داشت.
3 همان گونه كه در روايت امام سجاد عليه السلام ديديم، امام تاييد هر حركتى كه در حمايت از اهل بيت باشد واجب مى دانست و اين قيام انگيزه اى جز حمايت ازاهل بيت نداشت.
در آغاز اين قيام سليمان بن صرد، چنين ايراد خطابه كرد:
ما براى حسين عليه السلام نامه نوشتيم و دعوت كرديم.او آمد و از ما كمك خواست ما كمك نكرديم. نتيجه آن شد كه فاسقان او را هدف تيرهاى خود ساختند و او را كشتند وبى شرمى رااز حد فزون كردند، حتى او را عريان ساختند، آگاه باشيد، بايد قيام كنيد كه خدا را به خشم آورده ايد. نزد همسران و بچه هايتان برنگرديد، مگر آن كه خدا را راضى كنيد.
«والله ما اظنه راضيا دون ان تناجزوا من قتله او تبيروا لاته ابوا الموت فوالله ما هابه امرى قط الاذل؛ به خدا قسم گمان نمى كنم. او راضى شود، مگر آن كه انتقام از قاتلان او بگيرد و يا كشته شويد، از مرگ نهراسيد به خدا قسم هركس از مرگ هراس به خود راه دهد ذليل خواهد شد.»
بنگريد به اين سخنان چگونه شور و حماسه و غيرت از آن مى بارد!! با اين شواهد و قرائن، مى توان تاييد امام سجاد عليه السلام را دريافت. و در كتاب تشيع در مسير تاريخ ادعا كرده است كه امام سجاد عليه السلام مستقيما با اين قيام در ارتباط بوده، ولى شاهد عرضه نكرده است.
در پايان بحث از قيام توابين تذكر به اين نكته لازم است كه اين انتقاد برتوابين وارد است كه چرا به موقع از حق حمايت نكردند (ولى اين اشكال برسليمان بن صرد وارد نيست، چرا كه او به هنگام حادثه عاشورا زندان بوده است.)
اگر اين چهارهزار نفرى كه در قيام توابين شركت كردند، روز عاشورا به يارى امام حسين عليه السلام مى شتافتند، قطعا تاريخ تغيير مسير مى داد.

● قيام مختار

در رابطه با قيام مختار بايد سه بحث مطرح شود:
شخصيت مختار؛ ماهيت قيام مختار؛ ارتباط امام سجاد عليه السلام بااين قيام.
1- شخصيت مختار
از مجموع شواهد تاريخى استفاده مى شود، مختار چهره اى سياسى و محب و شيفته اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام بوده و هر چند ممكن است، در مسير عمل نقدهايى بر او وارد كنند، ولى در اصل نيت و انگيزه والا و مقدس مختار درانتقام گرفتن از خون شهداى كربلا بحثى نيست.
او در يكى از سخنانش گفت:
اصلا زندگى براى من گوارا نيست، مگر آن كه انتقام خون سالار شهيدان را بگيرم.
و ماجراى منهال و سپاس گذارى مختار از اين كه نفرين امام سجاد عليه السلام در حق «حرمله » قاتل على اصغر به دست او تحقق پذيرفته، شاهد ديگرى بر ارادت مختاربه اهل بيت است.
او انتقام خون شهيدان كربلا را گرفت و بااين كار دل اهل بيت را شاد كرد؛ تا قبل از اين انتقام پيوسته اهل بيت داغ دار بودند.
در رابطه با مختار دو گروه روايت رسيده است: رواياتى كه مختار را مى ستايد عمده اين روايات از امام باقر عليه السلام است كه فضاى نسبتا باز سياسى پديد آمده بوده است.
در روايتى آمده است: هيچ زن هاشميه اى بعد از شهادت امام حسين عليه السلام موهايش راشانه و خضاب نكرد تا زمانى كه مختار سر ابن زياد را براى امام سجاد عليه السلام فرستاد. و هيچ روزى امام سجاد عليه السلام خوشحال تر از روزى كه مختار سر ابن زياد را براى امام سجاد عليه السلام فرستاد نبود. حضرت به شكرانه اين خبر خوش يك بار شتر خرما صدقه داد. در روايات ما ستايش هاى فراوانى شده، از آنان كه سبب شادى و خوشحالى مومنى شوند ! حال قضاوت كنيد اجر و پاداش كسى را كه دل امامى را شاد كند!!
در روايتى ديگر حضرت امام باقر عليه السلام فرمود: به مختار ناسزا نگوييد چون او قاتلين ما را به سزاى عمل ننگين آنها نشاند و زن هاى بى شوهر ما را شوهرداد و در شرايط تنگدستى مختار ما را كمك كرد.
در روايتى آمده امام باقر عليه السلام در «منى » مشغول تراشيدن سر بود. دراين هنگام شخصى اجازه خواست و وارد شد و خواست دست امام عليه السلام را ببوسد امام عليه السلام پرسيد توكى هستى ؟ او گفت من پسر مختارم، امام باقر عليه السلام از او تجليل كرد، سپس خدمت امام عليه السلام درد دل كرد كه خيلى عليه پدرم سخن گفته مى شود. امام عليه السلام فرمود چه مى گويند؟ او گفت: مى گويند مختار كذاب است. حضرت با رد اين اتهام تجليل شايسته اى از مختار كرد و خدمات او را برشمرد!
گروه دوم رواياتى است كه مختار را مورد مذمت و نكوهش قرار مى دهد از جمله:
روايتى از حضرت امام صادق عليه السلام نقل شده كه: كان المختار يكذب على على بن الحسين عليه السلام مختار پيوسته به امام سجاد عليه السلام دروغ مى بسته است.
روايت دوم روايتى است كه مى گويد امام سجاد عليه السلام هداياى مختار را رد كرد.
در پاسخ اين روايات دو نكته قابل ذكر است:
1 اين كه سند اين روايات ضعيف است، آن چنان كه محققان فن اثبات كرده اند.
2 در رابطه با شخصيتى كه دشمنان اهل بيت را نابود كرده و خانه هاى آنها را ويران كرده و آنها را به اشد مجازات رسانده بايد انتظار آن را داشت كه دشمنانشان براى لكه دار كردن چهره آنها احاديث دروغين جعل كنند.
و شاهد ضعف اين روايات تجليل فوق العاده علماى شيعه از مختار است:
مرحوم علامه امينى (ره) در باره او مى گويد: «و قد اكبره و نزهه،العلماءالاعلام؛ علماء بزرگ از مختار تجليل كرده و او را از اتهامات برى دانسته اند.» آن گاه نام 21 كتاب از عالمان شيعه را ذكر مى كند كه از اوتجليل كرده اند! با توجه به آن چه گفته شد روشن مى شود كه بسيارى از اتهاماتى كه بر مختار وارد كرده اند، بى اساس است:
مى گويند مختار مدعى وحى بوده ومى گفته جبرئيل بر او نازل مى شود. اين اتهام، اتهامى است آن قدر واهى كه زن جوان مرده را به خنده وا مى دارد. مى گويند:
او كيسانى و طرف دار امامت محمد بن حنفيه بوده است و معتقد بوده كه او مهدى موعود است كه غايب شده است. جواب اين اتهام آن است كه: اولا، كيسانيه بعد ازمرگ محمد بن حنفيه اعلام موجوديت كردند و مختار در زمان خود محمد بن حنفيه كشته شد. ثانيا، نه مختار قائل به امامت محمد بن حنفيه بود و نه خود محمد بن حنفيه قائل به امامت خودش، بلكه او به تصريح روايت امام صادق عليه السلام اقرار به امامت امام سجاد عليه السلام داشت «عن الصادق عليه السلام ما مات محمد بن حنفيه حتى اقر لعلى بن الحسين عليه السلام.» بلى محمد بن حنفيه به نمايندگى از امام سجاد عليه السلام چهره معنوى و تقدس قيام مختار بوده است و مدرك آن را بيان خواهيم كرد. پس تهمت كيسانى گرى كه متاسفانه بعضى نويسندگان معاصر هم نوشته اند، بى اساس است.
مى گويند: وقتى امام مجتبى عليه السلام در مدائن در خانه عموى مختار بسترى شد، مختار به عموى خود پيشنهاد كرد كه امام حسن عليه السلام را به معاويه تحويل دهيم! پاسخ اين اتهام آن است كه اولا، سند روايت ضعيف است، چون مرسل است.
ثانيا، در روايتى آمده مختار به اين وسيله مى خواسته عمويش را امتحان كند واگر عمويش تصميم مى گرفت كه امام حسن عليه السلام را به معاويه تحويل دهد. اولين كسى كه با او برخورد مى كرد مختار بود.
ثالثا، ما قائل به عصمت مختار نيستيم، اگر فرضا اين پيشنهاد از مختار صادر شده باشد، يك اشتباه و لغزش بزرگ در بره ه اى از عمر اوست، و اين سبب نمى شود كه ما او را به كلى ضد اهل بيت بدانيم و بر فرض اگر چنان پيشنهادى از او صادر شده باشد، عملكرد بعدى مختار توبه عملى اوست.
مى گويند: مختار ابتدا به خوارج اعتقاد داشت و بعد زيدى شد و سپس به شيعه گرايش پيدا كرد!! اين نيز اتهامى بيش نيست، به ويژه آن كه زيديه سال ها بعد از مرگ مختار اعلان موجوديت كردند.
اينها برخى از اتهاماتى است كه به مختار زده مى شود ونسبت به شخصيتى كه كارى آن چنان بزرگ انجام داد، بايد انتظار اتهاماتى بيش از اين را هم داشت!!

2- ماهيت قيام مختار

آن چه از مجموع عملكرد قيام مختار استفاده مى شود، اين است كه او مى خواسته اقتدار پيدا كند تا در سايه آن انتقام خون قاتلين كربلا را بگيرد. او همكارى بسيار خوبى با حضرت مسلم بن عقيل سفير امام حسين عليه السلام داشت و در زمان وقوع حادثه عاشورا در زندان بود.
و مشاهده جنايات ابن زياد به ويژه بر نيزه كردن سرهاى شهدا انديشه انتقام را در وجود او زنده كرد و بالاخره اين انگيزه مقدس را به ظهور رساند و انتقام خوب و جانانه از جنايت كاران كربلا گرفت. آنها را كوچه به كوچه تعقيب كرد و از مخفى گاه ها به در آورد و به سزاى اعمالشان رساند.
مختار مى كوشيد حتى الامكان مقابله به مثل كند و همان گونه كه جنايت كرده اند به سزاى اعمالشان برساند، آنها را كه اسب بر بدن عزيز خدا حسين تاخته بودند، او هم اسب بر بدنشان تاخت، قطعه، قطعه كرد و آن گاه آنها را سوزاند.
نقل عملكرد مختار در مورد جنايتكاران كربلا به درازا مى كشد و از سبك اختصارى كه در اين مجموعه داريم بيرون است.
ليكن شبهه اى كه در اين جا طرح مى شود اين است كه: مختار قاتلان امام حسين عليه السلام را«مثله » مى كرد، اعضايشان را مى بريد و اين كار حتى در جنگ با كفار ممنوع است. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «اياكم والمثله و لو بالكلب العقور! از مثله كردن حتى نسبت به سگ هار بپرهيزيد.» نيز از سفارش هاى پيوسته پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به رزمندگان قبل از آغاز جنگ اين بود كه «لاتمثلوا» دشمن را مثله نكنيد.
پاسخ به اين اشكال اين است كه: اولا، همان گونه كه گفتيم دفاع از مختار هرگز به معناى مطلق كردن او و مهر تاييد بر همه كارهاى او نيست. چه بسا بتوان اين كار را از اشتباهات مختار حساب كرد.
ثانيا، نهى از «مثله » در روايات به صورت مطلق نيست، بلكه در شرايط عادى است، ولى اگر وضعيت به گونه اى شد كه چاره اى جز آن نبود، هم شرع و هم عقل اجازه چنين كارى را مى دهند.
خوشبختانه در روايتى هم كه نهى از مثله و برخى از امور ديگر آمد يك استثنا دارد: «الا ان تضطروا اليها؛ مگر به اينها اضطرار پيدا كنيد.» چه مى دانيم شايد مختار در وضعيتى بود كه براى زهره چشم گرفتن از دشمنان اهل بيت بايد صاعقه وار عمل مى كرده و اين گونه عمل كند. و به گفته بعضى از محققان «امروز وقتى ما داستان كشتار مختار پسر ابى عبيده ثقفى را مى خوانيم اگر سرى به كتاب هاى حقوقى زده باشيم، ممكن است چنان انتقامى را تا حدى خشن بدانيم و بگوييم چرا چنان كردند؟ يكى را چون گوسفند سر بريدند. يكى را شكم پاره كردند. ديگرى را كه تيرى به فرزندى از فرزندان حسين افكنده و آن جوان دست را سپر ساخته وتير دست و پيشانى او را شكافته بود همان كيفر دادند، ديگرى را در ديگ روغن جوشان افكندند، دست و پاى آن يكى را به زمين دوختند و اسبان را از روى او گذراندند، چنان كه نوشته اند در يك جا 248تن كه در قتل حسين و ياران او شريك بودند اين گونه كيفرها چشاندند.
ما اين داستانها را مى خوانيم در آن نوعى قساوت مى بينيم، اما بايد دانست قضاوت مردم سيزده قرن بعد در باره كردار پيشينيان درست نيست. ديگر آن كه چون خشم انقلاب زبانه زد معيارها دگرگون مى شود، انقلاب معمولا با خشم و قساوت همراه است، بلكه اگر خشم با انقلاب همراه نباشد، انقلاب نيست....»

3- ارتباط امام سجاد عليه السلام با اين قيام:

نكته مهم و اساسى بحث ما اين است كه بدانيم آيا امام سجاد عليه السلام با اين قيام در ارتباط بوده يا خير؟
همان گونه كه در مباحث گذشته آورديم، انتظار اين كه بيان صريحى از امام سجاد عليه السلام به حمايت از قيام مختار در آن وضعيت خفقانى داشته باشيم انتظارى نا به جا و دور از واقعيت است. براين اساس ما بايد به دنبال شواهد و قرائن در مورد رضايت امام عليه السلام به اين قيام باشيم.
شواهد و قرائن نشان مى دهد كه امام از اين قيام راضى بوده است: اولا، انقلابى هاى كوفه نزد محمد بن حنفيه آمدند و به او گفتند مختار قيام كرده است، نمى دانيم آيا اين قيام مورد تاييد است يا نه ؟ اگر مورد تاييد است ماهم وارد شويم. او گفت:
«قوموا بنا الى امامى و امامكم على بن الحسين؛ برخيزيد نزد امام من وامامتان على بن الحسين برويم.» «فلما دخلوا عليه اخبر خبرهم الذى جاوالاجله؛ وقتى بر حضرت وارد شدند محمد بن حنفيه خدمت امام گزارش داد كه اينان با چه هدفى آمده اند».
حضرت فرمود: «يا عم لو ان عبدا زنجياتعصب لنا اهل البيت لوجب على الناس موازرته و قد وليتك هذا الامر فاصنع ماشئت؛ عموجان ! اگر برده سياهى به حمايت از ما برخاست بر مردم واجب است كه او را كمك كنند و من مسئوليت اين امر«ورود در قيام مختار را» به تو واگذار كردم هر گونه كه خواستى عمل كن.»
از اين متن استفاده مى شود كه محمد بن حنفيه نماينده امام سجاد عليه السلام در اين قيام بوده است. ثانيا، پس از آن كه مختار سر ابن زياد را براى امام سجاد عليه السلام فرستاد و چشم امام به سر اين جنايتكار افتاد حضرت در حق مختار دعا كرد وفرمود: «الحمدلله الذى ادرك لى ثارى من اعدائى و جزى المختار خيرا؛ خدا را شكر كه خداوند انتقامم را از دشمنان گرفت، خداوند به مختار جزاى خير دهد.»
شيخ حسن صاحب معالم، در كتاب «التحريرالطاوس » مى گويد: علما ترحيم امام بركسى را دليل بر حسنش مى گيرند، تا چه رسد به امثال اين تعابير. با توجه به اين دو شاهد مى توان حمايت امام سجاد عليه السلام از اين قيام را فهميد و بر داشت كرد كه اين قيام با اذن امام عليه السلام بوده است. فقيه و رجالى بزرگ معاصر مرحوم آقاى خويى گويد: «و يظهر من بعض الروايات ان هذا كان باذن خاص من السجاد عليه السلام؛ از بعضى روايات استفاده مى شود كه اين قيام به اذن خاص امام سجاد عليه السلام بوده است.»

آيا21دسامبرياهمان يكم ديماه دنيابه پايان مي رسد؟



آيا21دسامبرياهمان يكم ديماه دنيابه پايان مي رسد؟
پایگاه اطلاع‌رسانی ناسا در واکنش به شایعات مطرح شده مبنی بر به پایان رسیدن دنیا در روز 21 دسامبر (اول دی ماه)، به سوالات مربوط به این شایعه پاسخ داده است. 

به گزارش خبرگزاری فارس، مدت‌هاست که شایعات مختلفی در مورد به پایان رسیدن دنیا در سال 2012 و در روز 21 دسامبر (مصادف با اول دی ماه) در وبلاگ‌های مختلف و شبکه‌های اجتماعی رد و بدل می‌شود و هر روز ابعاد گسترده‌تری نیز به خود می‌گیرد.
 
برای این شایعات منابع و استنادات مختلفی نیز مطرح می‌شود. تقویم قوم مایا، پیش‌گویی‌های نوستراداموس و حتی منابع مذهبی و باستانی از جمله مواردی هستند که مطرح‌کنندگان این شایعه به آن استناد می‌کنند و نتیجه می‌گیرند که دنیا باید در این روز به پایان برسد.
 
این موضوع مختص ایران نبوده و در سرتاسر دنیا مطرح شده است. شایعه دیگری نیز که در این زمینه مطرح شده بحث خاموشی سه روزه زمین و ورود زمین به دوره جدیدی از حیات خود است. تمام این شایعات و گسترش آن موجب شد تا سازمان هوانوردی و فضا آمریکا (ناسا) به این ادعاها واکنش نشان دهد. مطلب زیر از پایگاه اطلاع‌رسانی ناسا برداشت شده و در آن به سوالات مطرح در این مورد پاسخ داده شده است:
 
سوال) آیا در سال 2012 خطری زمین را تهدید می‌کند؟ بسیاری می‌گویند که جهان در دسامبر 2012 به پایان می‌رسد.
 
ناسا) جهان در سال 2012 به پایان نمی‌رسد. سیاره ما بیش از 4 میلیارد سال به خوبی عمر کرده و دانشمندان معتبر دنیا هم می‌گویند در سال 2012 هیچ خطری زمین را تهدید نمی‌کند.
 
سوال) ریشه این پیش‌گویی که زمین در سال 2012 به پایان می‌رسد، از کجا آمده؟
 
ناسا) این داستان اولین بار با این ادعا آغاز شد که سیاره‌ای به نام «نیبیرو» که سومری‌ها آن را کشف کرده‌اند، در حال حرکت به سوی زمین است. ابتدا گفته می‌شد که این فاجعه در ماه می 2003 رخ می‌دهد و زمانی که این تاریخ گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد، زمان موعد به دسامبر 2012 تغییر کرد و به تقویم باستانی «مایا» ها که تحول بزرگ در سال زمستان 2012 را پیش‌بینی کرده بود، ربط داده شد. به همین دلیل هم تاریخ 20 دسامبر به عنوان روز موعد پیش‌بینی شد.
 
سوال) آیا تقویم مایاها در دسامبر 2012 به پایان می‌رسد؟
 
.
ناسا) دقیقا همانطور که تقویم‌هایی که در خانه دارید پس از 31 دسامبر به پایان نمی‌رسد، تقویم مایا هم پس از 21 دسامبر 2012 تمام نمی‌شود. این تاریخ پایان یک دوره بزرگ تقویم مایا است و پس از آن همانطور که تقویم شما با اول ژانویه ادامه می‌یابد، این تقویم هم با آغاز یک دوره بزرگ دیگر ادامه می‌یابد
 
سوال) آیا ناسا وقوع تاریکی سرتاسری زمین در تاریخ 23 دسامبر تا 25 دسامبر را پیش‌بینی می‌کند؟
 
ناسا) قطعا نه. نه ناسا و نه هیچ سازمان علمی دیگری چنین پیش‌بینی نکرده است. گزارش‌های غلطی که در این مورد منتشر شده، ادعا کرده‌اند که چیزی نظیر بروز «به خط شدن گیتی» موجب حاکم شدن این تاریکی می‌شود. اصلا چنین ترازی وجود ندارد (سوال بعد را ببینید). این شایعات برگرفته از یک پیام آماده‌سازی است که «چارلز بولدن» مسئول ناسا منتشر کرده. این پیام بخشی از یک برنامه دولتی است که با هدف بالا بردن آمادگی مردم انجام گرفته، اما هیچ‌گاه در آن صحبتی از بروز تاریکی نشده است.
 
سوال) آیا این امکان وجود دارد که کرات به نحوی در یک راستا قرار گیرند که بر زمین تأثیر بگذارند؟
 
ناسا) حداقل تا چند دهه آینده چنین همراستایی رخ نمی‌دهد و حتی اگر هم چنین پدیده‌ای اتفاق افتد، تأثیر آن بز رمین بسیار ناچیز است. به عنوان نمونه، در سال 1962 چنین هم ترازی رخ داد، و دو مورد دیگر هم در سال‌های 1982 و 2000 اتفاق افتاد. در هر دسامبر هم زمین و خورشید با مرکز کهکشان راه شیری هم تراز می‌شوند، اما این یک رخداد سالانه است که هیچ تبعاتی هم ندارد.
 
سوال) آیا اصلا سیاره‌ یا کره کوتوله قهوه‌ای رنگ به نام «نیبیرو»، «کره ایکس» و یا «اریس» وجود دارد که در حال نزدیک شدن به زمین باشد و سیاره ما را در معرض تخریب گسترده قرار دهد؟
 
ناسا) نیبیرو یا داستان‌های دیگری که در مورد سیارات نزدیک‌شونده به زمین مطرح می‌شود، همگی شوخی‌های اینترنتی هستند. این ادعاها هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارند. اگر واقعا نیبیرو یا سیاره ایکسی وجود داشت که در حال حرکت به سمت زمین بود و قرار بود در سال 2012 به زمین برخورد کند، اخترشناسان حداقل از ده سال قبل آن را شناسایی و ردیابی می‌کردند و این سیاره باید اکنون با چشم غیرمسلح قابل رویت می‌شد. واضح است که چنین چیزی وجود ندارد. البته «اریس» واقعی است، اما آن هم سیاره‌ای کوتوله شبیه به «پلوتون» است که همواره در بیرون از منظومه شمسی باقی می‌ماند. نزدیک‌ترین فاصله‌ای که این سیاره می‌تواند با زمین داشته باشد، 4 میلیارد مایل است.
 
سوال) آیا در سال 2012 زمین مورد اصابت یک شهاب سنگ قرار می‌گیرد؟
 
ناسا) زمین همواره در معرض تأثیرات ستاره‌های دنباله‌دار و شهاب‌سنگ‌ها قرار دارد، اما اصابت‌های بزرگ بسیار نادر است. آخرین برخود بزرگ یک شهاب‌سنگ با زمین به 65 میلیون سال قبل بازمی‌گردد که موجب انقراض دایناسورها شد. امروزه اخترشناسان ناسا بررسی‌های موسوم به «بررسی ایمنی فضایی» انجام می‌دهند تا اجرام بزرگ نزدیک به زمین را مدت‌ها پیش از برخورد شناسایی کنند. ما پیش از این مشخص کرده‌این که هیچ شهاب سنگ بزرگی مانند آنچه که دایناسورها را منقرض کرد، زمین را تهدید نمی‌کند.
 
سوال) موضع دانشمندان در قبال ادعای به پایان رسیدن دنیا در سال 2012 چیست؟
 
ناسا) ریشه علمی ادعای بروز فاجعه و تغییرات شدید در سال 2012 کجاست؟ مدارک آن کجاست؟ هیچ مدرکی وجود ندارد و همه این‌ها تخیلاتی هستند که در کتاب‌ها، فیلم‌های سینمایی، برنامه‌های مستند و یا حتی در اینترنت ساخته شده‌اند، ما نمی‌توانیم این حقیقت را تغییر دهیم. هیچ مدرک معتبری که ادعای رخ دادن پدیده‌های غیرعادی در دسامبر 2012 را تائید کند، وجود ندارد.

نشانه های ظهور حضرت مهدی (علیه السلام)


نشانه های ظهور حضرت مهدی (علیه السلام)

امام زمان

«آن ساعت نزدیک آمد و ماه آسمان شکافته شد. پس از آنان روی بگردان تا روزی که ندا کننده ای خلق را به عالمی حیرت آور و هول انگیز دعوت کند». (قمر: 1 و6)

در حدیثی آن ساعت را خروج حضرت مهدی(علیه السلام) دانسته که مردم را به آئینی فرا می خواند که آن را منکر و ناشناخته می دانند و باور نمی کنند که آئین اسلام باشد.

امام صادق(علیه السلام) برخی از ویژگیهای آئین اسلام در آن زمان را این گونه بر می شمارد:  وقتی حضرت قائم قیام کند، به جانب کوفه رهسپار می شود و چهار مسجد را در کوفه ویران می سازد [چرا که با موازین اسلام همخوان نیستند] و در روی کره زمین مسجدی که دارای اشراف و بالکن باشد، باقی نخواهد ماند جز این ویران می سازد و آنها را بدون صاف و مستوی [بدون بالکن و اشراف] می سازد، راههای بزرگ را توسعه می بخشد و همه چیزهایی که از دیوارها به کوچه و خیابان موجود است، از قبیل بالکن، ناودان و... دستور می فرماید برچیده شوند، همه بدعت ها را از بین می برد و همه سنت ها را تجدید می فرماید شهرها و کشورهای قسطنطنیه، چین و کوهستانهای دیلم را می گشاید، و هفت سال این گونه حکم می راند که هر سالی برابر ده سال از سالهای معمولی است. سپس آنچه خدا خواهد انجام می دهد.

راوی خبر می پرسد: فدایت گردم چگونه سالها طولانی می شود [و یک سال به اندازه ده سال خواهد گشت] فرمود: خداوند متعال فرمان می دهد فلک درنگ و حرکت را کند گرداند از این رو روزها و سالها طولانی خواهند گشت.

ابو بصیر که راوی خبر است، باز می پرسد: آنان می گویند فلک اگر تغییر کند[و از حرکت معمولی باز ایستد یا کند شود]، از بین خواهد رفت؟ فرمود: این سخن زندیقان است، اما مسلمانان چنین راهی را نخواهند پیمود و حال آن که خداوند متعال ماه را برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) شکافت و قبل از آن خورشید را برای یوشع بن نون برگرداند، از همه بالاتر، خبر داد به طولانی بودن روز قیامت روزی که برابر هزار سال از سالهای معمولی مردمان است. 

 

تایید سخن از دیدگاه دانش روز

1 - طولانی شدن روز و سال در زمان ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) از دیدگاه دانش روز با مشکل روبه رو نخواهد بود، بلکه دانش جدید آن را تایید می کند.

ما در این راستا با توجه به این که نیروی جاذبه (گرانش عام) در همه اجرام آسمانی و اجسام عنصری و زمینی کارگر و مؤثر است، به نیروی جاذبه ماه و تاثیر آن بر آب دریاها، خاک و خشکی ها و ایست دادن به کره زمین اشاره خواهیم داشت.

از دیر باز مردم روزگاران می دانستند میان طلوع و غروب ماه و برآمدن و فرونشینی آب دریاها بایستی رابطه ای وجود داشته باشد، اما چگونگی آن را نمی دانستند تا این که:

نابغه بزرگ جهان دانش «اسحاق نیوتون » برای نخستین بار بر این معما دست یافت و چگونگی پیدایش آن را به درستی بیان داشت. پدیده کشنده(جزر و مد) اساسا زاییده نیروی جاذبه کره ماه است، بدیهی است دریاها در مقایسه با خشکی های زمین از قابلیت انعطاف و نرمی بیشتری برخوردار بوده و بالطبع در برابر نیروی کشش ماه کمتر ایستادگی می کنند، به همین مناسبت توده های آب در زیر پای ماه انباشته می گردند و پدیده ای را به نام «برکشند» ایجاد می کنند.

امام صادق(علیه السلام) برخی از ویژگیهای آئین اسلام در آن زمان را این گونه بر می شمارد:  وقتی حضرت قائم قیام کند، به جانب کوفه رهسپار می شود و چهار مسجد را در کوفه ویران می سازد [چرا که با موازین اسلام همخوان نیستند] و در روی کره زمین مسجدی که دارای اشراف و بالکن باشد، باقی نخواهد ماند جز این ویران می سازد و آنها را بدون صاف و مستوی [بدون بالکن و اشراف] می سازد

همزمان با «برکشند» رو به ماه، «برکشند» دیگری در آن سوی کره زمین ایجاد می گردد بدین سان که آبهای آن سوی کره زمین که از ماه بدورند، کمتر متاثر گردیده و به اصطلاح عقب می مانند و آب توده عظیمی را ایجاد می کنند، لذا روزانه هر نقطه از سطح دریا دوبار دستخوش برکشند و دو بار هم دستخوش «فروکشند» می گردد.

بنابراین، به طور متوسط فاصله(زمان) بین دو جزر و مد متوالی 12 ساعت و 5/25دقیقه است، درست نصف زمانی که طول می کشد، تا ماه ظاهرا یک دور کامل دور زمین بپیماید یعنی 24 ساعت و 51 دقیقه.

جزر و مد همراه با حرکت ظاهری ماه از افق شرقی ناظر، به سمت افق غربی او پیش می روند.

اثر جاذبه خورشید در جزر و مد نسبت به ماه از درجه دوم اهمیت برخوردار است، زیرا فاصله آن بیشتر(فاصله خورشید از زمین یکصد و پنجاه میلیون کیلومتر) است، از این رو نسبت نیروی مولد جزر و مد خورشید تنها حدود7درصد (7%) نیروی ماه است.

وقتی که نیروهای مولد ماه و خورشید هماهنگ عمل می کنند، مثلا هنگام ماه نو که هر دو در یک طرف زمین هستند، جزر و مدها در حداکثر خود هستند و به نام جزر و مد 2بهاری یا «مهکشند» (Sprinq tide) نامیده می شود، حد دیگر وقتی است که خورشید و ماه باهم زاویه 900 درجه (تربیع) می سازند در این هنگام جزر و مد را به حد اقل و به جزر و مدهای خفیف یا «کهشکند» (Iveap tide) مبدل می سازند.

امام زمان عليه السلام

نزدیکی ماه نیز تاثیری در ارتفاع جزر و مد دارد، هنگامی که ماه در حضیض زمینی قرار دارد نیروی مولد جزر و مد آن به اندازه 20% بیش از حد عادی است.

جاذبه ماه سبب می شود علاوه بر آماسیدن آبهای کره زمین خشکی ها نیز دستخوش تورم گردند که در مقایسه با آماس آبها نامحسوس است.

نیروی حاصل از جاذبه ماه و لنگری که از جانب انباشته شدن آبها به وجود می آید، سبب می شوند چرخش محوری زمین به آرامی ایست(ترمز) کند و بدین سان بر طول شبانه روز زمینی می افزایند.

بررسی خطوط رشد و نمو سنگواره های مرجانی بیانگر آن است که در 350 میلیون سال پیش طول شبانه روز حدود سه(3) ساعت کوتاهتر از شبانه روز کنونی بوده و طول سال خورشیدی به چیزی حدود 400 روز بالغ می گردیده است.

بررسی هایی که از روی سوابق بجا مانده از کسوف و خسوف های گذشته به عمل آمده، نشان می دهد که روند افزایش طول روزهای زمینی 0016% ثانیه در هر قرن است. 2

2 - کسی که این نیروی بنیادین و زیربنایی را به نام جاذبه در سرتاسر این نظام اعم از جسمانی، جرمانی و کیهانی به ودیعه نهاده است و شاید این آیه(چنان که برخی از مفسران برآنند) به آن اشاره داشته باشد:

«خدا است آن ذات پاکی که آسمانها را بدون ستون برافراشت و شما آن را ملاحظه می کنید آنگاه با کمال قدرت عرش را در خلقت بیاراست و خورشید و ماه را مسخر اراده خود ساخت که هرکدام در وقت خاص و مدار معین به گردش آیند». ...)(رعد: 2)

چنین خدایی قدرت دارد پریود روزانه و سالیانه (حرکت وضعی و انتقالی) کره زمین را کاهش دهد یک دور گردش وضعی زمین را ده برابر کرده به 240 ساعت برساند و یک دور گردش سالیانه زمین در مدار خود را ده برابر کرده یعنی کره زمین که در هر ثانیه سی(30) کیلومتر حرکت می کند، به 3 کیلومتر کاهش دهد از این رو امام صادق(علیه السلام) برای رفع تعجب از ابوبصیر می فرماید: آنگونه که ماه برای رسول خدا شکافته شد[روایات در این باره از سنی و شیعه به سر حد یقین و تواتر است] و پیش از آن خورشید بر یوشع بن نون باز گشت[به احتمال قوی به مقدار چند ساعت کره زمین در حرکت وضعی خود از راست به چپ (غرب به شرق) برگشته باشد]، چنان که امروزه منجمان ناهید (زهره)شناس معتقدند حرکت وضعی ناهید از شرق به غرب یعنی برخلاف حرکت وضعی زمین است، از این رو در زهره خورشید از مغرب طلوع و به مشرق غروب می کند، پس خداوند قادر است که چنین حرکتی را ظرف چند ساعت برای کره زمین در زمان یوشع بن نون پدید آورد. و از همه مهمتر روز قیامت است که قرآن در باره مقدار آن می فرماید:  «همانا یک روز نزد خدا چون هزار سال به حساب شماست ». (حج:47)

و می فرماید: «او امر عالم را به نظام احسن و اکمل از آسمان تا زمین تدبیر می کند سپس روزی که مقدارش به حساب شما بندگان هزار سال است، باز به سوی خود بالا می برد». (سجده: 5)

سفیانی: او از بیابان بی آب و علف واقع میان مکه و شام خروج کند، سفیانی مردی است بد صورت، آبله رو، چهارشانه، ازرق چشم و نام او «عثمان بن عنبسه » و از فرزندان یزید بن معاویه است، او شهرهای دمشق، حمص، فلسطین، اردن و قنسرین را به تصرف خویش آورد

 ایستادن آفتاب

امام زمان

نوشته سید اسماعیل عقیلی را می توان تایید دیگری دانست بر فرمایش امام صادق(علیه السلام) یعنی بربازگشت خورشید، که ما به تعبیر دیگر بازگشت حرکت وضعی زمین دانستیم، وی در باب علائم ظهور نوشته است: از آن علایم ایستادن آفتاب است در وسط آسمان از اول ظهر تا وقت عصر بدون آن که حرکت نماید، و این دلیل است بر تغییر حرکت افلاک3 مورخان و محدثان این سخن را ذیل آیه نوشته اند:

«ما اگر بخواهیم از آسمان نشانه و آیت قهری نازل گردانیم تا همه بر آن گردن نهند و خاضع شوند». (شعراء:4)

ابوبصیر گوید: از امام صادق (علیه السلام) درباره این آیه شنیدم فرمود: به زودی خداوند درباره آنان چنین خواهد گرد گفتم: اینان چه کسانی می باشند؟ فرمود: بنی امیه و یارانشان می باشند، گفتم آن نشانه و آیه چیست؟ فرمود: ایستادن خورشید بین اول ظهر تا وقت عصر و خارج شدن و پدیدار گشتن یک صورت تا سینه شخصی -که حسب و نسب او شناخته شده است- در خورشید، این پدیده در زمان سفیانی واقع شود در این هنگام سفیانی و دار و دسته او به هلاکت خواهند رسید.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: پیش از ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) پنج نشانه واقع می شود:

1 - صیحه آسمانی، آن حضرت در مکه داخل می شود و در جانب خانه کعبه ظهور می نماید و چون آفتاب بلند شود، قبل از آن منادی ندا کند که همه اهل زمین و آسمان بشنوند و بگوید: ای گروه خلایق آگاه باشید که این مهدی آل محمد است. او را به نام و کنیه جدش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) یاد نماید و در این باره این آیه نازل شد:

2 - سفیانی: او از بیابان بی آب و علف واقع میان مکه و شام خروج کند، سفیانی مردی است بد صورت، آبله رو، چهارشانه، ازرق چشم و نام او «عثمان بن عنبسه » و از فرزندان یزید بن معاویه است، او شهرهای دمشق، حمص، فلسطین، اردن و قنسرین را به تصرف خویش آورد....

3 - فرو رفتن لشگر سفیانی، در بیابانی بین مکه و مدینه، نیروهای او در این محور به سیصد هزار نفر می رسند، و سرانجام خود او به دست لشگریان حضرت مهدی (علیه السلام) در بیت المقدس کشته خواهد گشت.

4 - قتل نفس زکیه، و آن پسری است از آل محمد (صلی الله علیه و آله) که بین رکن و مقام شهید می شود.

5- یمانی: خروج یمانی از یمن اتفاق می افتد. در پاره ای اخبار وارد شده که یمانی و خراسانی و سفیانی در زمان واحد خروج خواهند نمود یعنی در یک روز و یک ماه و یک سال و در میان این سه نفر از یمانی هدایت کننده تر نیست وی خلایق را به سوی حق دلالت می کند.


توقعات امام زمان(عج)ازشيعيان

توقعات امام زمان(عج)ازشيعيان


پرهيز از افراط و تفريط:

امام زمام (عج) در توقيعي مي فرمايند:

«تقوا پيشه کنيد، تسليم ما باشيد و کار را به ما واگذاريد که بر ماست شما را از سرچشمه سيراب بيرون آوريم چنانکه بردن شما به سرچشمه از سوي ما بود ... به سمت راست ميل نکنيد و به سوي چپ نيز منحرف نشويد.»

 

توجه به آن حضرت همراه با محبت

امام زمان (ع) در توقيع شريفي خطاب به شيعيان مي فرمايند: «توجه خود را همراه با محبت و دوستي به سوي ما قرار دهيد و در مسير دستورات روشن و قطعي دين حرکت کنيد که همانا من براي شما خيرخواهي مي کنم و خداوند گواه است بر من و شما و اگر نبود علاقه ما به نيکو بودن شما و رحمت و مهربانيمان بر شما، به سخن گفتن با شما نمي پرداختيم.»

 

ولايت حضرت علي (ع)

در تشرف مرحوم علي بغدادي (ره) در مسير کاظمين، ايشان پرسش هايي را از محضر امام زمان (ع) مي پرسد از جمله مي گويد:

پرسيدم: «روزي نزد مرحوم شيخ عبدالرزاق که مدرس حوزه بود، رفتم. شنيدم که بر روي منبر مي گفت: کسي که در طول عمر خود روزها روزه باشد و شب ها را به عبادت به سر برد و چهل حج عمره بجاي بجاي آورد و در ميان صفا و مروه بميرد ولي از دوستداران و محبان و مواليان اميرالمؤمنين (ع) نباشد براي او چيزي محسوب نمي شود.» امام زمان (ع) فرمودند: «آري والله براي او چيزي نيست.»

 

توسل به حضرت زينب (ع) جهت تعجيل در فرج

در تشرف آقا شيخ حسن سامرايي (ره) در سرداب مقدس، حضرت فرمودند: «به شيعيان و دوستان ما بگوييد که خدا را قسم دهند به حق عمه ام حضرت زينب (ع) که فرج مرا نزديک گرداند.»

 

عرضه اعمال به محضر مقدس امام زمان (عج)

در تشرف مرحوم شيخ محمد طاهر نجفي (ره) خادم مسجد کوفه، حضرت مي فرمايند: «آيا ما شما را هر روز رعايت نمي کنيم؟ آيا اعمال شما بر ما عرضه نمي شود؟»

 

شيعيان چرا ما را نمي خواهند؟!

مرحوم حاج محمد علي فشندي تهراني (ره) مي گويد که در مسجد جمکران سيدي نوراني را ديدم، با خود گفتم اين سيد در اين هواي گرم تابستاني از راه رسيده و تشنه است ظرف آبي به دست او دادم تا بنوشد و گفتم: آقا! شما از خدا بخواهيد تا فرج امام زمان (ع) نزديک گردد. حضرت فرمودند: «شيعيان ما به اندازه آب خوردني ما را نمي خواهند. اگر بخواهند و دعا کنند فرج ما مي رسد.»

 

اخلاص در عمل

يکي از علماي بزرگ اصفهاني مي گويد: «شبي در عالم رؤيا امام زمان (ع) را ديدم. به ايشان عرض کردم چه کنم که به شما نزديک شوم؟» فرمودند: «عملت را عمل امام زمان (ع) قرار بده.» من به ذهنم رسيد که يعني در مورد هر کاري ببين اگر امام زمان (ع) اين کار را مي کند تو هم انجام بده. پرسيدم: «چه کنم که در اين امر موفق باشم؟!» فرمود: «الاخلاص في العمل؛ يعني، در کارهاي خود اخلاص داشته باش.»

 

بردباري و شکيبايي

در تشرف مرحوم سيد کريم پينه دوز (ره) از اخيار تهران که در خانه اجاره اي زندگي مي کرده است و با پايان يافتن مدت اجاره دچار رنج و زحمت مي گردد ضمن اينکه به او بشارت مي دهند، نگران نباشيد منزل درست مي شود مي فرمايند: «دوستان ما بايد در فراز و نشيب ها شکيبا و بردبار باشند.»

 

تحصيل معارف اهل بيت (ع)

مرحوم آيت الله ميرزا مهدي اصفهاني (ره) که سال ها در نجف اشرف نزد علماي بزرگ دانش آموخته بود و اجازه اجتهاد از مرحوم آيت الله ناييني (ره) داشت و به دنبال درک حقايق، مباحث فلسفه را نزد استادان فن تا بالاترين رتبه خوانده بود؛ مي گويد: «ديدم دلم آرام نگرفته و به درک حقايق عالم توفيق نيافته ام. رو به عرفان آوردن و مدتي از محضر استاد عارفان و سالکان آقا سيد احمد کربلايي (ره) استفاده مي کردم تا از نظر ايشان به حد کمال قطبيت و فناء في الله رسيدم. اما ديدم اين مطالب و اين رفتارها با ظواهر قرآن و سخنان اهل بيت عليهم السلام موافق نيست و به آرامش و اطمينان قلب نرسيده بودم.» مرحوم ميرزا مهدي اصفهاني (ره) تنها راه نجات را در توسل به پيشگاه حضرت مهدي (ع) مي بيند، به همين جهت مي گويد: «خود را از بافته هاي فلاسفه و افکار عرفان خالي کردم و با کمال اخلاص و توبه به آن حضرت توسل پيدا کردم. روزي در وادي السلام نزد قبر حضرت هود و صالح عليهماالسلام در حال تضرع و توسل بودن که حضرت صاحب الزمان (عج) را مشاهده کردم.» ايشان فرمودند: «طَلَبُ المَعارِفِ مِن غَيرِ طَريقِنا اَهل البيت مُساوِقَّ لِلأنکارنا و قَد اَقامني الله و انا الحُجّه بنُ الحسن؛ يعني، جست و جوي معارف و شناخت طريق از غير مسير ما اهل بيت طهارت مساوي است با انکار ما و همانا خداوند مرا براي هدايت بشر برپا داشته است و من حجه بن الحسن هستم.» مرحوم اصفهاني (ره) مي گويد: «پس از آن از فلسفه و عرفان بيزاري جستم و تمامي نوشته هاي خود را در اين موارد به رودخانه ريختم و به سوي قرآن و احاديث پيامبر (ص) روي آوردم.»

 

کمک به مردم

در توقيعي شريف، به مرحوم آيت الله العظمي حاج سيد ابوالحسن اصفهاني (ره) دستور دادند: «اُرخِص نَفسَک وَ اَقبِل مجلِسَک فِي الدِّهليز واقضِ النّاس نحن نَنصُرکُ؛ يعني، خودت را براي مردم ارزان کن! و در دسترس همه قرار بده و محل نشستن خود را در دهليز خانه ات قرار بده تا مردم سريع و آسان با تو ارتباط داشته باشند و حاجت هاي مردم را برآورد، ما ياريت مي کنيم.»

 

توجه به پدر و مادر

در احوالات يکي از محبان و شيعيان آمده که پدر پيري داشت و بسيار به او خدمت مي کرد. ايشان شب هاي چهارشنبه به مسجد سهله مي رفت اما پس از مدتي اين کار را ترک نمود. دليل آن را پرسيدند، گفت چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله رفتم در شب آخر نزديک مغرب تنها به مسجد سهله مي رفتم عرب بياباني را ديدم سوار بر اسب که سه بار به من فرمود: «از پدرت مراقبت کن.» من فهمديم که امام زمان (ع) راضي نيستند من پدرم را بگذرام و به مسجد سهله بروم.

 

توسل به قمر بني هاشم (ع)

از مرحوم آيت الله مرعشي نجفي (ره) نقل شده است که يکي از علماي نجف اشرف که به قم آمده بود مي گفت: «مدتي براي رفع مشکلي به مسجد جمکران مي رفتم و نتيجه نمي گرفتم روزي هنگام نماز دلم شکست و عرض کردم مولا جان! آيا بد نيست با وجود امام معصوم (ع) به علمدار کربلا قمر بني هاشم (ع) متوسل شوم و او را در نزد خدا شفيع قرار دهم؟!» در حالتي ميان خواب و بيداري امام زمان (ع) فرمودند: «نه تنها بد نيست و ناراحت نمي شوم بلکه شما را راهنمايي مي کنم که چون خواستي از حضرت ابوالفضل العباس (ع) حاجت بخواهي اين چنين بگو: يا أبالغوث ادرکني.»

 

احترام به قرآن

در تشرفي که براي مرحوم حاج شيخ محمدحسن مولوي قندهاري در حرم مطهر ابوالفضل العباس (ع) روي داده است ايشان مي گويد ديدم قرآني روي زمين بر سر راه افتاده است به من فرمودند: «هوشيار باش و به قرآن احترام کن. من خم شم و قرآن را برداشتم و بوسيدم و در قفسه گذاشتم.»

 

خدمت به محرومان

آقاي محمد علي برهاني مي گويد در خرداد 1358 هـ.ق براي رسيدگي به مردم محروم منطقه فريدن رفته بودم. هنگام بازگشت ماشين خراب شد و در بيابان تنها ماندم. ديدم چاره حز توسل به مولايم حضرت صاحب الزمان (ع) نيست، به آن حضرت متوسل شدن و گفتم: «يا اباصالح المهدي! ادرکني.» ناگهان وجود مبارک امام زمان (ع) تشريف آوردند و ضمن بشارت به آمدن وسيله نقليه فرمود: «ما هم اينجا رفت و آمد مي کنيم. شما هم خيلي مأجوريد چون خدمت به محرومين مي کنيد. و اين روش جدّم حضرت علي (ع) است. تا مي توانيد در حدّ تمکّن به اين طبقه خدمت کنيد و دست از اين کار بر نداريد که کار خوبي است.»

 

روضه حضرت ابوالفضل (ع)

در تشرّف آقاي محمد علي فشندي تهراني (ره) پس از اينکه نماز امام حسين (ع) در شب هشتم ذيحجه را به او ياد مي دهند حاج محمد علي مي پرسد: «فردا شب امام زمان (ع) در چادرهاي حجاج مي آيد و به آنان نظر دارد؟» فرمود: «در چادر شما مي آيند چون فردا شب مصيبت عموريم حضرت ابوالفضل (ع) در آن خوانده مي شود.»

 

ايران شيعه، خانه ماست

مرحوم آيت الله ميرزا محمد حسن نائيني (ره) در دوران جنگ جهاني اول و اشغال ايران توسط قواي انگليس و روس خيلي نگران بودند از اين که کشور دوستداران امام زمان (ع) از بين برود و سقوط کند. شبي به امام عصر (ع) متوسل مي شود و در خواب مي بيند ديواري است به شکل نقشه ايران که شکست برداشته و خم شده است و در زير اين ديوار تعدادي زن و بچه نشسته اند و ديوار دارد روي سر آنها خراب مي شود. مرحوم نائيني چون اين صحنه را مي بيند بسيار نگران مي شود و فرياد مي زند: «خدايا، اين وضع به کجا خواهد انجاميد؟» در همين حال مي بيند حضرت ولي عصر (ع) تشريف آوردند و با دست مبارکشان ديوار را که در حال افتادن بود گرفتند و بلند کردند و دوباره سر جايش قرار دادند و فرمودند: «اينجا (ايران شيعه)، خانه ما است. مي شکند، خم مي شود، خطر است ولي ما نمي گذاريم سقوط کند ما نگهش مي داريم.»

 

مواظبت بر قرائت و خواندن قرآن

در تشرّف شيخ محمد حسن مازندراني که به بيماري سل مبتلا بوده است او را شفا مي دهند و به او مي فرمايند: «قرائت  و مواظبت بر قرآن


تاریخچه و هدف بنای مسجد جمكران چیست ؟



تاریخچه و هدف بنای مسجد جمكران چیست ؟
در باره مسجد مقدس جمكران ماجرای معروفی نقل شده كه متذكر می شویم. بر طبق نقل مشهور، شخصی به نام شیخ "حسن بن مثله جمكرانی" می گوید: من شب سه شنبه، 17 ماه مبارك رمضان سال 373 هجرى قمرى در خانه خود خوابیده بودم كه ناگاه جماعتى از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بیدار كردند و گفتند: برخیز و .....  مولاى خود حضرت مهدى علیه السلام را اجابت كن كه تو را طلب نموده است• آنها مرا به محلى كه اكنون مسجد جمكران است آوردند، چون نیك نگاه كردم، تختى دیدم كه فرشى نیكو بر آن تخت گسترده شده و جوانى سى ساله بر آن تخت، تكیه بر بالش كرده و پیرمردى هم نزد او نشسته است، آن پیر، حضرت خضر علیه السلام بود كه مرا امر به نشستن نمود، حضرت مهدى علیه السلام مرا به نام خودم خواندند و فرمودند: "برو به حسن مسلم (كه در این زمین كشاورزى می كند) بگو: این زمین شریفى است و حق تعالى آن را از زمین هاى دیگر برگزیده است، و دیگر نباید در آن كشاورزى كند. " عرض كردم: یا سیدى و مولاى! لازم است كه من دلیل و نشانه اى داشته باشم و گرنه مردم حرف مرا قبول نمی كنند، آقا فرمودند: "تو برو و آن رسالت را انجام بده، ما نشانه هایى براى آن قرار می دهیم، و همچنین نزد سید ابوالحسن (یكى از علماى قم ) برو و به او بگو: حسن مسلم را احضار كند و سود چند ساله را كه از زمین به دست آورده است، وصول كند و با آن پول در این زمین مسجدى بنا نماید ...". چون به راه افتادم، چند قدمى هنوز نرفته بودم كه دوباره مرا باز خواندند و فرمودند: "بزى در گله جعفر كاشانى است، آنرا خریدارى كن و بدین مكان آور و آنرا بكش و بین بیماران انفاق كن، هر بیمار و مریضى كه از گوشت آن بخورد، حق تعالى او را شفا دهد". حسن بن مثله جمكرانى مىگوید: من به خانه بازگشتم و تمام شب را در اند یشه بودم، تا اینكه نماز صبح را خوانده و به سراغ على المنذر رفتم و ماجراى شب گذشته را براى او نقل كردم و با او به همان مكان شب گذشته رفتیم، و در آنجا زنجیرهایى را دیدیم كه طبق فرموده امام علیه السلام حدود بناى مسجد را نشان می داد. سپس به قم نزد سید ابوالحسن رضا رفتیم و چون به در خانه او رسیدیم، خادم او گفت: آیا تو از جمكران هستى؟ به او گفتم: بلى! خادم گفت: سید از سحر در انتظار تو است. آنگاه به درون خانه رفتیم و سید مرا گرامى داشت و گفت: اى حسن بن مثله من در خواب بودم كه شخصى به من گفت: حسن بن مثله، از جمكران نزد تو می آید، هر چه او گوید، تصدیق كن و به قول او اعتماد نما، كه سخن او سخن ماست و قول او را رد نكن. از هنگام بیدار شدن تا این ساعت منتظر تو بودم، آنگاه من ماجراى شب گذشته را براى وى تعریف كردم، سید بلافاصله فرمود تا اسب ها را زین نهادند و بیرون آوردند و سوار شدیم، چون به نزدیك روستاى جمكران رسید یم، گله جعفر كاشانی را دیدیم، آن بز از پس همه گوسفندان می آمد، چون به میان گله رفتم، همینكه بز مرا دید به طرف من دوید، جعفر سوگند یاد كرد كه این بز در گله من نبوده و تاكنون آنرا ندیده بودم، به هر حال آن بز را به محل مسجد آورده و آن را ذبح كرده و هر بیمارى كه گوشت آن تناول كرد، با عنایت خداوند تبارك و تعالى و حضرت بقیه الله ارواحنا فداه شفا یافت. ابو الحسن رضا، حسن مسلم را احضار كرده و منافع زمین را از او گرفت و مسجد جمكران را بنا كرد و آن را با چوب پوشانید. سپس زنجیرها و میخ ها را با خود به قم برد و در خانه خود گذاشت، هر بیمار و دردمندى كه خود را به آن زنجیرها می مالید، خداى تعالى او را شفاى عاجل می فرمود، پس از فوت سید ابوالحسن، آن زنجیرها ناپدید شد و دیگر كسى آنها را ندید. (تلخیص از كتاب نجم الثاقب، ص 383 تا 388) در مورد هدف از بنای این مكان، مطلب قابل اعتمادی در منابع معتبر ذكر نشده است. ضمنا در فضیلت این بنای مقدس نیز شاید همین بس باشد كه این مسجد تنها مسجدی است كه به امر مبارك حضرت صاحب الزمان(عج) بنا گردیده و از طرفی توصیه به خواندن نماز در آن شده است. علمای ربانی و عرفای بالله در این مسجد كراماتی دیده اند و احیانا توفیقاتی یافته اند كه در فضیلت آن همین نكته بس است. توجه سیل خروشان مشتاقان مردم و منتظران آن حضرت صلوات الله علیه نیز خود نشان فضیلت این مسجد مقدس است.

داستان عجيب




داستان ذیل در مورد شخصی است که عاشق دختر همسایشان شده است.او برای رسیدن به عشقش هر کاری می کند ولی نهایتا متوسل به درگاه امام زمان(عج) می شود و اخرش را هم که معلوم است....اما نکاتی بسیار تامل بر انگیز در این داستان وجود دارد.من جمله اینکه زیارت وجود مقدس حضرت می تواند نصیب هر کسی بشود (و این نیست که خاص عرفا یا خواص باشد) و ثانیابرای دیدار حضرت لازم نیست که حتما در خواست بسیار عارفانه ای داشته باشی.ظاهرا کیفیت درخواست مهم است نه نوع در خواست.اینکه هر چی می خواهی را خالصانه طلب کنی.در هر صورت این داستان را با دقت مطالعه کنی

عالم ثقه شیخ باقر کاظمی مجاور در نجف حدیث کرد که در نجف اشرف مرد مومنی بود که او را شیخ محمد حسن سریره مینامیدند . او در سلک اهل علم و مرد با صداقتی بود . بیمار بود و در نهایت تنگدستی و فقر و احتیاج زندگی می کرد. حتی قوت و غذای یومیه خود را نداشت و بیش تر اوقات به خارج نجف در بیابان نزد اعراف اطراف نجف می رفت تا این که قُوت و آذوقه ای برای خود تهیه کند امّا آنچه به دست می آورد او را کفایت نمیکرد . با همین حال, سخت دوست داشت با دختری از اهل نجف ازدواج کند که عاشق او شده بود و او را از خانواده اش خواستگاری کرده بود اما فامیل های آن زن به سبب فقر و تهیدستی شیخ به او جواب مثبت نداده بودند و او از جهت این ابتلا در همّ و غمّ شدید بود .

هنگامی که تهی دستی و بیماری او شدت یافت و از ازدواج با آن زن مایوس شد تصمیم گرفت چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه برود تا بلکه حصرت صاحب الامر عجل اللّه فرجه را از ناحیه ای که نمی داند ببیند و مراد خود از او بگیرد .

شیخ باقر میگوید : شیخ محمد گفت : من چهل شب چهارشنبه مواظبت کردم بر رفتن به مسجد کوفه ! هنگامی که شب آخر فرا رسید شب زمستانی و تاریکی بود و باد تندی می وزید و کمی هم باران می بارید و من هم در دکّه های درب ورودی مسجد کوفه یعنی دکّه شرقی مقابل در اول که هنگام ورود به مسجد طرف چپ است نشسته بودم و نمی توانستم به سبب خونی که در اثر سرفه از سینه ام می آمد به داخل مسجد بروم و با من هم چیزی نبود که خود را از سرما حفظ کنم و این وضعیت سینه ام را تنگ کرده و بر غم و غصه من شدت بخشیده و دنیا در چشمم تیره شده بود و با خود فکر می کردم که این 39 شب ا پایان گرفت و این آخرین شب است و من کسی را ندیدم و چیزی هم بر من ظاهر نشد و من گرفتار این سختی عظیم هستم و این همه سختی و مشقت و ترس را در این چهل شب تحمل کردم که از نجف به مسجد کوفه آمدم و حاصل آن یاس و ناامیدی از ملاقات و برآورده شدن حاجاتم بود .

در این اثناء که در اندیشه بودم و کسی در مسجد نبود آتشی روشن کردم تا قهوه ای را که از نجف با خود آورده بودم گرم کنم . زیرا عادت به آن داشتم و نمیتوانستم آن را ترک کنم و قهوه هم بسیار کم بود . ناگهان شخصی را دیدم که از ناحیه در اول, به سوی من می آمد .

هنگامی که او را از دور مشاهده کردم ناراحت شدم و با خود گفتم این عرب بیابانی از اطراف مسجد نزد من آمده است تا قهوه مرا بنوشد و من بدون قهوه در این شب تاریک بمانم و این امر هم بر اندوه من اضافه کرد . در این بین که من در اندیشه بودم او نزدیک من آمد و به من به اسم سلام کرد و در برابرم نشست و من در تعجب شدم از این که او اسم مرا می داند و گمان کردم از اعراب اطراف نجف است که من نزد او می روم .

از او سوال کردم از کدام قبیله هستی ؟ فرمود : از بعضی از آنها . من شروع کردم به شمردن طوایف اعراب اطراف نجف . او در پاسخ جواب می داد : نه !! و من هر طایفه ای را ذکر می کردم او می فرمود : از آنها نیستم . این امر مرا خشمگین کرد و به او گفتم آری تو از طریطره هستی و این را به صورت استهزا گفتم و این لفظی است که معنی ندارد . او از سخن من تبسّم کرد و فرمود : چیزی بر تو نیست که من از کجا باشم اما چه چیز سبب شده که تو به اینجا آمده ای ؟

من به او گفتم : برای چه سوال می کنی ؟ فرمود : ضرری به تو نمی رسد اگر ما را خبر کنی . من از حسن اخلاق و شیرینی طبع و گفتار او تعجب کردم و دلم میل به او پیدا کرد و او هر مقدار سخن می گفت محبت من به او زیادتر می گشت . برای او سیگار از تتن درست کردم و به او دادم فرمود : تو بکش من نمی کشم . در فنجان برای او قهوه ریختم و به او دادم او گرفت و کمی از آن نوشید و باقی را به من داد و فرمود : تو آن را بنوش . من آن گرفتم و نوشیدم و تعجب کردم که او تمام فنجان را ننوشیده بود اما محبت من هر آن به او زیاد می شد . به او گفتم : ای برادر ! خداوند تو را در این شب به سوی من فرستاده تا انیس من باشی .

آیا با من نمی آیی که نزد قبر مسلم(ع) برویم و آنجا بنشینیم و با یکدیگر صحبت کنیم ؟ فرمود : با تو می آیم اما جریان خودت را بگو . به او گفتم . من واقع را برای شما می گویم . من در نهایت فقر و نیازمندی هستم از آن وقتی که خود را شناختم و با این فقر مبتلا به سرفه هستم و سال هاست که خون از سینه ام بیرون می آید و معالجه آن را نمی دانم و به دختری از اهل محلّه مان در نجف اشرف تعلق خاطر پیدا کرده ام و به سبب تنگدستی میسر نشده است که او را بگیرم .گروهی از دوستان مرا مغرور کردند و به من گفتند : در حوایج خود قصد کن صاحب الزمان(ع) را ! و چهل شب چهارشنبه در مسجد کوفه بیتوته نما که او را خواهی دید و حاجت تو را برآورده سازد و این آخرین شب از چهل شب است و من در این شب چیزی ندیدم و در این شب ها من تحمل مشقت های زیادی کردم و این سبب آمدن من و این خواسته ها و حوائج من می باشد .

آن شخص در حالی که من غافل بودم و توجه نداشتم به من فرمود : اما سینه ات خوب شد و اما آن زن را به زودی می گیری و اما تهی دستی و فقر تو باقی می ماند تا از دنیا بروی و من هیچ توجه به این سخنان نداشتم . به او گفتم : به کنار قبر مسلم نمی روی ؟ فرمود : برخیز . برخاستم و متوجه جلوی خود بودم . هنگامی که وارد زمین مسجد شدم به من فرمود : آیا نماز تحیت مسجد نمی خوانی ؟ گفتم : چرا می خوانم . سپس او نزدیک شاخص که در مسجد است ایستاد و من هم پشت سر او به فاصله ایستادم و تکبیرة الاحرام گفته مشغول قرائت سوره فاتحه شدم .

من مشغول نماز بودم و سوره حمد را می خواندم . او نیز فاتحه را قرائت می نمود اما من قرائت احدی را همانند او از زیبایی نشنیده بودم . در آن هنگام با خود گفتم : شاید این شخص صاحب الزمان(ع) باشد و یاد سخنان او افتادم که دلالت بر آن میکرد . هنگامی که این مطلب در دلم خطور کرد, آن بزرگوار در حال نماز بود . ناگهان نور عظیمی او را احاطه کرد که دیگر شخص آن بزرگوار را به سبب آن نور نمی دیدم اما او همچنان نماز می خواند و من صدای او را می شنیدم . بدنم به لرزه افتاد و از ترس نمیتوانستم نماز را قطع کنم . پس نماز را به صورتی که بود تمام کردم و نور از سطح زمین به بالا متوجه شد و من ندبه و گریه می کردم و از سوء ادبم با او در مسجد معذرت خواهی می نمودم. به او گفتم : شما صادق الوعد هستید و مرا وعده دادید که با من نزد قبر مسلم برویم در آن هنگام که با آن نور تکلم می گفتم دیدم آن نور متوجه به حرم مسلم شد که من هم متابعت کردم . آن نور داخل حرم شد و در بالای قُبّه قرار گرفت و همچنان بود و من گریه و ندبه می کردم تا فجر دمید و آن نور عروج کرد .

هنگامی که صبح شد متوجه قول او شدم که فرمود : سینه ات خوب شد . دیدم سینه ام صحیح و سالم است و دیگر سرفه نمی کنم و یک هفته بیش نگذشت که خداوند گرفتن آن زن همسایه را اسان کرد و از جایی که گمان نمی کردم فراهم شد. اما فقر و تهیدستی ام همچنان باقی ماند چنان که حضرت صاحب صلوات اللّه و سلامه علیه و علی آبائه الطاهرین خبر داده بود .

آياامام زمان(عج) اززمان ظهورخودآگاه است





آیاامام زمان(عج)اززمان ظهورخودآگاه است
انتظار منجی از سویی عاملی برای پایداری و شکیبایی در برابر سختیها و مشکلات عصر غیبت و از سویی دیگر عاملی برای پویایی و تحرک شیعیان و آماده باش همیشگی آنان است. براساس تعالیم ائمه معصومین(ع) منتظر باید هر لحظه آماده ظهور باشد و زندگی خود را چنان سامان دهد که هر زمان اراده خدا به ظهور تعلق گرفت بتواند با سربلندی در پیشگاه حجت خدا ظاهر شود.

به عبارت دیگر انتظار ظهور حجت در آینده ای نامشخص هم بیم دهنده و هم نویدبخش است. بیم دهنده است؛ زیرا منتظر با خود می‌گوید شاید همین سال، همین ماه و یا همین روز ظهور رخ دهد پس باید آماده حضور در پیشگاه حجت خدا و ارائه اعمال خود به آن حضرت باشم. و امیدبخش است؛ چرا که منتظر می‌اندیشد شاید در آینده ای نزدیک ظهور رخ دهد و سختیها و مشکلات او به پایان برسد و لذا باید پایداری و مقاومت ورزید و تسلیم جریانهایی نشد که در پی غارت سرمایه‌های ایمانی و اعتقادی‌اند.

با توجه به مطالب یاد شده، می‌توان گفت که تعیین زمان برای ظهور برخلاف مفهوم و فلسفه انتظار است و چه بسا منتظر را به سستی و یا ناامیدی بکشد؛ زیرا وقتی گفته شود که تا فلان زمان مشخص، هر چند آینده ای نه چندان دور، ظهور به وقوع نخواهد پیوست، ما به طور طبیعی دچار سکون و رکود می‌شویم و به این بهانه که هنوز تا ظهور فاصله داریم؛ از به دست آوردن آمادگی لازم برای ظهور خودداری می‌کنیم.

از سویی دیگر اگر ظهور به هر دلیل در زمانی که به ما وعده داده شده رخ ندهد ما دچار ناامیدی و یأس می‌شویم و چه بسا که در اصل اعتقاد به ظهور منجی آخرالزمان نیز دچار تردید شویم. این نکته ای است که در روایات نیز مورد توجه قرار گرفته است.

از جمله در روایتی که فضیل بن یسار از امام محمد باقر(ع) نقل کرده، آن حضرت در پاسخ این پرسش که »آیا برای این امر (برخاستن قائم(ع))، وقت (مشخص) وجود دارد، فرمود:
کسانی که برای این امر وقت تعیین می‌کنند، دروغ می‌گویند (آن حضرت سه مرتبه این سخن را تکرار کرد و آنگاه فرمود:) زمانی که موسی(ع) قومش را برای رفتن به قراری که با پروردگارش داشت ترک کرد، به آنها وعده داد که تا سی روز دیگر برمی‌گردد، اما زمانی که خداوند ده روز دیگر بر آن سی روز افزود، قومش گفتند: موسی خلاف وعده کرد پس آن کردند که کردند..

داستان ارتداد قوم یهود و گوساله پرست شدن آنها در پی تأخیر ده روزه حضرت موسی در تاریخ مشهور است و این هشداری است به همه کسانی که در پی تعیین وقت برای ظهورند.

آنچه در روایات امام باقر(ع) در مورد فلسفه تعیین نشدن وقت ظهور آمده بود، به بیانی دیگر در روایتی که از امام موسی کاظم(ع) نقل شده، آمده است. آن حضرت در این زمینه می‌فرماید:
اگر به ما گفته می‌شد: این امر [ظهور قائم] تا دویست سال و یا سیصد سال دیگر واقع نمی‌شود؛ دلها سخت می‌شد و بیشتر مردم از اسلام برمی‌گشتند. اما گفته‌اند: این امر چه با شتاب پیش می‌آید و چه نزدیک است! تا دلهای مردم الفت گیرد و فرج نزدیک احساس شود.
بنابراین همه باید تلاش خود را متوجه اصل قضیه انتظار فرج، منتظر نگهداشتن مردم، حفظ شادابی و سرزندگی انتظار در آنها و یادآوری وظایف منتظران کنند و از پرداختن به موضوع زیان ظهور و تعیین وقت برای تان خودداری نمایند

2. ظهور ناگهانی فرا می‌رسد
در بسیاری از روایاتی که از پیامبر گرامی اسلام(ص) و امامان معصوم(ع) نقل شده، این نکته مورد تأکید قرار گرفته که ظهور نیز همانند قیامت، ناگهانی و غیر منتظره فرامی‌رسد. از جمله در روایتی که امام رضا(ع) به واسطه پدران بزرگوارش از پیامبر اکرم(ص) نقل می‌کند چنین آمده است:
به پیامبر(ص) عرض شد: ای رسول خدا آن قائم که از نسل شماست چه وقت ظهور می‌کند؟ آن حضرت فرمود: ظهور او مانند قیامت است. »تنها خداوند است که چون زمانش فرا رسد آشکارش می‌سازد. فرا رسیدن آن بر آسمانیان و زمینیان پوشیده است. جز به ناگهان بر شما نیاید

امام باقر(ع)، نیز در تفسیر این آیه شریفه:

آیا چشم به راه چیزی جز آن ساعتند که ناگاه و بی‌خبرشان بیاید؟

می‌فرماید:

مراد از ساعت، ساعت [قیام] قائم(ع) است که ناگهان برایشان بیاید.

حضرت صاحب‌الامر(ع) نیز در یکی از توقیعات خود بر این نکته تأکید می‌ورزند که ظهور ناگهانی و دور از انتظار فرا می‌رسد:
فرمان ما به یکباره و ناگهانی فرا می‌رسد و در آن زمان توبه و بازگشت برای کسی سودی ندارد و پشیمانی از گناه کسی را از کیفر ما نجات نمی‌بخشد.

این دسته از روایات از یکسو هشداری است به شیعیان که در هر لحظه آماده ظهور حجت حق باشند و از سویی دیگر تذکری به همه کسانی که در پی تعیین وقت برای ظهورند.
3. نهی از تعیین وقت برای ظهور

چنانکه گفته شد؛ تعیین وقت برای ظهور جایز نیست و براساس روایات معصومین(ع) ما وظیفه داریم کسانی را که به تعیین وقت برای ظهور می‌پردازند تکذیب کنیم. در اینجا برای آشنایی شما عزیزان به برخی از این روایات اشاره می‌کنیم.

امام صادق(ع) در روایتی خطاب به محمدبن سلم می‌فرماید:
ای محمد! هر کس برای تو خبری از ما درباره تعیین وقت [ظهور] نقل کرد در تکذیب او درنگ نکن؛ زیرا ما [اهل بیت] برای هیچ کس وقت ظهور را تعیین نکرده ایم.

در روایات دیگری وقتی »مهزم« به امام صادق(ع) عرض می‌کند:
فدایت شوم، در مورد این امری که ما در انتظار آنیم، مرا آگاه کنید که چه زمانی واقع می‌شود؟

آن حضرت می‌فرماید:
ای مهزم! آنان که [برای این امر] تعیین وقت می‌کنند دروغ می‌گویند و آنها که [در این امر] شتاب می‌کنند نابود می‌شوند و کسانی که تسلیم می‌شوند نجات می‌یابند.

همچنین در توقیعی که از ناحیه مقدسه صاحب‌الزمان(ع) در پاسخ به پرسشهای »اسحاق بن یعقوب« وارد شده چنین می‌خوانیم:
اما آشکار شدن فرج، به اراده خداوند است و آنان که [برای ظهور] وقت تعیین می‌کنند دروغ می‌گویند.

توجه به روایات یاد شده به خوبی این نکته را بر ما روشن می‌سازد که ما نه تنها حق نداریم به استناد برخی رویدادهای اجتماعی و یا حوادث طبیعی به پیش بینی زمان ظهور و تعیین وقت برای آن بپردازیم؛ بلکه بر ما لازم است که ادعای کسانی را که مدعی دانستن زمان ظهورند تکذیب کنیم و جلوی نشر این‌گونه ادعاها را بگیریم.

فلسفه این حکم نیز روشن است؛ شما تصور کنید اگر هر از چندی زمانی برای ظهور تعیین شود و ظهور به وقوع نپیوندد چه پیش خواهد آمد. آیا مردم رفته رفته ناامید نمی‌شوند و اعتقاد خود را نسبت به اصل اندیشه مهدویت و ظهور منجی از دست نمی‌دهند؟!

4. زمان ظهور، رازی از رازهای خدا

براساس آنچه تاکنون بیان شد این احتمال که زمان ظهور را تنها خداوند، تبارک و تعالی، می‌داند تقویت می‌شود و می‌توانیم بگوییم: حضرت مهدی (ع) نیز منتظر روزی هستند که با اذن خداوند حرکت نجات بخش خود را آغاز کنند. اما از برخی دیگر از روایات چنین برمی‌آید که خداوند، زمان فرا رسیدن امر فرج را چون بسیاری دیگر از رازهای آفرینش برای پیامبر خود حضرت محمد(ص) آشکار ساخته و آن حضرت نیز آن را برای وصیّ خود امیر مؤمنان(ع) و ایشان نیز آن را برای فرزندشان امام حسن مجتبی(ص) و... همینطور هر امام برای امام پس از خود آشکار ساخته است. ولی آنها اجازه آشکار ساختن آن را برای دیگران ندارند.

در قسمتی از وصایای امام صادق(ع) به ابوجعفر محمدبن نعمان، معروف به »مؤمن الطاق« با اشاره به زمان فرا رسیدن امر فرج چنین آمده است:
ای فرزند نعمان! عالم (امام) نمی‌تواند از همه آنچه که می‌داند، تو را آگاه سازد؛ زیرا آن [زمان] راز خداست که خداوند آن را به جبرئیل(ع)؛ جبرئیل(ع) آن را به محمد(ص)؛ محمد(ص) آن را به علی(ع)؛ علی(ع) آن را به حسن(ع)؛ حسن(ع) آن را به حسین(ع)؛ حسین(ع) آن را به علی(ع)؛ علی(ع) آن را به محمد(ع)؛ و محمد(ع) آن را به دیگری [امام ششم] عرضه داشته است. پس شتاب مکنید....

همچنین در روایت دیگری که از امام محمد باقر(ع) نقل شده آن حضرت در پاسخ یکی از یاران خود که می‌پرسد: »کاش به ما می‌فرمودید این امر (ظهور امام مهدی(ع)) چه زمانی خواهد بود تا به آن خبر شادمان شویم« مطالبی را بیان می‌کنند که از آنها استفاده می‌شود که ایشان وقت ظهور را می‌دانند اما بنابر مصالحی از بیان آن خودداری می‌کنند.

بنابراین در مورد این مطلب که آیا امام زمان(ع) از زمان ظهور خود آگاه است یا خیر اظهارنظر قطعی و صریحی نمی‌توان کرد و هر دو احتمال از روایات قابل‌استفاده است.

سخن آخر این‌که براساس روایات قطعی و تردیدناپذیر، وظیفه ما انتظار فرج، نزدیک دیدن ظهور و کسب آمادگی کامل برای فرا رسیدن این روز فرخنده است. بنابراین باید بسیار مواظب بود و اجازه نداد که اصل موضوع »انتظار فرج« به عنوان ارزشمندترین سرمایه اعتقادی شیعه با طرح مباحث فرعی و حاشیه‌ای چون زمان ظهور، نحوه زندگی حضرت در زمان غیبت و... مورد بی‌توجهی یا کم توجهی قرار گیرد و از وظایف اصلی منتظران در زمان غیبت، غفلت شود.

 


امام زمان(عج)كجازندگي مي كند؟


امام زمان كجازندگي ميكند


محل زندگی امام زمان کجاست؟

«طیبه» یكی از نام‏های مدینه طیبه است. این روایت دلالت می‏كند كه آن حضرت‏(ع) غالباً در این شهر و در حوالی آن است. همچنین دلالت می‏كند كه همواره با ایشان سی نفر از یاران خاصشان هستند و اگر یكی از آنها بمیرد، كس دیگری جای‏گزین او می‏شود.

موضوع محل اقامت و سكونت امام مهدی‏(ع) در زمان غیبت از جمله موضوع‏هایی است كه ذهن بسیاری از مردم را به خود مشغول داشته است و معمولاً در مجالس و محافل مهدوی مورد پرسش قرار می‏گیرد.

 
پیش از پاسخ‏گویی به این پرسش یادآوری این نكته ضروری است كه برای غیبت امام مهدی‏(ع) دو معنا قابل تصور است:
 نخست ناپیدا بودن امام؛ یعنی اینكه آن حضرت در دوران غیبت از نظر جسمی از دیدگان مردم به دور است و و اگر چه آن حضرت مردم را می‏بیند و از حال آنها باخبر می‏شود، ولی كسی توان دیدن ایشان را ندارد.
 دوم، ناشناس بودن امام: در این فرض آن حضرت در طول زمان غیبت در میان مسلمانان حضور می‏یابد و با آنها مواجه می‏شود، ولی كسی او را نمی‏شناسد و به هویت واقعی‏ اش پی نمی‏برد.
 بحث از محل اقامت و سكونت امام مهدی‏(ع) در زمان غیبت اگر چه در هر دو فرض مطرح می‏شود، ولی به نظر می‏رسد در فرض دوم این موضوع كمتر جای بحث دارد و آن حضرت با مخفی داشتن هویت خود در هر كجا كه بخواهد می‏تواند زندگی كند.
 در زمینه محل اقامت امام مهدی‏(ع)، روایت‏های گوناگونی وجود دارد كه با توجه به آنها محل‏های احتمالی اقامت آن حضرت را می‏توان به سه دسته تقسیم كرد:


 1. محل‏های دور دست و ناآشنا

 برخی از روایات، محل خاصی را برای اقامت امام مهدی‏(ع) تعیین نمی‏كنند و جایگاه ایشان را در بیابان‏ها و كوه‏ها، مكان‏های دوردست و محل‏هایی می‏دانند كه هیچ كس از آن آگاهی ندارد. از جمله در روایتی كه از خود آن حضرت نقل شده است، ایشان خطاب به علی بن مهزیار می‏فرماید:
«ای پسر مهزیار! پدرم ابو محمد از من پیمان گرفت كه هرگز با قومی كه خداوند بر آنها خشم گرفته، آنها را لعنت كرده، برای آنها در دنیا و آخرت، بیچارگی رقم خورده و عذابی دردناك در انتظار آنان است، هم‏نشین نباشم و به من دستور داد كه برای اقامت، كوه‏های سخت و سرزمین‏های خشك و دور دست را برگزینم».
 همچنین آن حضرت در توقیع شریفی كه خطاب به شیخ مفید صادر شده است، در این زمینه می‏فرماید:
«ما براساس آنچه خدای تعالی برای ما و شیعیان مؤمن‏مان مصلحت دیده، تا زمانی كه دولت دنیا از آن فاسقان است، در سرزمین‏های دوردستی كه از جایگاه ستمگران دور است، سكنا گزیده‏ ایم، ولی از آنچه بر شما می‏گذرد، آگاهیم و هیچ یك از اخبار شما بر ما پوشیده نمی‏ماند».
 در روایتی كه از امام صادق‏(ع) نقل شده است، آن حضرت، جایگاه امام مهدی‏(ع) را جایی ناشناس معرفی می‏كند كه جز معدود افرادی از آن آگاهی ندارند:
«و هیچ‏كس از دوست و بیگانه از جایگاهش آگاهی نمی‏یابد مگر همان خدمت‏گزاری كه به كارهای او می‏رسد».
 این‏گونه روایات گویای آن است كه امام مهدی‏(ع) بر اساس امر الهی، در مكان‏هایی ناشناخته، دور از دست‏رس، به دور از شهرها و آبادی‏ها زندگی می‏كند و از محل اقامت آن حضرت آگاه نیست.

 2. محل‏های خاص و شناخته شده

 در برخی روایات، از مكان‏هایی خاص به عنوان اقامت‏گاه امام مهدی‏(ع) در دوران غیبت یاد شده است كه از آن جمله می‏توان به موارد زیر اشاره كرد:


 الف) مدینه

 در برخی روایات، از مدینه منوره به عنوان محل اقامت امام عصر(ع) یاد شده است. در روایتی كه از امام محمد باقر(ع) نقل شده است، در این زمینه چنین می‏خوانیم:
صاحب این امر ناگزیر از كناره‏گیری است و او در [زمان] كناره‏گیری خود ناگزیر از [داشتن] نیرو و توانی است. او با وجود آن سی نفر هیچ هراسی ندارد. چه خوب جایگاهی است [مدینه] طیبه.
 در كتاب شریف «بحارالأنوار» ذیل این روایت چنین آمده است:
«طیبه» یكی از نام‏های مدینه طیبه است. این روایت دلالت می‏كند كه آن حضرت‏(ع) غالباً در این شهر و در حوالی آن است. همچنین دلالت می‏كند كه همواره با ایشان سی نفر از یاران خاصشان هستند و اگر یكی از آنها بمیرد، كس دیگری جای‏گزین او می‏شود.5
 در روایت دیگری كه از امام حسن عسكری‏(ع) نقل شده است، آن حضرت در پاسخ این پرسش راوی كه می‏پرسد: «اگر حادثه‏ای برای شما روی دهد سراغ فرزندتان را از كجا بگیریم؟» می‏فرماید: «در مدینه».


 ب) كوه رضوی

 برخی روایات، «كوه رضوی» در نزدیكی مدینه را پناه‏گاه و اقامت‏گاه امام عصر(ع) معرفی كرده ‏اند كه روایت زیر از آن جمله است:
 عبدالاعلی مولی آل سام می‏گوید: به همراه ابی عبدالله [امام صادق](ع) [از مدینه] خارج شدیم، زمانی كه به روحاء [در اطراف مدینه] رسیدیم، آن حضرت دقایقی نگاهش را به كوهی كه در آن منطقه بود، دوخت و آنگاه فرمود:
«این كوه را می‏بینی؟ این كوه «رضوی» نام دارد و از كوه‏های فارس است. چون ما را دوست داشت، خداوند آن را به سوی ما منتقل كرد. در آن، همه درخت‏های میوه‏ دار وجود دارد و در دو مرحله پناه‏گاهی خوب برای خائف [امام زمان] است. آگاه باش كه برای صاحب این امر دو غیبت است كه یكی از آنها كوتاه و دیگری بلند است».
 در دعای ندبه نیز از این مكان نام برده شده است.
 یاقوت حموی در مورد منطقه «رضوی» می‏نویسد:
«رضوی، كوهی است میان مكه و مدینه در نزدیكی ینبع و دارای آب فراوان و درختان زیادی است. كيسانیه(پيروان مختاربن ابوعبيده ثقفي) می‏پندارند كه محمد بن حنفیه در آنجا زنده و مقیم است».
 گفتنی است در احادیث فراوانی، از «رضوی» یاد شده و از آن بسیار ستایش شده است.


 ج) ذی طوی

 مكان دیگری كه در روایات از آن به عنوان محل اقامت امام عصر(ع) یاد شده، «ذی طوی» است. «ذی طوی»، نام كوهی در اطراف مكه است. در روایتی كه از محمد باقر(ع) نقل شده، چنین آمده است:
صاحب این امر را در یكی از این دره‏ها غیبتی است. [در این حال، آن حضرت...] با دست خود به ناحیه ذی طوی اشاره كرد».
 گفتنی است در دعای ندبه نیز به نام این مكان اشاره شده و در برخی روایات، از همین منطقه به عنوان محل تجمع یاران امام مهدی‏(ع) یاد شده است


 3. در میان مردم

 دسته سوم از روایات مانند دسته اول، از جایگاه و مكان خاصی نام نمی‏برند و از آنها استفاده می‏شود كه امام مهدی‏(ع) به صورت ناشناس در میان مردم زندگی می‏كند. در روایتی كه از امام صادق‏(ع) نقل شده است، در این زمینه چنین می‏خوانیم:
«چگونه این مردم، این موضوع را انكار می‏كنند كه خداوند با حجتش همان گونه رفتار می‏كند كه با یوسف رفتار كرد؟ همچنین چگونه انكار می‏كنند كه صاحب مظلوم شما  همان كه از حقش محروم شده و صاحب این امر [حكومت] است  در میان ایشان رفت و آمد می‏كند، در بازارهایشان راه می‏رود و بر فرش‏های آنها قدم می‏نهد، ولی او را نمی‏شناسند، تا زمانی كه خداوند به او اجازه دهد كه خودش را معرفی كند، چنان كه به یوسف اجازه داد، آن زمان كه برادرانش از او پرسیدند: «آیا تو یوسف هستی؟» پاسخ دهد كه «آری، من یوسف هستم».
 حال این پرسش مطرح می‏شود كه كدام‏یك از این سه دسته روایت قابل پذیرش هستند و آیا راهی برای جمع كردن میان آنها وجود دارد یا خیر؟
 به نظر می‏رسد میان این سه دسته روایت منافاتی وجود دارد و آن حضرت بسته به شرایط و موقعیت‏های مختلفی كه پیش می‏آید، زندگی به صورت ناشناس در میان مردم و اقامت در مكان‏هایی چون مدینه منوره یا دوری گزیدن از مردم و اقامت در مناطق دور از دست‏رس را انتخاب می‏كند.
به بیان دیگر، براساس دومین معنایی كه برای غیبت قابل تصور است؛ یعنی ناشناس بودن امام مهدی‏(ع)، آن حضرت، الزامی برای اقامت در محلی خاص یا دور از دست‏رس ندارد و می‏تواند به صورت طبیعی در میان مردم زندگی كند. البته ممكن است رعایت مصالحی دیگر، آن حضرت را وادار كند كه براساس سفارش پدر بزرگوارشان، كوه‏ها و بیابان‏ها را اقامت‏گاه خود برگزیند.

 بدیهی است اگر قرار باشد آن حضرت به صورت ناشناس در میان مردم زندگی كند، مكان‏هایی چون مدینه منوره در كنار قبر جد بزرگوارش، بهترین مكان خواهد بود



زندگينامه حضرت ابوالفضل(ع)


زندگينامه حضرت عباس(ع)

مولای ما علی‌ ابن ابی طالب (علیهماالسلام) در سال ۲۲ هجری قمری به برادرش عقیل ابن ابی‌طالب مأموریت داد تا از خانواده‌ای اصیل، نجیب، شجاع و سخی همسری برای امام انتخاب نماید.

جناب عقیل پس از تفکر و تحقیق دختری به نامه فاطمه که بعداً ام‌البنین نامیده شد را پیشنهاد نمود.

 

حضرت ام‌البنین (سلام الله علیها) دختر حزام بن خالد و ثَمامه بنت سهل بن عامر از قبیله بنی‌ کلاب بود. ام‌البنین با ورود به خانة امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) دستان مبارک امام حسن و حسین و زینب کبری (علیهم‌السلام) را می‌بوسد و خدمت به خاندان وحی را با کمال جدیت و صداقت و تواضع آغاز می‌نماید. از همان شروع زندگی خرد نیرومند، ایمان استوار،  ادب و صفات نیکوی این بانوی گرانقدر مورد توجه و بزرگداشت امیر مؤمنان و اهل بیت ایشان و قبیله بنی‌هاشم قرار گرفته و متقابلاً احترام والایی به ایشان قائل می‌شدند.

 

اندکی پس از همسری علی (علیه‌السلام) متوجه می‌شود که فرا خواندن او با نام فاطمه توجه فرزندان فاطمه زهرا (سلام‌ الله علیها) را جلب کرده و آنها را به یاد مادر بزرگوار و مظلومشان انداخته و ایشان را در هاله‌ای از حزن فرو می‌برد. بهمین خاطر با چشمانی گریان از همسر خویش تقاضا می‌کند که نام دیگری برای وی انتخاب نماید تا داغهای جانکاه فرزندان پیامبر (صلی الله علیه و اله) تداعی نشود. حضرت امیر نام ام‌البنین را برای ایشان انتخاب کرده و می‌فرماید: «خداوند متعال پسرانی به تو عنایت خواهد کرد که بهترین جوانان باشند.»

 

در سپیده‌دم چهارم شعبان سال ۲۶ هجری قمری  مولود عظیم‌الشأن و سرور فضایل عالمیان حضرت اباالفضل العباس دیده به جهان می‌گشاید. امیر مؤمنان نام او را عباس که به معنی شیر بیشه و ترش‌رو در برابر باطل و کژیها است گذاشت و کنیه‌اش را اباالفضل و لقب او را قمر بنی‌هاشم و سقّا خواند و به دخترش زینب (علیهاالسلام) فرمود: «او القاب زیادی خواهد داشت.» همین گونه نیز شد و آن حضرت به لقب‌هایی چون ابورأس الحار (کنایه از کسی که در برابر مراعات نکردن امور الهی غضبناک شده و به خیانتکار مهلت نمی‌دهد) ابوالشاره (صاحب کرامتهای مشهور) ابوفَرَجه (گشایش‌ پناهنده) حامل‌اللواء (پرچمدار)، عبد صالح، باب‌الحسین و … شهرت یافت.

 

دوران شیرخوارگی و کودکی حضرت عباس در کنار پدر و مادر گرامیش و خواهران و برادران والامقامش می‌گذشت و از برکات وجودی آنها بهره‌های معنوی و تربیت محمدی و علم احمدی (صلی‌الله علیه و آله) دریافت می‌کرد.ایشان از اوان کودکی در کنار حوادث بزرگی که رویاروی حضرت امیر (علیه السلام) پیش می‌آمد قرار داشت و از رفتار و عملکرد پدر گرامیش در جریان کشته شدن عثمان و هجوم مردم برای انتخاب و بیعت با پدر به عنوان رهبر و خلیفه الهی و خونخواهی عثمان توسط عایشه و سپس معاویه، بهره‌ها و تجربه‌های عالی کسب کرده و می‌اندوخت.

 

وقتی خبر شورش عایشه علیه ولایت حقه علوی و اشغال بصره به امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسید، حضرت تصمیم به مقابله گرفت و سپاهی بزرگ فراهم می‌آید. عباس بن علی (علیهماالسلام) در کنار اصحاب پیامبر چون عمار یاسر، مالک اشتر و حجربن عدی راه بصره را پیش گرفتند. حضرت ابوالفضل در جنگ با ناکثین که جنگ جمل خوانده شد، ده سال داشتند.

 

پس از شکست ناکثین در جنگ جمل، معاویه سر به شورش برداشته و جنگ صفین به راه افتاد. در این جنگ امام حسن و امام حسین و قمر بنی‌هاشم از ابتدا ملتزم رکاب امیرالمؤمنین (علیهم‌السلام) بودند. حضرت عباس با سن کم رشادتهای وصف‌ناپذیری از خویش به نمایش گذاشته و در حمله‌ای به سپاه معاویه که منجر به آزاد کردن آب از دست محاصره دشمن شد، بازوی امام حسین (علیه‌السلام) بود.

 

در یکی از روزهای جنگ صفین، حضرت عباس در حالی که نقاب به صورتش زده بود وارد میدان نبرد شده و مبارز می‌طلبد. معاویه ابوشعتاء را به مبارزه او می‌خواند. ابوشعتاء تکبر کرده و می‌گوید: «اهل شام مرا حریف هزار اسب سوار می‌دانند» (یعنی در شأن من نیست که به مقابله این شخص ناشناخته بروم) ابوشعتاء پسران هفتگانه خود را به سوی آن نوجوان نقابدار گسیل داشت و هر مرتبه او با شجاعت تمام آنها را به خاک و خون کشید. ابوشعتاء که چنین چیزی در باورش نمی‌گنجد خشمگین شده و خود به سوی آن نوجوان حمله می‌برد ولی او نیز کشته می‌شود. سپاه معاویه از وحشت بر خود می‌لرزد و سپاه حق نیز در کمال شگفتی فرو می‌رود تا اینکه علی (علیه‌السلام) نقاب از چهره آن نوجوان برمی‌دارد و او کسی جز قمر بنی‌هاشم نبود. در نبرد با گروه خوارج در نهروان نیز قمر بنی‌هاشم جزء سرداران سپاه امام بود.

 

در فاجعه بزرگ ضربت خوردن مولا علی (علیه‌السلام) تا روز ۲۱ رمضان و شهادت آن مولود کعبه، حضرت ابوالفضل مانند سایر برادران و خواهران خود با قلبی پر از اندوه و اضطراب و دلی پرخون و چشمانی اشک‌ریز بر بستر و بالین پدر رفت و آمد می‌کرد. در این لحظات بود که به حضرت عباس و سایر فرزندان که از غیر فاطمه زهرا (سلام‌الله علیها) بودند فرمود: «مخالفت حسن و حسین نکنید … زود باشد که فتنه‌ها رو به شما آورد و منافقان این امت کینه‌های دیرینه خود را از شما طلب نمایند و از شما انتقام بکشند. بر شما باد صبر که عاقبت صبر نیکو است.» آنگاه رو به حسین (علیه‌السلام) نموده فرمودند: «تویی شهید این امت پس بر تو باد صبر بر بلا… » حضرت ابوالفضل را در آغوش گرفته و به سینه چسبانید و فرمود: «پسرم به زودی به وسیله تو چشم من روشن می‌گردد، پسرم هنگامی که روز عاشورا فرا رسید و بر شریعه آب وارد شدی، مبادا آب بیاشامی در حالی که برادرت تشنه است». سپس حسین (علیه‌السلام) را خواستند و دست او را در دست عباس قرار دادند و سفارش نمودند یاری برادر را.

 

پس از شهادت علی (علیه‌السلام)، حضرت امام حسن (علیه‌السلام) بر فراز منبر مسجد کوفه بالا رفته و خود را معرفی می‌نماید. امام حسین (علیه‌السلام) و سپس عباس (علیه‌السلام) که در آن زمان ۱۴ ساله بود و اهل بیت و بنی‌هاشم و سایر مردم کوفه با ایشان بیعت می‌نمایند.

حضرت عباس (علیه‌السلام) در دوران ده سال امامت برادرشان حسن بن علی (علیهماالسلام) علاوه بر تدریس و برگزاری مجالس وعظ و سخنرانی، رسیدگی به امور اجتماعی و زندگی محرومان جامعه را نیز به عهده داشت و در  کنار برادر به اداره امور مختلف می‌پرداخت. مضافاً مقام سپهسالاری امام را عهده‌دار بود و همواره ملتزم رکاب آن بزرگوار بود.

 

 در سال ۴۶ یا ۴۷ هجری قمری زمانی که حضرت قمر بنی‌هاشم ۲۰ یا ۲۱ ساله بودند، امام حسن تصمیم گرفتند همسری برای ایشان اختیار نمایند لذا لبابه دختر عبدالله بن عباس که دختر پسرعموی رسول خدا و علی مرتضی بود را برگزیدند و آن دو را به همسری یکدیگر درآوردند. عده‌ای از اهل تحقیق همسر دیگری را نیز به حضرت عباس منتسب دانسته‌اند. ثمره این دو ازدواج پنج یا شش فرزند پسر و دختر بود. فرزندان پسر به نامهای: عبیدالله و فضل و حسن و قاسم و محمد و دختری به نامه حدیقه‌النسب یا حدائق الانس. قاسم و محمد هر دو در کربلا به فیض شهادت نائل آمدند و نسل حضرت عباس فقط از فرزند گرامیش عبیدالله ادامه یافته است.

 

در جریان لشکرکشی معاویه به عراق برای جنگ با امام حسن (علیه‌السلام) حضرت ابوالفضل با اینکه بی‌صبرانه منتظر رویارویی با این دشمن دیرینه اسلام محمدی (صلی‌الله علیه و آله) بود ولی لحظه‌ای در اطاعت برادر و امام بر حق خود شک و تردید نکرد و متابعت از روش سیاسی امام را نصب‌العین خود قرار داده بود تا اینکه قرارداد صلح بین امام و معاویه منعقد شد.

 

وقتی جَعده دختر اشعث بن قیس و همسر امام مجتبی (علیه‌السلام) با توطئه معاویه آن حضرت را مسموم کرد و ایشان به جوار والدین و جد بزرگوارشان سفر کرد، امر غسل دادن و کفن و دفن آن کریم اهل بیت به دست امام حسین و قمر بنی هاشم (علیهما السلام) صورت گرفت. بنابر وصیت آن امام که دفن خود را در کنار تربت مقدس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و یا قبرستان بقیع ترسیم کرده و وظیفه بازماندگان را در این خصوص مشخص کرده بود، این امر در حال انجام بود و امام را جهت دفن به جوار مسجد‌النبی حرکت می‌دادند که عایشه به تحریک مروان و با همراهی فرزندان عثمان و شخص ابوسفیان و عده‌ای از بنی‌امیه نگذاشتند امام را در کنار جدش بخاک بسپارند و عایشه دستور تیراندازی به تابوت عزیز زهرا را صادر کرد، در این هنگام خشم مشایعت‌کنندگان تابوت امام بجوش آمده و حضرت عباس دست به قبضه شمشیر برد، اطرافیان عایشه و افراد بنی‌امیه که متوجه رگهای برافروخته حضرت شده و از کمال غیرت، شجاعت و رشادت او اطلاع داشته و شدیداً از او می‌هراسیدند به حضور امام حسین (علیه السلام) شتافته و وصیت امام حسن (علیه السلام) را که فرموده بود: «نگذارید در تشییع جنازه من خونی بر زمین بریزد» را یادآور شدند. امام حسین (علیه السلام) رو به بنی‌امیه نموده و فرمود: «اگر وصیت برادرم نبود هر آینه او را در کنار جدش دفن می‌کردم و بینی‌های شما را بر خاک می‌مالیدم…» قمر بنی هاشم در اطاعت از امام و مقتدای خویش آرام گرفت. ایشان در آن موقع ۲۴ ساله بودند.

 

در واقعه حرکت امام حسین (علیه السلام) از مدینه به مکه و از مکه تا کربلا حضرت عباس قافله‌سالار و پاسدار این کاروان بود. در روز دوم یا سوم محرم سال ۶۱ هجری قمری کاروان ابی‌عبدالله به کربلا رسید. سالار شهیدان اسم آنجا را سؤال کردند به ایشان عرض کردند اینجا کربلا است. فرمود: «خدایا از کرب (سختی، رنج، اندوه) و بلا به تو پناه می‌بریم.» سپس فرمود: «اینجا محل اقامت و قلتگاه ماست. همین جا توقف کنید.» قمر بنی هاشم و علی‌اکبر (علیهما السلام) زنان را از محملها پائین آوردند.

 

لشکر دشمن بزودی آب را در محاصره و انحصار خود قرار داده و آن را از کاروان امام دریغ نمودند. امام (علیه السلام) با لشکر دشمن صحبت کرد و خود را معرفی نمود و راجع به خود از آنان سؤالاتی نمود که جواب همه آنها مثبت بود ولی آن دل سیاهان شقی بعد از شنیدن سخنان امام در جواب گفتند: «ما همه اینها را می‌دانیم ولی تو را رها نمی‌کنیم تا از تشنگی بمیری.» دختران و خواهران حضرت گریستند و صدای ایشان بلند شد. ابا عبدالله (علیه السلام) قمر بنی هاشم و امام سجاد (علیهما السلام) را فرمودند: «آنان را ساکت کنید به جان خودم سوگند، گریه فراوان خواهند داشت.»

 

حضرت عباس از این گفتگوی امام و جوابهایی که داده بودند غضبناک شده مانند صاعقه بر  انبوه دشمن چنان حمله کرد که در اندک مدتی تمامی آن جماعت را از کنار فرات راند و وارد شریعه فرات شده و اصحاب امام را به شریعه برد، آنها همه آب آشامیدند و برای خیمه‌ها آب بهمراه بردند. دیری نپائید مشکها از آب خالی شد،  تشنگی اهل بیت و اطفال قافله را می‌آزرد. آن مظهر غیرت و عطوفت بر آن شد تا برای به دست آوردن آب بار دیگر حمله نماید. سی سوار و بیست پیاده همراه او به راه افتاده و بیست مشک آب با خود برداشتند و بطرف فرات به راه افتادند. نافع بن هلال پیشاپیش قمر بنی هاشم و چهل و نه تن دیگر حرکت می‌کرد. عمر بن حجاج زبیدی مسئول نگهبانی از فرات راه را بر نافع بست و از او پرسید: «به چه کار آمده‌ای» فرمود: «آمده‌ایم آبی را که ما را از آن بازداشته‌ای بنوشیم.» گفت: «بنوش گوارایت» نافع گفت: «آیا من بنوشم ولی حسین و دیگر اصحابش تشنه باشند.» عمر بن حجاج گفت: «برای آنان نمی‌توانی آب ببری، ما را اینجا گذاشته‌اند تا نگذاریم آب به آنها برسد». همراهان علمدار کربلا توجهی به او نکردند و برای برداشتن آب به سمت فرات رفتند. عمر با جماعتی از سپاهیانش بر آنان حمله‌ور شدند ولی قمر بنی هاشم و نافع بن هلال حمله آنان را دفع کردند. اصحاب مشکها را پر آب نمودند و به خیمه‌ها بازگشتند.

 

در یکی از روزهای نزدیک به عاشورا فردی بنام مارد بن صدیق که با یزید بن معاویه قرابت و بستگی نزدیک داشت و مردی بسیار قوی هیکل و پرقدرت بود و از جنگجویان مشهور عرب به شمار می‌آمد بطوری که کسی در میدان  نبرد حریف او نمی‌شد برای اینکه در جمع خاندان و اصحاب امام وحشت ایجاد کند، در حالی که زره محکمی به تن کرده و نیزه بلندی در دست گرفته و کلاه خود مخروطی شکل بر سر نهاده و اسبی سرخ رنگ سوار شده بود به میدان آمده و مبارز طلبید. عباس بن علی بی‌درنگ به میدان شتافت. مارد گفت: «ای جوان شمشیرت را بیانداز و برگرد…» حضرت به رجزخوانی و یاوه‌گویی او پاسخ مناسب داده و خود و پدرش را معرفی کرد. حضرت با یک حمله ناگهانی مارد را غافلگیر کرده و نیزه بلند او را از دستش گرفت و فرمود: «ای دشمن خدا تو را با نیزه خودت به دوزخ روانه می‌سازم.» آنگاه چنان ضربه‌ای با نیزه به سینه‌اش نواخت که با اسب بر زمین افتاده و دست و پای اسب به هوا بلند شد. شمر ملعون که صحنه را چنین دید، نعره زد: «ای بدبخت‌ها،‌ ایستاده‌اید و تماشا می‌کنید!  زود به یاری مارد بروید وگرنه به دست این جوان کشته خواهد شد.» یکی از لشکریان به میدان آمده و اسبی را برای اینکه مارد به آن سوار شده و از مهلکه بگریزد، آورد. قمر بنی هاشم بی‌درنگ چنان با نیزه به سینه او زد که به خاک افتاده و در خون غلطید حضرت بر اسب مارد سوار شد و اسب خود را به آن بست تا به جانب اردوگاه برادر بازگردد. شمر که این شکست فاحش عصبانی‌اش کرده بود به اتفاق سنان بن اَنس و خولی و جمیل بن مالک به طرف حضرت عباس هجوم آوردند. امام که صحنه را دقیقاً زیرنظر داشت با صدای رسا فرمودند: «برادرم عباس مواظب پشت سر خود باشد.» عباس روی گردانیده و بی‌تأمل به سوی مارد مجدداً حمله برد و با ضربتی او را روانه جهنم کرد و سپس به لشکر دشمن حمله کرده و پس از کشتن تعدادی از آنها به طرف قافله بردار برگشت. نمونه اینگونه نبردهای پراکنده تا روز عاشورا چند بار بین قمر بنی هاشم و لشکر عمر سعد بوقوع پیوست.

 

غروب روز پنجشنبه نهم ماه محرم سال ۶۱ هجری قمری که امام با افراد خود به سخن گفتن مشغول بودند، شمر به طرف آنها حرکت کرده و وقتی نزدیک اردوگاه شد با فریاد گفت: «ای خواهرزادگان من کجائید؟» [در عرب مرسوم بود که مردان قبیله زنان آن قبیله را خواهر خود خطاب می‌کردند و چون شمر با حضرت ام‌البنین مادر حضرت عباس هم قبیله بود فرزندان ایشان را خواهرزاده خوانده است] ابی‌ عبدالله (علیه السلام) به حضرت عباس فرمود: «جواب او را بدهید». قمر بنی‌ هاشم نزدیک شمر رفته و فرمود: «چه می‌گویی مرد نفرین شده» شمر در حالیکه تبسم بر لب داشت اظهار کرد: «بیهوده مرا مورد شماتت قرار ندهید، من برای شما چند برادر، امان نامه از ابن‌زیاد دریافت کرده‌ام.  چرا خود را در معرض خطر و کشته شدن قرار می‌دهید؟ بیایید به اتفاق هم برویم». حضرت ابوالفضل (علیه السلام) با خشم از ادامه سخن او جلوگیری کرد و فرمود: «خدا تو و امانت را لعنت کند. آیا ما را امان می‌دهی و فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را امان نباشد. ما شخصی چون حسین بن علی (علیهما السلام) را رها کنیم و طاعت ملعون و ملعون‌زاده‌ها را گردن نهیم؟ لعنت خدا بر تو و ابن زیاد باد.» شمر گفت: «فریب حسین را نخورید او به امیرالمؤمنین یزید خیانت کرده…» حضرت قبضه شمشیرش را در دست می‌فشرد و حالت حمله به خود گرفته و فرمود: «فوراً از این مکان دور شو وگرنه تو را خواهم کشت. بریده باد زبانت که چنین کفرآلود است.» برادارن حضرت نیز با او همصدا شدند. شمر توقف را جایز ندانست و شتابان به لشکر خود بازگشت.

  

سیدالشهداء (علیه السلام) در غروب شب عاشورا بعد از نماز در جمع اهل بیت و اصحاب خود شروع به سخن گفتن نموده و بعد از حمد و سپاس خداوند متعال فرمودند: «من حقاً اصحابی باوفاتر و بهتر از اصحاب خودم و نه اهل بیتی نیکوکارتر و راسخ‌تر در پیوند رحم از اهل بیت خودم سراغ ندارم، پس خداوند شما را از طرف من به بهترین جزایی پاداش دهد. آگاه باشید که من در رفتن به شما اذن و اجازه دادم، پس همگی بروید که عقد بیعت را از شما گسستم و نسبت به خود چیزی بر گردن شما ندارم. اینک شب فرا رسیده و پوشش آن شما را فرا گرفته است آن را چون شتر راهواری بگیرید و متفرق شوید.» امام ساکت شد و برای آنکه شرم حضور نکنند روی از جمع برگرفت تا آنها که می‌خواهند آسوده‌تر جدا شده و بروند، عده‌ای برخاسته و رفتند.

  

قمر بنی هاشم در حالی که از شدت غیرت و هیبت می‌لرزید برخاسته و عرض کرد: «خداوند آن روز را نیاورد که ما دچار چنین گناهی شویم، اگر چنین امری پیش آید و ما شما را رها کرده و زنده به مدینه بازگردیم در جواب مردم چه بگوییم؟! بگوییم مولا و سرور، پدر و برادر و عموی خود را که شریفترین افراد عالم بود یکه و تنها گذاردیم؟! هیهات، هیهات، مولای من به ذات پروردگار سوگند نه تنها تا آخرین قطرة خون خود در کنار تو خواهم جنگید بلکه فرزندان و برادران خود را نیز در راه تو فدا خواهیم کرد. آیا جان ما از جان تو عزیزتر است؟!‌ یا می‌خواهیم پس از تو باز  هم در این دنیا باقی مانده زندگی کنیم؟! خدا نخواسته باشد که چنین عمل ناشایستی از ما سربزند و از کنار حضرتت پراکنده شویم.» پس از قمر بنی‌هاشم دیگران نیز با زبانی اعتذارآمیز سخنانی عرضه داشتند.

 

آن شب حضرت عباس با جلال و شکوه و وقار خاص خود به پاسداری و نگهبانی خیمه‌ها و افراد پرداخته و تا صبح لحظه‌ای به خواب نرفتند.

صبح عاشورا اصحاب به میدان کارزار وارد شده و پس از رشادتها و شهامت‌های بی‌مانند به فیض شهادت رسیدند. پس از شهادت اصحاب باوفای اباعبدالله، علی‌اکبر (علیه‌السلام) اولین شخص از اهل بیت بود که به شهادت رسید. حضرت عباس (علیه‌السلام) رو به برادرانش کرد و فرمود: «به میدان بروید و در جهاد بر من سبقت گیرید و جان خود را فدای امام و سید خود نمایید.» برادران حضرت و فرزندان ام‌البنین بپاخاسته و ابتدا عبدالله بن علی به میدان رفت و به دست هانی بن ثبیت حضرمی به شهادت رسید. پس از او جعفر بن علی به دست همان ملعون و یا به قولی خولی اصبحی به شهادت رسید. سپس عثمان بن علی – که امیر مؤمنان او را همنام عثمان بن مظعون (رضی‌الله‌عنه) صحابی بزرگوار رسول خدا نام گذارده بود – به دست خولی بن یزید شهید شد. آنگاه حضرت عباس فرزند دلبند خود محمد که مورد علاقه شدیدش بود به حدی که او را از خود جدا نمی‌کرد، خوانده و شمشیر به کمرش بست و فرمود: «ای نور چشم از این جهان پرمحنت به سوی جهان جاودان رهسپار شو که ساعتی بعد به تو ملحق خواهم شد.» محمد با امام و پدر گرامیش وداع نمود و به صحنه کارزار وارد شد تا اینکه پس از مجاهدت به اجداد طاهرینش ملحق شد. گفته‌اند شهادت این جوان ۱۴ یا ۱۵ ساله قمر بنی هاشم را سخت غمگین کرد و امام در شهادتش گریه بسیار نمود و ‌فرمود: «جانم به فدای تو ای پسر برادر».

 

در کتاب تذکره الشهداء، مرحوم ملاحبیب الله شریف کاشانی عقیده دارد که علاوه بر محمد، قاسم فرزند دیگر حضرت عباس (علیه‌السلام) نیز در کربلا شهید شد.

 

سقای اهل بیت بنا به وعده‌ای که به امام خود داده بود مبنی بر اینکه صبح عاشورا به طرف فرات خواهد رفت و برای اهل خیام آب خواهد آورد، مشکی برداشته و پس از دعا و استعانت از خداوند، پیشانی امام را بوسید و به طرف رودخانه حرکت کرد. وقتی به شریعه فرات رسید آب را در محاصره کامل دشمن دید به رسم برادر و پدر خود شروع به نصیحت و موعظه لشکر دشمن کرد ولی آنها که قساوت قلبشان را فرا گرفته بود و گوش و چشم آنان را کروکور کرده بود، دادن آب را منوط به بیعت امام با یزید کردند. حضرت بازگشت و شرح ماجرا را به امام عرضه داشت و اجازه رفتن به میدان نبرد را نمود. امام فرمود: «حال که عازم میدان جنگ هستی برای این کودکان آبی بیاور که از تشنگی بی‌تاب گردیده‌اند.» حضرت مشک را مجدداً بر دوش گرفت و عازم فرات شد. چون شیری غران وارد شریعه فرات شد. آبی بر کف گرفت ولی با خود گفت سوگند به خدا از آب ننوشم تا فرزندان برادرم را سیراب نمایم. مشک را پر از آب نمود و به طرف خیمه‌ها راند در این وقت کمانداران راه را بر او بستند و حضرت را به صورت گرداگرد محاصره کردند، حضرت حمله می‌کرد و در هر حمله تعدادی را به درک واصل می‌نمود، ناگاه نوفل ازرق یا به اعتباری یزید بن رُقاد جَهنَی یا به روایتی زید بن ورقا به اتفاق حکیم بن طفیل که پشت نخل کمین کرده بودند بیرون آمده و بنابر قولی فردی به نام ابرص بن شیبان ضربتی به حضرت زده و دست راست او را قطع کردند. حضرت شمشیر را با دست چپ گرفته و به نبرد ادامه داد تا اینکه دست چپ حضرت نیز ضربه سنگینی خورده و قطع شد، پرچم را به سینه چسبانید و مشک را به دندان گرفت.

 


رفتی و بردی ز دل صبر و شکیب
از حسینت کی جدایی داشتی
بی‌تو یک ساعت دلم با خویش نیست
زان نمی‌گویم که کی بینم تو را
تا ز پا افتادی و رفتی ز دست
پیش از این از بیم تیغت صبح و شام
دیگر امشب خواب راحت می‌کنند
لیک چشم هر یک از اطفال زار
اهل بیتم دیده بر راه تواند
قد برافرازی علی را یادگار
بی‌تو ای میر سپاهِ تشنه کام
گر بگویم شد علمدارم شهید
گر بدین حالت سکینه پی برد
 

 

 

خوب بنهادی برادر را غریب
چون چنین تنها مرا بگذاشتی
گرچه یک ساعت جدایی بیش نیست
چون که من هم می‌رسم از پی تو را
تیر هجرانت مرا در دل نشست
خواب راحت بود بر دشمن حرام
شادمانی زین جسارت می‌کنند
هست زین پس کوکبی شب‌زنده‌دار
بی‌خبر از قتل ناگاه تواند
کودکانم را برآر از انتظار
با چه رویی رو کنم اندر خیام؟
محشری دیگر شود از نو پدید
در حرم چون گُل گریبان می‌درد
 

 

 

حضرت سیدالشهداء با دلی شکسته و صورتی غرق اندوه و چشمانی اشک‌ریز در حالی که اشکهایشان را پاک می‌کردند تا اهل حرم ایشان را گریان مشاهده نکنند به سوی خیمه‌‌ها حرکت نمود. برای اینکه خبر شهادت برادرش را به نحوی به اطلاع اهل بیت برساند، عمود خیمه عباس را خواباند. غوغا و شیون اهل حرم، عرش الهی را به لرزه درآورد و ملائکه آسمان و زمین از دیده خون باریدند.

 

پس از رسیدن اهل حرم به شام، فرماندهان سپاه یزید آنچه را غارت کرده بودند در مقابل یزید به نمایش گذاشتند. نظر یزید به پرچم علمدار کربلا افتاد و بهت‌زده به آن می‌نگریست، از روی حیرت پرسید: «این پرچم را چه کسی حمل می‌کرد؟» گفتند: «عباس پسر علی و برادر حسین» یزید سه بار از جای برخاست و نشست سپس به حاضران گفت: «به این پرچم بنگرید که بر اثر ضربات و صدمات هیچ جای آن سالم نمانده  جز دستگیره آن که پرچمدار آن را با دست حمل می‌کرده است.» یعنی تا آخرین لحظه که دست در بدن داشته پرچم را رها نکرده است.

 

امام سجاد (علیه السلام) می‌فرماید: «خدا عمویم عباس را رحمت کند، ایثار کرد و جان خویش را فدای برادر نمود. در راه یاری او دو دستش را قطع کردند و خداوند در عوض دو بال عنایت فرمود که با آن دو بال با فرشتگان در بهشت پرواز می‌کند و در روز قیامت، عباس در نزد خدا مقام و منزلتی دارد که تمام شهدا بر آن غبطه می‌خورند و آرزوی مقام او را می‌کنند.»

 

سلام و صلوات خدا بر اباالفضل العباس فرزند امیرمؤمنان و حامی سالار شهیدان و ساقی اهل بیت نبوت، جوانمردِ فرزند جوانمرد و برادر جوانمرد، همو که جوانمردی در محضر او جوانمردی آموخت و لعنت و نفرین و عذاب بی‌پایان الهی بر قاتلین و ظالمین او.

شناخت وهابيت


شناخت وهابيت
نام اين فرقه از پدر «محمد» که «عبدالوهاب » بود، گرفته شده است . «عبدالوهاب » که از علماى عينيه از بلاد نجد بود. محمد فقه هنبلى رانزد پدرش «عبدالوهاب » که از علماى هنابله بود، فرا گرفت . آثار «ابن تيميه » و «قيم جزى » «که شاگرد ابن تيميه بود» را مطالعه کردو تحت تاثير قرار گرفت .

ابن تيميه : «ابوالعباس احمدبن عبدالحيلم حرانى » از علماء حنبلى قرن هفتم و هشتم هجرى است که عقايد وى مخالفت افکار مذهبى معاصر خود تکفير شد و مدتى زندانى بود مورد آزار مغولان قرار گرفت و از شام به قاهره گريخت .
در سال 712 ق دوباره به «دمشق » بازگشت و در سال 728 ق در گذشت .

محمد بن عبدالوهاب در بصره از «شيخ محمد مجموعى » علم دين آموخت ، در شام و حجاز نيز کسب فيض کرد وکمال يافت و سفرهايى به ايران «اصفهان » نمود.

در رابطه با نهضت پاکدينى «محمدبن عبدالوهاب » چند نکته قابل تاءمل هست که خواننده تاريخ عقايد و آراء بايد به آنها توجه کند: نکته نخست اينکه مقطع زمانى پيدايش اين نهضت قابل توجه است . نکته دوم ، تحصيلات محد بن عبدالوهاب و مناطق و مراکزى که در آن تحصيل وتحقيق کرده است ، مى باشد.
در رابطه با نکته نخست ، مى دانيم که قرنهاى دهم تا سيزدهم هجرى فصل جديدى در تاريخ عقايد و آراء اسلامى بشمار مى رود: «امپراطورى عثمانى » خود را وارث خلافت اسلامى مى دانست و مدعى بود که آخرين خليفه عباسى مخالفت را به اين خاندان وصيت کرده است . از ديگر طرف  رقباى ترک عثمانى که پيشينه اى دراز در اختلافات قبيله اى و محلى و منطقه اى بايکديگر داشتند، ائتلاف کرده و نهضت صفويه را بر پاى داشتند. اتحاد و ائتلاف هفت قبيله ترک ، رژيم صفوى درايران را پديد آورد. استخدام مذهب شيعه اماميه بخشى از استراتژى ستيزه جويانه رقباى ترک عثمانى در مبارزه باامپراطور عثمانيان بود. نهضت شيعيگرى صفويه که با قوت و قدرت قزلباشها شمشيرهاى آخته و قتبل عام سنيان شهر نشين ايران اکثرا سنى ، رو به گسترش بود، تا آن سوى مرزهاى جغرافيايى ايران فرا رفت و در طى نزديک به يک قرن  سنى کشى و شيعه کشى در اين دو امپراطور و صدور آن به شام وحجاز نزاع فرقهاى و کلاى شيعه و سنى را که در دوره آل بويه آغاز و بعد همراه با فراز و نشيبهائى ادامه داشت ، تجديد و تشديد کرد و به اوج بى سابقه اى رسانيد.

اقدامات علماى سنى (که در جهت اهداف سياسى سلاطين صفويه از يک سو و علما سنى در جهت اهداف سياسى امپرااطورى عثمانى از ديگر سو) بر اين کينه ودشمنى رنگ و رونق شگفتى مى داد. بر خواننده محقق در تاريخ ايران روشن است که دوره صفويه بيش از هر دوره ديگرى در تاريخ ايران و اسلام شيعه  بحران سازبوده است :

بيشترين و تندترين رويه ها عليه مذهب اماميه در همين دوره از سوى سنيان نوشته شده است ، علماى بزرگ شيعه که اصولا در بلاد سنى نشين بى طرف بوده اند، ترور شده اند (نمونه اش شهيد ثانى ) بى گناه بلاد عثمانى قتل عام شده اند ورعب و وحشت و ناامنى کليه جوامع شهرى و روستايى شيعيان برون مرزى آن روزگار را فراگرفته بود. و از همه مهمتر سيمايى که صفويه از «تشيع اماميه » ارائه داده مى کرد، مسئله يازتر بود و دستاويز حمله و بهانه مناسبى در دست علمامتعصب سنى بود. اسناد تاريخ نشان ميدهد که در بلاد سنيان ، «تشيع اماميه » مترادف بود با مذهب شرک و تمام بر چسب هايى که در ادوار گذشته تاريخ  اسلام سنى شان بر تارک «تشيع » چسبانده بودند، صحت و مشروعيت مى يافت .
اقدامات صفويه تا آنجا شوم و ويرانگر بود که بسيارى از سنيان متعصب ، اقدامات خلفاء اموى و عباسى را عليه «ائمه شيعه » (عليه السلام ) توجيه ميکردند، و مى دانيم که درگذشته قبل از صفويه «غزالى طوسى » براى خوشايند خلافت و سلطنت تسنن ، «يزيد بن معاويه » را تبرئه کرد ولعن بر او را حرام دانست .اما اينبار قضيه شکل جدى تر بخود گرفت وکليه خلفا سفاک اموى - عباسى تبرئه شدند. حقانيت ، مظلوميت و معنويت تشيع اماميه بايکوب شد و سناين بلاد همچو آتشى در زير خاکستر منتظر فرصت بودند.

«محمدبن عبدالوهاب » درست در چنين مقطع بلند تاريخى زاد و زيست و ديد ولمس کرد.
ونکته دوم ، تحصيلات «محمدبن عبدالوهاب » است . او در حوزه هايى مطالعه مى کرد که در معرض تهاجم فرهنگى ، سياسى و نظامى صفويه بودند. آمدن اوبه ايران و مخصوصا «اصفهان » و اقامت او در آن شهر قابل توجه است . او از نزديک شاد اقدامات متوليان رسمى و دولتى و علمى مذهب اماميه بود. بدون شک محمدبن عبدالوهاب در مراسم محرم اصفحان ديده است که چگونه در روز «عاشورا» شاه شيعه !! سرهاى بريده سنيان را به عنوان سرهاى بريده امويان !! تحويل مى گيرد و به قاتلين سکه هاى طلا مى هد...

خلاصه اينکه محمد بن عبدالوهاب و نهضت افراطى او محصول چنين دوره اى است
يعنى يک واکنش ! يک عکس العمل که مى تواند اشکال مختلفى در انعکاس خود بيابد.

آنگونه که وقتى محمودافغان ايران رادر نورديد، «ملا زعفران » سنى را آورد تا مال وجان و ناموس روافض !! را مباح کند و دراصفهان چنين شد..

علمامذهبى در نقد و نفى «وهابيت » تنها «معلول » را مى بيند واز علت غافل اند وفورا دست خارجى و... را در کار مى آورند.

تعاليم «محمدبن عبدلوهاب » در واقع تهاجمى است فرهنگى عليه محصولات فرهنگى صفويه و اقدامات نظامى مخرب و ويرانگر وظالمانه او و پيروانش ، عکس العملى است عليه اقدامات قزلباشان صفوى که در طول حداقل يک قرن تمام با قداره «تشيع » رادر دل و درون توده هاى عامى سنى ايران و اطراف آن فرو کردند وعقايد و اماکن سنيان را زيرو رو کردند.
 

و همان گونه که قتل عامهاى «شاه اسماعيل اول » درشيعه کردن سنيان ، عنوان «جهاد» داشت و فتواى فقها را در حمايت خودبهمراه داشتند، تخريب ها وقتل عامهاى وهابيان در بلاد شيعه و انهدام اماکن مذهبى اماميه ، عنوان جهاد و پاکسازى و تطهير اسلام !! و توجيه مذهبى داشت . و در همين جا بايد به اين نکته واقعيت تاريخى اشاره کرد که تاريخ اسلام از آغاز تاکنون نشان مى دهد:

کليه فرقه ها و نهضتهاى فکرى ، فرهنگى ، سياسى ، اجتماعى و نظامى در سايه و فضاى فرهنگى ، سياسى خلافت و سلطنت پديد آمده اند و هر کدامشان به نحوى دراعتراض به وضع موجود، ابراز وجود کرده اند، اگر در ستيز با عقايد رسمى بوده است و نفى تفکر موجودبدعت ناميده شده و اگر در نبرد با ساختار سياسى فرهنگى - اجتماعى - اقتصادى موجود ونفى سيادت متوليان رسمى بوده ، تکفير گرديده و تحت پيگرد مذهب رسمى و سياست حاکم قرار گرفته است و بعد در تاريخ عقايد و آرا به بدترين وجهى تحريف شده است وبه صاحبان آرا و عقايد اقوال و اعمالى نسبت داده اند که روحشان از آنها خبر نداشته است و همين اقوال پشتوانه تاريخ نقلى و کتب فرق و ملل و نحل گرديده است . نکته ديگر اين است که تاريخ عقايد و آراء بشرى نشان مى دهد که هر حرکت فکرى ( مثبت يامنفى ) اصولا دارى علل و انگيزه هائى است که مبادى عقيدتى آن مبتنى بر همين علل و انگيزه است ، ايدئولوژى و پيام آن حرکت بر همين علل استوار است و بعد براى توجيه تاريخى خود به دنبال پيشينه و ريشه مى گردد. دراين شکى نيست که محمد بن عبدالوهاب ، عقايد کلامى خود رادر تاريخ عقايد و آراء اسلامى جستجو کرده و عقايد ابن تيميه را مناسب ديده و هماهنگيهائى با آنهاداشته است .اما خود ابن تيميه محصول چه عصرى است ؟ او نيز محصول عصر تنازع بقا مذاهب رسمى است  : عصر مغولان و بعد در دوره ايلخانان ) مذاهب اسلامى در چه رقاتبى براى بقا بودند حنفيان قظب غالب مذاهب تسنن بودند و شيعه اماميه مذهب رقيب نيزگاه غالب مى شد. در اين ميان حنبليان و شافعيان در اقليت و محدوديت بودند وزيديان و اسماعيليان در تعقيب و قتل عام ...

ابن تيميه محصول چنين عصرى است که عقايد وآراش را بايد در قالبهاى منجمد و متحجر شاعره واصحاب الحديث ومرجئه و جبريه ديد. آنچه مهم است ، بايد به علل ، عوامل و انگيزه هاى خيزش بک حرکت و به ريشه هاى ترجيها تاريخى آن .

در منابع شيعه اماميه ابن تيميه اينگونه معرفى شده است : احمدبن تيميه (728 - 661 ق ) فقيه ، محدث ومتکلم حنبلى است وى متولد 661 ق . در حران (سوريه ) مى باشد و در ايام حمله مغولان مقيم دمشق شد. او داراى تاءليفات بسيارى است بالغ بر سيصد جلد است . «ابن تيميه » بر کليه مذاهب اسلامى انتقاد داشت و کتبى عليه اين مذاهب نوشت . در عين حال مورد احترام عامه بود. «ناصر» خليفه فاطمى وى را به زندان انداخت با پا در ميانى مادرش آزاد شد. او قائل به تجسم و تشبيه بود. «علماء عامه » عليه او اظهار نظر کرده اند و کتبى بر رد عقايد وى نوشته اند. برخى ابن تيميه را «بدعت گذار» و برخى ديگر کافر دانسته اند.

گويند «بخارى » وى را «کافر» دانسته است .

آثار و عقايد او در شام و اطراف ممنوع اعلام گرديد و خليفه وقت دستور داد هر کس بر اين عقايد باشد، مال و جانش مباح است .
از عقايدى که به وى نسبت داده اند اين است که وى تمام عقايد مسلمانان را زير سؤ ال برده و آنان را در پرستش متوليان رسمى مذاهب به يهود ونصارى تشبيه کرده که احبار و رهبان خود را مى پرستند گويند عقايد و آثار او در تجسم و تشبيه خداوند است به اصحاب سقيفه توهين روا داشته ، مردم را از زيارت قبر رسول الله باز داشته و آن را نوعى شرک تلقى کرده است . عقايد و آراء او بر خلاف عقايد عامه مسلمانان است ، لذا کليه فقهاء رسمى عليه او هماهنگ عمل کردند و به زندانش انداختند.

2 - عقايد و آراء

مى گويند وهابيها معتقدند که هيچ انسانى نه موحد است و نه مسلمان مگر اينکه امورى را ترک کند، از جمله :

1 - به وسيله هيچ يک از رسولان و اولياء پروردگار به خداوند توسل نجويد، و هرگاه اقدام به اين کار کند و بگويد: اى خدا! توسط پيامبرت محمد (صلى الله عليه و آله ) به تو متوسل مى شوم که مرا مشمول رحمت خود قرار دهى ، اينگونه افراد در راه شرک گام نهاده و مشرک مى باشند.

2 -  زائران به قصد زيارت به آرامگاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نزديک نشوند و بر قبر آن حضرت دست نگذاريد و در آنجا دعا نخوانند و نماز نگذاريد و ساختمان و مسجد بر روى قبر نسازند.

3 -  از پيامبر (صلى الله عليه و آله ) طلب نکنند اگر چه پروردگار، حق شفاعت را پيامبر اکرم (صلى الله عليه و آله ) داده است ولى از طلب آن نهى فرموده است . بر مسلمانان جايز است که بگويد: «يا الله ! شفع لى محمدا» :
«پروردگارا! محمد (صلى الله عليه و آله ) را شفيع من قرار ده » ولى روا نيست که بگويد: «يا محمد! (صلى الله عليه و آله ) اشفع لى عندالله ».

و کسى که از پيامبر طلب شفاعت کند، مانند اين است که از بت ها شفاعت خواسته باشد
4 -  بايد هرگز به رسول خدا «صلى الله عليه و آله » سوگند ياد نکندو او راندا ننمايد (: يا محمد) و آن حضرت را با عبارت «سيدنا» توصيف نکند و الفاظى از قبيل : بحق محمدو.. بر زبان جارى نسازد.

5 -  نذر براى غير خدا و پناه بردن و استغاثه به غير خداوند شرک است .

6 -  زيارت قبور و ساختن گنبد و بارگاه بر آنها وتزئين قبور و سنگ کتيبه ، چراغ روشن کردنو شمع گذاشتن بر آنها شرک است .

7 -  وهابيون بر اين باور شدند که مسلمانان درطى روزگار وقرون ، از آئين اسلام منحرف شده اند و در دين خدا بدعت هائى جاى داده اند که با شرع اسلام متناقض مى باشد. به عقيده وهابيون بايد از اصولى که پيامبر اسلام «صلى الله عليه و آله » حکم فرموده ، پيروى کرد و از منهيات او دورى نمود. بايد فقط پرودگار اميدوار بود و از او ترسيد و به او توکل کرد و شفاعت خواست .

8 -  هرگونه مراسم تشييع جنازه و سوگوارى حرام است . ارواح اموات کارى نمى توانند بکنند و در امور دنيوى و اخروى زندگان دخالتى نمى توانند داشته باشند.

تاءويل آيات حرام است ...


9 -  کار بردن القاب که بر عزت و احترام دلالت دارد، در مورد افراد بشر ناصواب است زيرا احترام و تعضيم تنها شايسته خداوند است .

10 -  هرگاه مسلمانى از دنيا برود، روح او در بهشت است واين جاى شادى و سرور دارد نه غم و اندوه .
گويند وهابيون قائل به جنگ با ديگر فرق و مذاهب اسلامى هستند و مدعى اند که يا بايدبه آئين وهابيت در آينده و يا جزيه دهند. آنان مخالفان خود را متهم به کفر و شرک مى کنند واموال و انفس و نواميس د بقيه را حلال مى دانند. از ديدگاه وهابيون مرتکب کبيره کافر است و هر کس در جنگ کشته شود، به بهشت مى رود. وهابيون آيات قرآنى وارده پيرامون شرک و کفر را بر مسلمانان مخالف خود منطبق مى کنند.

گفتگوى يک عالم شيعه با محمد بن عبدالوهاب :


در برخى کتب ، سخن از مباحثه يک دانشمند شيعى به نام «شيخ جواد قمى » (؟) با محمد «محمد بن عبدالوهاب » رفته است . گرد آوردنده اين مطالب را از کتاب خاطرات منسوب به فردى نام «همفر» انگليسى (؟) نقل کرده
دانشمند شيعى : چرا از امام على بن ابى طالب عليه السلام پيروى نمى کنى ؟

محمد بن عبدالوهاب : از ديدگاه من على مانند عمر گفتارش حجت نيست ، تنها حجت ما کتاب خدا وسنت پيامبر است
دانشمند شيعى : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است : « انا مدينه العلم و على بابها » در اين صورت ميان على و ديگران فرق هست .

محمد بن عبدالوهاب : اگر گفتار على حجت بود پس چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله نفرمود: «کتاب الله و على بن ابى طالب ».

دانشمند شيعى : آرى ! رسول خدا صلى الله عليه و آله اين را فرموده است :

« انى تارک فيکم الثقلين کتاب الله و عترتى »


و على رئيس عترت رسول الله صلى الله عليه و آله است .
دانشمند شيعى مدارک زيادى از منابع عامه در اثبات اين گفته رسول خدا صلى الله عليه و آله ارائه کرد.
محمد بن عبدالوهاب : اگر پيامبر چنين گفته باشد، پس او چه مى ش
دانشمند شيعى : «سنت » رسول خدا صلى الله عليه و آله شارح «کتاب الله » است و «عترت » رسول شارح «سنت » او است
وقتى پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) از دنيا رفت ، مسلمانان به يک شارح نياز داشتند که قرآن را تفسير و تشريع کند. اين کار تنها از عترت رسول ساخته بود.

محمد بن عبدالوهاب سکوت کرد وپاسخى نداشت که بدهد.

3 -  رهبران فرقه وهابيه


وارث مقتدر و مسلط آئين وهابيت ، اندکى پس از پيدايش آن ، خاندان آل سعود شد.

اين خاندان که از دير باز بر جزيره العرب دست داشته ، توانست با تکيه بر اين آئين و حمايت وگسترش واحيا آن تنها وارث بى چون وچراى وهابيت گردد.

1 - محمد بن سعود، نخستين فرد از خاندان سعود است که مذهب وهابيه را قبول کرد (م 1279 ق )

2 -  عبدالعزيز بن سعود. وى بر «احساء» و«قطيف » دست يافت وسواحل خليج فارس را نيز در اختيار گرفت . در سال 1216 ق کربلا را غارت کرد. اندکى بعد مکه وطائف را زير نفوذ گرفت وبر عمان دستيافت . در سال 1218 قمرى توسط يکى از شيعيان کشته شد.

3 -  سعود بن عبدالعزيز. در دوره رهبرى وى وهابيان به بغداد وعمان مکه و مدينه و حوران يورش بردند. نام سلطان وقت را از خطبه ها برداشتند .نيروهاى عثمانى وهابيان بردند. نام سلطان وقت را از خطبه ها بر داشتند. نيروهاى عثمانى وهابيان را شکست دادند و شهرها را پس گرفتند. وى در سال 1229 قمرى درگذشت .

4 -  عبدالله بن سعود. وى توسط طولون پاشا شکست خورد ودستگير گرديد. او وفرزندان او در سال 1233 قمرى در قسطنطنيه به دار آويخته شدند.

5 -  مشارى بن سعود (برادر عبدالله ). اونيز توسط محمد على پاشا دستگير گشت و در سال 1234 قمرى در راه مصر در گذشت .

6 - ترکى بن عبدالله بن محمد بن سعود. وى قدرت را در رياض بدست گرفت . اندکى بعد مصريان وى را از شهر بيرون راندند. ولى او دوباره قدرت را بدست آورد وبه رياض بازگشت . ترکى بر احسا وبحرين دست يافت ودرسال 1249 قمرى توسط مشارى بن عبدالرحمن کشته شد.

7 -  مشارى بن عبدالرحمن بن مشارى بن حسن بن مشارى بن سعود

8 - خالد بن سعود (1257 - 1255 ق )

9 -  عبدالله بن شبيان بن ابراهيم بن شبيان (1259 - 1257)

10 -  فصيل بن ترکى (دوبار قدرت را بدست گرفت : بار اول 1255 قمرى ، وبار دوم 1282 - 1259 قمرى )

11 - عبدالله بن فصيل بن ترکى (سه بار قدرت را بدست گرفت : 1291 - 1287 ق و 1301 - 1300 و 1304 - 1301 قمرى )

12 -  سعود بن ترکى .

13 -  محمد بن سعود
14 -  عبدالرحمنبن فصيل

15 -  محمد بن فصيل

16 -  عبدالعزيز بن عبدالرحمن فصيل

4 -  تهاجم وتخريب


وهابيان به انجام عقايد وشعائر خويش پرداختند وبراى محو به اصطلاح آلودگيها از ساحت اسلام به تهاجم وتخريب روى آوردند:

1 -  حمله به مدينه منوره : وهابيان از بيابهانهاى نجد تا صحراهاى حجاز تاختند و به مدينه يورش د بردند وحرم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را غارت کردند و مزار شريف نبوى را مورد بى احترامى قرار دادند.

2 - حمله به کربلاى معلى : وهابيان چند مرتبه به کربلا حمله برده اند در سال 1216 ق ، امير سعود به اتفاق سپاه نيرومندى از مردم نجد و عشاير جمو و حجاز و تهامه و...به عراق يورش بردند. در ماه ذوالقعده همان سال به شهر کربلا رسيده آن شهر را محاصره کردند.

سپاهيان وهابى برج و باروى شهر را خراب کرده ، وارد شهر شدند و گروه بسيارى از اهالى کربلا را در کوچه وبازار و منازل کشتند واموال مردم را غارت کردند.

گنبد روى آرامگاه امام حسين بن على عليه السلام را خراب کردند و صندوق روى بارگاه را که از زمرد و ياقوت و جواهرات تزئين شده بود، گرفتند و بردند. در حدود دو هزار نفر ازمردم کربلا کشته شدند.

برخى مورخان ايرانى تاريخ حمله به کربلا را در ذوالحجه سال 1216 ق در روز عيد غدير نوشته اند. و هابيان به حرم مطهر امام حسين بن على عليه السلام اهانت روا داشتند.

3 - حمله به نجف اشرف : امير سعود از کربلا به نجف رفت (1216 ق ) و آن شهر را محاصره نمود. اهالى نجف به مقاومت پرداختند. وهابيان نتوانستند به داخل شهر راه يابند. مردم قبلا خزانه حرم امام على عليه السلام را به بغداد منتقل کرده بودند تا از غارت در امان بماند. در اين حمله ناموفق پنج تن از اهالى نجف کشته شدند.

در سال 1220 يا 1221 قمرى گروهى از وهابيان به رهبرى امير سعود به نجف يورش بردند. در اين حمله نيز با مقاومت مردم روبرو شدند.

در اين مقاومت مردم ، علما و طلاب شرکت داشتند. نيروهاى امير سعود پانزده هزار نفر بودند که هر چه کوشيدند، نتوانستند به شهر راه يابند. در اين درگيرى هفتصد نفر از وهابيان کشته شدند.

 

4 -  حمله به شرق اردن : در سال 1343 قمرى گروهى از وهابيان به شرق اردن يورش بردند و بسيارى از مردم آن سامان را کشتند واموالشان را غارت کردند. دولت وقت اردن به کمک مردم شتافت و وهابيان عقب نشينى کرده ، شکست خوردند. در اين نبرد 300 نفر از وهابيان کشته شدند و تعدادى به اسارت در آمدند.

وهابيان براى گسترش قلمرو و نفوذ خود دست به هرگونه حرکاتى ميزدند .اين حملات و حرکات با قتل و غارت همراه بود. امير ان نيرومند حاکم بر صحراى نجد با وهابيان مخالفت مى کردند ولى نتوانستند از نفوذ و سيطره آنان جلوگيرى کنند.

اشراف مکه و حکام حجاز، وهابيان را خارج از دين معرفى ميکردندو از ورود آنان به حرم جلوگيرى مى نمودند. اين وضعيت در دوره رهبرى محمد بن سعود برقرار بود.

پس از وى عبدالعزيز بن سعود زمام امور در دست گرفت . او در سى سال اول امارت خود هميشه با قبائل مجاور در حال جنگ بود. در سال 1208 ناحيه احساء را فتح کرد و بر قطيف نيز دست يافت تصرف اين دو ناحيه ، وهابيان را بر خليج فارس راه داد.

وهابيان همچنان از ورود به حرم و انجام مراسم حج ممنوع بودند. سرانجام وهابيان اجازه مشروط يافتند. آنان بايد جزيه ميدادند تا امير مکه به آنان راه دهد.

در سال 1212 قمرى وهابيان بر امير مکه پيروز شدند و به قرار داد صلح راضى گرديدند.

در سال 1214 قمرى وهابيان توانستند در مراسم حج شرکت کنند.

ديرى نپائيد که قرار داد صلح نقض شد واختلاف بين دو طرف آغاز گرديد .جنگ خونين بين وهابيان و امير مکه سالها به طول انجاميد. در اين نبرد طولانى بار ديگر وهابيان پيروز شدند و شهر طائف را به تصرف خود در آوردند گويند: وهابيان مردم طائف را قتل عام کردند، کودکان را سر بريدند، قاريان قرآن را در حال تلاوت کشتند وقرآنها و کتب حديث را سوختند اين واقعه در سال 1217 قمرى روى داد. وهابيان پس از تصرف طائف قصد داشتند بهمکه روند، اما حضور حاجيان در مراسم حج ، آنان را ترساند. پس از پايان مراسم وعزيمت حجاج به او طانشان وهابيان رهسپار مکه شدند .در مکه چهارده روز اقامت گزيدند و مردم را به توبه وا مى داشتند. وهابيان به تخريب آرامگاهها و قبور و ديگر اماکن مقدس پيرامون حرم و مکه پرداختند. کليه ساختمانهائى را که بلندتر از کعبه بود، ويران کردند آنان به هنگام اين شرک زدائى از ساحت اسلام ! شعار مى دادند و طبل مى زدند.

اين پاکسازى سه روز ادامه يافت .

وهابيان مقرر داشتند که کعبه حق انحصارى مذهب خاصى نيست : بايد که نماز صبح را شافعيان بخوانند و نماز ظهر را مالکيان ، ونماز عصر را حنبليان و نماز مغرب را حنفيان بخوانند و بايد نماز عشا براى همه آزاد است . نماز جمعه را بايد «مفتى مکه » بخواند و بايد که کتاب «کشف الشبهات » تاءليف : مجحمد بن عبدالوهاب در «مسجد الحرام » تدريس شود و همه مردم شرکت کنند.

«سعود» 24 روز ديگر در مکه ماند، آنگاه براى دستگيرى شريف غالب به طرف جده رهسپار گرديد و آنجا را در محاصره انداخت و چون شهر داراى قدرت دفاعى نيرومندى بود، امير سعود نتوانست آنجا را فتح کند، ناگزير به نجد بازگشت و شريف غالب دوباره مکه را تصرف کرد.

همان طور که قبلا اشاره شد، وهابيان به مدينه منوره نيز يورش بردند و بى احتراميها کردند، اشيا قيمتى را بردند ومساجد و قبور را ويران کردن ، حرم نبوى را غارت کردن وقبرستان بقيع را منهدم ساختند. قاضى و حاکم شرع مدينه را که از طرف عثمانى منصوب بود، بيرون کردن و حاکمى به نام شيخ عبدالحفيظ از خود قرار دادند. مردم را از زيارت قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله بازداشتند و شيعيان را از زيارت قبور ائمه عليه السلام در بقيع منع کردند.

يکى از مورخان عرب درباره حوادث مدينه نوشته است که وهابيان قبه ائمه شيعه در بقيه را ويران کردند ولى به حرم نبوى صلى الله عليه و آله کارى نداشتند. امير سعود از مردم مدينه پرسيد: با قبه هاى بقيع چه بايد کرد؟ مردم از ترس گفتند:

بايد خراب کرد. وهابيان با کمک مردم قبه هاى را ويران ساختند و تمام جواهرات اهدائى اين مقابر را بردند.

وهابيان در سال 1222 قمرى مراسم حج را تعطيل کردند و مردم را از انجام مناسک باز داشتند.

در سال 1220 قمرى مردم عراق را از حج بازداشتند ودر سال 1222 قمرى مردم شام را به مکه راه ندادند. اين ممنوعيت براى مردم عراق چهار سال و براى مردم مصر و شام سه سال برقرار بود. اقدامات وهابيان در اماکن شيعه واکنشهائى را به دنبال داشت فردى شيعه از اهالى عماريه موصل عراق به قصد کشتن عبدالعزيز پدر امير سعود راهى نجد شد. گويا قرار بود که امير سعود عامل حمله به کربلا و نجف را بکشد، ولى چون دسترسى به او ممکن نبود، پدرش را از پاى در آورد.
اين مرد شيعى در لباس دراويش ، خود را فردى عابد وزاهد و گوشه گير نشان داد ومريد آل سعود معرفى کرد. او نتوانست با رفتار حساب شده خود، مورد توجه واحترام عبدالعزيز قرار بگيرد. سرانجام به هنگام نماز عصر، وقتى عبدالعزيز به سجده رفته بود، با دشنه شکم او را دريد و کارش را ساخت . ضارب توسط عبدالله بن محمد بن سعود (برادر عبدالعزيز) از پاى در آمد. در تواريخ آمده است که ضارب افغانى الاصل بوده است ونام وى را ملا عثمان نوشته اند. برخى منابع بر شيعه بودن ضارب تاکيد کرده اند که از اهالى عماريه بوده است .



شناخت فرقه ضاله بهائيت




شناخت فرقه ضاله بهائیت

ایجاد ادیان و فرق ساختگی یکی از ترفندهای مرسوم دول استعمارگر برای به انحراف کشیدن جریان صحیح دینداری بوده و هست . در حقیقت هدف کلی این بوده که فرق دست ساز در نهایت جایگزین ادیان الهی شده ویا حداقل چهره ادیان الهی را مشوش سازند. در حوزه یهودیت و مسیحیت این امر تا حد زیادی موفقیت آمیز بوده و ما امروز شاهد گروهها و فرقه های مختلفی هستیم که با آدابی عجیب و مناسکی غریب تر عده ای را به گرد خویش جمع کرده و ادعای سعادت و رستگاری برای آنان دارند.

در مقوله مهدویت نیز قریب یکصد و پنجاه سال پیش با کمک و هدایت استعمار انگلیس، گروه دست سازی با نام و عنوان بابیت  و آیین بهایی در کشور ما شکل گرفت و طبق بررسی های به عمل آمده و اعلام محققان و صاحبنظران تاریخی، جهت گیری کلی بهائیت جداسازی ملت ایران از عقاید ناب مهدوی و مشغول کردن آنان به مکتبی ساخته بشربود. مکتبی که جنبه های غیر عقلانی آن بر جنبه های عقلانیش فزونی داشت و بتدریج از صحنه های زندگی اجتماعی و سیاسی خارج می شد و در نهایت گرایش به این ایدئولوژی موجب جدا شدن مردم از دین و دینداری گردیده  و پیوستن به مکاتب غیر دینی را تسهیل می نمود. با ذکر این مقدمات وارد بحث اصلی شده و با تاریخچه شکل گیری این فرقه ساختگی بیشتر آشنا می شویم:
پیدایش فرقه بابیه:

سید علی محمد شیرازی، ملقب به باب از آغاز جوانی به عبادت طولانی و رازونیازهای غیرعادی که با قرائت ادعیه و زیارات مذهبی همراه بود مشغول بود. او در ابتدای نوجوانی به فراگیری علوم ابتدایی مشغول گردید، ادبیات فارسی و عربی را در سطح بسیار پایینی فرا گرفت و در سلک طلاب علوم دینی درآمد. ریاضت و گوشه گیری و چله نشینی رویه او بود. اندکی بعد درس و بحث را رها کرد و به دایی اش در بوشهر پیوست تا به امور تجارت و منشیگری بپردازد.
بر اساس پژوهشهای صورت گرفته پیوندهای اولیه علی محمد باب و پیروان او با کانون های معینی تأکید دارد که شبکه ای از خاندان قدرتمند و ثروتمند یهودی در زمره شرکای اصلی آن بودند.پس ازحضور پنج ساله علی محمد باب در تجارتخانه دایی اش در بوشهر و ارتباط با کمپانی های یهودی و انگلیسی مستقر در این بندر و کارگزاران ایشان بود که وی در سال 1260ق دعوی خود را اعلام کرد و با حمایت کانونهای متنفذ و مرموزی به سرعت شهرت یافت. دوران اقامت باب در بوشهر مقارن است با سالهای اولیه کمپانیهای ساسون (متعلق به سران یهودیان بغداد) در بوشهر و بمبئی. (ساسون ها در دهه های بعد به امپراطوران تجاری شرق بدل شدند و در زمره دوستان خاندان سلطنتی بریتانیا جای گرفتند).
پس از کشف ادعای باب در بوشهر، نزدیکان او این وضعیت را ناشی از هوای گرم بوشهر دانستند که ذهن باب را پریشان ساخته است. از اینرو برای تغییر روحیه او را به عتبات عالیات در عراق فرستادند ولی در آنجا در مسلک شاگردان سید کاظم رشتی (جانشین شیخ محمد احسایی، رئیس فرقه شیخیه) درآمد و تحت تأثیر او بود. البته بعدها طرفداران باب بر این اصرار می کردند که او در محضر کسی درس نیاموخته و علم او لدنی و الهامی است و خود او امی بوده و بدین وسیله سعی داشتند به لاطائلات او رنگ و حیاتی ببخشند. خود باب به شاگردی سید رشتی اعتراف کرده و در مدت اقامت نزد وی به شدت تحت تأثیر سخنان او بوده است . در اینجا لازم است نکته ای را متذکر شویم و آن دانش مذهبی بسیار سطحی و ابتدایی علی محمد باب است. این واقعیت را با مطالعه کتاب «بیان» او به درستی می توان یافت. اقوال و آثار منتسب به علی محمد باب مونتاژی است از الفاظ و ادعیه شیعه امامیه و برخی اصطلاحات عرفانی شیخیه که بر آنها پسوند و پیشوندهای الف و لام دار افزوده شده. در کتاب بیان و یا دیگر ادعیه و متون منتسب به او حتی یک جمله عربی سالم و صحیح که با ادبیات کلاسیک و متون درسی یا عقیدتی حوزه های علمیه شیعه فراهم آمده باشد نمی توان یافت.
باب در حدود سن 24 سالگی ادعای بابیت کرد و اندکی بعد مدعی مهدویت شد. بر اثر غائله او و فشار علما به حاکم فارس او دستگیر و به شیراز گسیل شد. پس از مدتی وی به تهران اعزام شد. محمدشاه قاجار که از وجود او در تهران بیمناک بود او را از تهران به ماکو فرستاد تا در قلعه ای زندانی گردد. پس از به سلطنت رسیدن ناصر الدین شاه در سال 1266ق علماء تبریز باب را به حضور پذیرفتند تا بدانند این بچه طلبه کیست و چه می گوید. ابهت علمی علما و هیبت و جلالشان باب را سخت به وحشت انداخت و از پاسخ به سئوالات ابتدایی صرف و نحو آنان عاجز ماند و شروع به توبه و استغفار نمود. پس از آن باب در قلعه چهریق زندانی بود و پیروان او در گوشه و کنار با نیروهای دولتی درگیر بودند. نهایتا تصمیم بر این شد که علی محمد باب، به دلیل ادعاهای دروغین خود و نیز آشوبهایی که پیروان او در نقاط مختلف بر پا می داشتند اعدام شود و بدینسان وی در 27 شعبان 1266 در میدان عمومی تبریز به فرمان امیرکبیر(سیاستمدار شایسته وبالیاقت تاریخ ایران) تیرباران شد و پرونده حیات این مدعی دروغین بسته شد.

شکل گیری بهائیت :

پس از باب، میرزا یحیی نوری ملقب به صبح ازل (1266-1330) جانشین وی شد. او به اتفاق برادرش میرزا حسینعلی نوری معروف به بهاءالله و عده ای از بابیان به عراق تبعید شدند. در عراق مابین آن دو برادر بر سر جانشینی اختلاف افتاد و پیروانشان نیز به نزاع پرداختند . عراق که تحت الحمایه دولت عثمانی بود، نتوانست آنها را نگاه دارد، از اینرو خلیفه عثمانی این دو برادر را به قبرس و فلسطین تبعید کرد. صبح ازل در قبرس و بهاءالله در عکا در فلسطین مستقر شدند.
بابیان به طرفداری صبح ازل پرداختند و ازلی نام یافتند . بهائیان پیرو بهاءالله گردیدند و بهائی نام گرفتند. در ابتدا بهائیان به ازلیان حمله کردند و آنان را کافر و مرتد می دانستند. این اختلافات علنی بود ولی بعدها رهبران این دو فرقه ساختگی صلاح دیدند که آشکارا چیزی بر زبان نرانند.
میرزاحسنعلی نوری فرزند نوری مازندرانی در سال 1233ق در تهران متولد شد. او از کسانی بود که به باب پیوست و از یاران وی شد.وی که معروف به  بهاءالله است مورد حمایت شدید سفارت روسیه در ایران بود. در تاریخ بهائیت هم آمده که سفیر روس به صدراعظم ایران هشدار داد که باید مسئول حفظ جان بهاءالله باشد. میرزا حسینعلی نوری به مراتب با سوادتر از علی محمد باب بود و انتظار داشت که جانشین باب شود، اما صبح ازل مورد توجه باب بود و به جانشینی برگزیده شد. رقابت بین دو برادر به نزاع کشیده شد و به دشمنی و عناد و انشعاب انجامید. در آغاز اکثریت را ازلیان تشکیل می دادند ولی تدابیر بهاءالله موجب شد تا ازلیان در اقلیت قرار بگیرند و به تدریج رو به انقراض نهند. در سال 1330ق که صبح ازل در قبرس درگذشت، ازلیان که تعداد اندکی بودند به فراموشی سپرده شدند.بهاءالله نیز در سن 76 سالگی در سال 1309ق در عکا در فلسطین اشغالی درگذشت.
پس از او فرزندش میرزاعباس نوری خود را ملقب به عبدالبهاء کرد و جانشینی پدر را به عهده گرفت. او پیروان خود را عباسیان حقیقی و موحد قلمداد کرد و با حمایت دولت انگلیس آزادی عمل فراوانی یافت. عبدالبهاء از دولت وقت انگلستان لقب «سِر» دریافت نمود و تا آخر عمر به آن مفتخر بود.

اعطای لقب sir به عبدالبهاء توسط دولت انگلستان به پاس یک عمر سرسپردگی 

پس از مرگ عباس افندی یا همان عبدالبهاء، شوقی افندی ربانی راه باطل و گمراهی آفرین او را تداوم بخشید و در تقویت و گسترش مذهب استعمارساخته بهائی از هیچ تلاش و فعالیتی دریغ نورزید. از آنجاکه عباس افندی به هنگام مرگ پسر نداشت تا او را به پیشوایی و رهبری بعد از خود بگمارد به همین دلیل برای رهبری بهائیت چاره ای دیگر اندیشید که عبارت بود از بنیان نهادن سلسله ولایت امرالله بر اساس آنچه عباس افندی تحت عنوان الواح وصایا از خود باقی گذاشت. ولی امرها باید پی در پی و یکی پس از دیگری زمام رهبری و ریاست را عهده بگیرند و هر کدام از آنها باید جانشین بعد از خود را تعیین کند. شوقی افندی بهائیت را به صورت یک تشکیلات حزبی، محافل منتخب محلی و ملی و شرکتهای تجاری قوام بخشید و در گسترش آن به شدت کوشید. بر اساس نظام کنترل اجتماعی تثبیت شده در این تشکیلات هرکس که بر خلاف نظر و تمایل شوقی افندی عمل می کرد ابتدا از تشکیلات تحت عنوان قلمرو اداری اخراج می شد و سپس از جامعه تحت عنوان قلمرو روحانی رانده و منفور می گردید و بدین وسیله مجازات می شد.
در دوران حیات شوقی افندی و پس از تشکیل اسرائیل با همراهی انگلستان فرقه بهائیت به دلیل سرسختی و عداوت علیه اسلام و قرآن مورد توجه و نظر خاص اسرائیل قرار گرفت و اموال آنان تحت حمایت در آمد و از مالیات معاف شد. شوقی افندی هم به سرسپردگی و خدمت خالصانه برای اسرائیل همت گماشت و هم او بود که برای اولین بار نام ارض اقدس و شرق الاذکار را برای بزرگداشت اسرائیل استفاده نمود و با یهودیان و صهیونیستها در اوج احترام و بزرگداشت بود و این درحالی بود که بر اساس تعالیم ساخت استعمار، عباسیان مال و جان و ناموس مسلمانان را مباح اعلام می نمودند و به شکنجه و سپس شهادت آنان می پرداختند. سرانجام شوقی افندی در سال 1336ق در لندن پایتخت انگلستان درگذشت ودر همانجا مدفون شد.
پس از مرگ شوقی افندی چند دستگی و نزاع در میان عناصر اصلی بهائیت شدت گرفت و بر سر جانشینی و رهبری این مذهب به اختلاف و کشمکش روی آوردند. گروهی از عباسیان، زن آمریکایی شوقی افندی به نام «روحیه ماکسول» را به رهبری انتخاب کردند، گروه دیگر «چارلز میسن ریمی» را برگزیدند و گروه سوم به سمائی ها معروف هستند. اما نکته اساسی اینجاست که گروههای انشعابی بهائیت با وجود اختلافات فرقه ای با یکدیگر در اصول و مبانی و تعلیم بهائیت و اهداف و مأموریتهای سیاسی و استعماری و سرسپردگی برای کشورهای غربی همچون انگلیس و آمریکا و اسرائیل، مشترک و متحد عمل می کنند.
اکنون مرکز اصلی بهائیان بیت العدل است که دربندرحیفا در فلسطین اشغالی قرار دارد. این مرکز در دامنه کوه کرمل قرار دارد و متشکل از یک هیئت 9 نفره است که هر 5 سال یکبار انتخاب می شوند وتحت حمایت های گسترده مالی وسیاسی اسرائیل وانگلیس قرار دارند وبه تصمیم گیری درباره چگونگی گسترش بهائیت می پردازند.
 

نقد و بررسی اصول اعتقادی بهائیت

بهائیت یکی از مسلک‌های بی‌بنیاد بشری است که فاقد اصول، معیارها و ملاک‌های دینی قوی و مستند می‌باشد؛ عقاید و اصول فکری آن نه تنها فاقد شالوده مستحکم ادیان آسمانی است، بلکه از لحاظ اصول و معیارهای اولیه شکل‌گیری و منابع مستند، کاملاً ضعیف و غیرعلمی است به همین دلیل نقد این فرقه در قالب انتقادهای رایج در علوم مربوط به ادیان و مذاهب امکان ندارد و به تعبیر دیگر از آنجا که فرقه بهائیت در مورد مسائل اعتقادی گنگ و نامفهوم بوده و آسمان و ریسمان را به هم بافته، ساختار فکری و عقیدتی منسجم و مستقلی ندارد و قابل دفاع و استناد نیست. از این رو به هیچ وجه توان پاسخگویی به افراد آگاه و تیزبین را ندارد و صاحبان و متولیان این فرقه تنها، با استفاده از ابزارها و شگردهای سیاسی، تبلیغاتی، اجتماعی و اقتصادی و...، در گوشه و کنار جامعه سعی می‌کند افراد ساده و کم‌اطلاع را فریب داده و جذب نمایند. برخی از این اشکالات و انتقادات عمده عبارتند از:


یک) تناقضات درونی

انسجام، هماهنگی و عدم ابتلا به تناقض و تعارض درونی آموزه‌ها، یکی از شاخصه‌های مهم ادیان الهی است. چنانچه خداوند درباره قرآن می‌فرماید: " أَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافًا کَثِیرًا" مروری کوتاه بر تعالیم و کتاب‌های بهائیت بیانگر تناقضات و تعارضات درونی بسیار متعددی است که نارسائی‌ها، مجهولات و پرسش‌های زیادی فراروی محققان و معتقدان به این فرقه به وجود آورده تا آنجا که این موضوع به عنوان یکی از مشخصات اصلی بهائیت و چالش‌های اساسی رهبران و طرفداران آن محسوب می‌گردد. به عنوان نمونه؛
1. تلوّن‌درعقیده، تغییر در ادعا؛ به اعتراف خود بابیان و بهائیان، علی محمد شیرازی بنیان گذار فرقه بابیه، شش مرتبه ادعای خویش را تغییر داد. مرحوم‌ حسین‌ محبوبی‌ اردکانی‌ در تعلیقاتش‌ بر "المآثر و الاثار" می‌نویسد: "باب‌ در 1260 ادعای‌ ذکریت‌ کرد یعنی‌ که‌ مفسر قرآن‌ است. در 1261 ادعای‌ بابیت‌ کرد یعنی‌ وسیلهِ‌ رابطه‌ با امام‌ زمان(ع)‌ است. در 1262 ادعای‌ مهدویت‌ کرد یعنی‌ امام‌ زمان‌ است. در 1263 ادعای‌ نبوت‌ کرد یعنی‌ که‌ پیغمبرم. در 1264 ادعای‌ ربوبیت‌ کرد یعنی‌ که‌ پروردگار عالمیانم. در 1265 ادعای‌ الوهیت‌ کرد. در 1266 تمام‌ دعاوی‌ خود را منکر شد و توبه‌ کرد و توبه ‌نامه‌ نزد ولیعهد فرستاد." میرزا حسینعلی (بهاء الله ) نیز مقامات زیادی برای خود ادعا داشت؛ گاهی ادعا می‌کرد بر او وحی نازل شده، زمانی اعلام می‌نماید که "من هیچم و کم ز هیچ هم بسیاری" و زمانی دیگر خویشتن را بر تخت الوهیت نشانده و خدای خدایان‌، آفریدگار جهان‌، کسی که لم یلد و لم یولد است‌ومعبود حقیقی‌، می‌نامد. و در لوح عهدی که به منزله وصیت نامه از خویش باقی گذاشت از موضع الوهیت، پیروانش را به اطاعت و تبعیت از جانشینان خود تشویق و ترغیب نمود! و همه اینها در حالی است که بهائیان خود را موحد و یکتا پرست می‌نامند. ! و عباس افندی در اثبات پیامبری حسینعلی می‌کوشد.
2. وحدت عالم انسانی؛ بهائیان ادعای "وحدت عالم انسانی" و برابری تمام انسان‌ها را دارند که منظور از آن اتحاد واقعی و تساوی انسان‌ها از نظر حقوق روحانی، اجتماعی، فردی و مدنی است. و این در حالی است که در کتاب "اقدس" علناً هر کس به دیانت بهائی باور نداشته باشد گمراه شمرده شده است. همچنین عبد البهاء بر این عقیده است که "سیاهان آفریقائی خلقتشان گاوی است. !" و "غیر بهائیان نزد خدا به شکل حیوان هستند.!" خود بهاءالله، کور و بینا را مساوی نمی‌داند. و خانواده او در برخورد بین ایرانیان و خارجی‌ها، رفتاری آکنده از تبعیض و بسیار متفاوت از خودشان نشان می‌دادند. آن وقت چگونه با این همه تناقض از وحدت عالم سخن می‌گویند؟! از سوی دیگر "طرد روحانی" منتقدین توسط تشکیلات بهائی نیز از دیگر شاهکارهای مدعیان وحدت عالم انسانی است.
3. تبلیغ و نشر نفحات؛ در بهائیت تبلیغ در همه جا و هر وقت و برای همه کس امری واجب است ؛ عبدالبهاء می‌گوید: "تکلیف هر نفسی از احبای الهی این است که شب و روز آرام نگیرد و نفسی بر نیارد جز فکرنشر نفحات الله" و به این وسیله دیگران را در بلاد دور دست به تبلیغ و نشر نفحات بهائی تحریص می‌نمودند؛ اما در عین حال تبلیغ بهائیت در اسرائیل ممنوع است. !
4. تساوی حقوق مردان و زنان؛ تساوی حقوق رجال و نساء از جمله تعالیم و ادعاهای بهائیت است، که به این وسیله ادیان الهی را مورد حمله قرار می‌دهند و این درحالی است که در خود بهائیت نه تنها زنان حق شرکت و عضویت در بیت العدل را ندارند، بلکه در سهم الإرث نیز از مردان عقب ترند. به علاوه نه تنها میان زنان و مردان تساوی حقوق وجود ندارد، حتی میان زن روستایی و شهری هم تفاوت وجود دارد؛ مهریه زن روستایی برابر با نوزده مثقال نقره است و مهریه زن شهری نوزده مثقال طلا !.
5. دین دوره ای؛ همچنین در بهائیت می‌خوانیم؛ "چون هر دوره جدیدی مقتضیات جدید دارد پس دائم باید دین جدید بیاید لذا هزار سال پس از اسلام دین جدید آمده است" و در جائی دیگر با کمال تعجب آمده "امتداد دین بهائیت پانصد هزار سال است"! یا اینکه "امتداد بهائیت سیصد و شصت و پنج میلیون سال است."!
عقاید فرقه بهائیت چون بنای وحیانی ندارد و صرفاً بر اظهارات لفظیه رؤسای خود استوار گردیده، در سطوح مختلف دچار تناقضهای آشکار است. وجود این قبیل تناقضات در منابع و متون بهائی و مسائل عقیدتی این فرقه به حدی است که به گفته بهائی پژوهان "در صورت اتکاء به متون خودشان مجبوریم نصی را با ردّ نصی دیگر پذیرا شویم!" و حتی خود رهبران این فرقه برای فرار از این تناقضات و اغلاط فراوان، مجبور شده‌اند دراین صد ساله اخیر چند بار منابع مذهبی فرقه خود را تغییر و تصحیح داده و آنها را دور از دسترس پیروان خویش قرار دهند. تا آنجا که دسترسی و مطالعه برخی از منابع اصلی بهائیت حتی برای پیروان آن ممنوع است.


دو) ناسازگاری با اصول ادیان الهی

ادیان توحیدی دارای سه اصل کلی و مشترک توحید، نبوت و معاد می‌باشند؛ اما از آنجاکه فرقه بهائیت آسمانی و الهی نبوده و تنها بر اثر خواست‌های نفسانی و شیطانی عده‌ای شکل گرفته، عقاید و باورهای آنها نیز با اصول مشترک ادیان الهی در تضاد و تناقض است:
1. انکار توحید؛ نه تنها توحید در آیین بهائیت مورد اشاره و تاکید قرار نگرفته بلکه با ادعاهای الوهیت رهبران و بنیانگذاران این فرقه به شرک گرفتار گردیده است. به عنوان نمونه علی محمد باب در نامه خود به یحیی (صبح ازل) چنین می‌نویسد: "هذا کتاب من اللّه‏ الحی القیوم قل کلّ من اللّه‏ یبدون قل کلّ الی اللّه‏ یعودون" این نامه‏ای است از خدای زنده و بر پادارندة جهان [باب] بگو همه از خدا آغاز می‏شوند و به سوی او باز می‏گردند! و حسینعلی میرزا نیز به صراحت در کتاب اقدس ادعا می‌کند: "گوش فرا دهید‌ای جماعت بهائیان که خدای شما از زندان بزرگ پیام می‌دهد که نیست خدائی جز من توانا و متکبر و خودپسند." و در کتاب مبین نیز می‌گوید: "اسمع ما یوحی من شطر البلأ علی بقعة المحنة و الابتلأ من سدرة القضأ انه لا اله الا انا المسجون الفرید". یعنی؛ "گوش دار که از مصدر بالا بر زمین محنت و ابتلا این وحی نازل شد که نیست خدایی مگر من تنها که در زندان به دست بندگان ظالم خود گرفتارم"  و با این ادعا مردمان را به اطاعت و خشوع از خویش فرا خوانده و می‌گوید: "به تحقیق ظاهر شده است محبوب عالمین و مقصود عارفین و معبود اهل آسمان‌ها و زمین و محل سجده و سجود اولین و آخرین." بدیهی است ادعای خدایی توسط رهبران بهائی بر خلاف فطرت خداشناس بشر، عقل سلیم و آموزه‌های توحیدی تمام ادیان الهی وکتب آسمانی خصوصاً قرآن کریم، می‌باشد؛ "وَمَن یقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلَهٌ مِّن دُونِهِ فَذَلِکَ نَجْزِیهِ جَهَنَّمَ کَذَلِکَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ؛ و هر کس از آنان بگوید من [نیز] جز او خدایی هستم او را به دوزخ کیفر می‏دهیم [آری] سزای ستمکاران را این گونه می‏دهیم." از این منظر یکی از ویژگی‌های پیامبران راستین این است که هرگز مردم را دعوت به بندگی خود نمی‌کردند.
2. نبوت جدید؛ بهائیان در جهت زمینه‏سازی برای پذیرش نبوّت حسینعلی میرزا ( بهاء )، تلاش دارند که علی محمد باب را از جمله پیامبران خداوند محسوب کنند که به اراده‏ خداوند متعال بعد از حضرت رسول اکرم(ص) مبعوث گشت و اهل عالم را به دینی جدید دعوت کرد! پیروان مسلک ساختگی بهائی، مدّعی‌اند که باب، دو مقام داشت: 1. پیامبری مستقل و صاحب کتاب بود ! 2. بشارت دهنده به ظهور پیامبر دیگری به نام میرزا حسینعلی بود! به این گونه با ظهور باب و بهاء شریعت اسلام الغاء گردیده و شریعتی مستقل و آیینی جدید به نام بهائیت به وجود آمده است.
نقد و بررسی
ادعای نبوت جدید توسط بهائیت ونسخ شریعت اسلام از زوایای مختلفی باطل بوده و دارای اشکالاتی اساسی می‌باشد
ادعاهای متناقض علی محمد باب ـ در زمینه رابطه با امام زمان (عج)، مهدویت، نبوت و الوهیت ـ، تناقضات و تعارضات درونی آموزه‌ها، ناسازگاری با منطق و عقلانیت، وجود اغلاط و اشتباهات متعدد در کتاب‌ها، الواح و نامه‌ها، فقدان معجزه‌ای قابل پذیرش برای اثبات پیامبری خویش، ناتوانی در پاسخگوئی به سئوالات و عجز در مناظره با علما و بالآخره تکذیب مکرر ادعاها و نوشتن توبه نامه توسط وی، جملگی دلیلی آشکار بر بطلان چنین ادعائی است؛ که با منطق و سیره پیامبران و اصول ادیان الهی در ناسازگاری کامل می‌باشد. ضمن اینکه مطابق آیات قرآن و روایات مأثوره از پیامبر اکرم(ص)، دین اسلام آخرین دین و حضرت محمد(ص) آخرین پیامبر خداست.
3. انکار قیامت؛ قیامت به عنوان یکی از اصول مسلم ادیان توحیدی از نگاه علی محمد باب و حسینعلی میرزا موهوم و دروغ پنداشته شده است؛  باب در کتاب بیان با عبارات چند پهلو و مبهم و به هم بافته تحت این عناوین که "قیامت عبارت است از وقت ظهور شجره حقیقت در هر زمان و به هر اسم" و "یوم قیامت یومی است مثل کل ایام شمس طالع می‌گردد و غارب" و "جنت عبارت است از اثبات یعنی تصدیق و ایمان به نقطه ظهور" و "نار عبارت است از نفی یعنی عدم ایمان به نقطه ظهور و انکار او" به نفی قیامت و بهشت و جهنم می‌پردازد و در ادامه به گونه‌ای خاص تعبیرهای خود بافته و بسیار مبهم درباره مرگ، قبر، سئوال ملائک، میزان، صراط،حساب، پاداش و جزا ارائه می‌دهد و در نهایت به نفی آنها اقدام می‌نماید. حسینعلی بهاء نیز بر این عقیده است که با ظهور او قیامت برپا شده است، در کتاب لوح اقدس می‌گوید: "به تحقیق قیامت برپا شد و اسرافیل در صور دمید و منادی ندا داد. و زمین به ظهور من متزلزل و کوه‌ها مانند پنبه زده شد و آسمان‌ها به هم پیچیده و بهشت در طرف راست قرار داده شد و آتش به اشتعال درآمد باز هم انکار می‌کنند." بعد می‌گوید: "ای جماعت بهائیان گوارا باد شما را این بهشت که بقاء جمال من است" و همچنین در جای دیگر می‌گوید: "بگو به مردم که قیامت برپا شد و گذشت قیامت تمام شد قیامت و صاحب آن که من باشم آمد و زلزله زمین تمام شد و اگر کسی بگوید که بهشت کو و کجاست آتش دوزخ، پس‌ای جماعت بهائیان جواب مردم را بگوئید که قیامت عبارت از ظهور میرزا حسینعلی است و بهشت دیدن روی اوست، آتش دوزخ همان جان توست. در صورتی که به حسینعلی ایمان نیاورده باشید." بر این اساس بهائیان معتقدند روز رستاخیز فرا رسیده و آن ساعت موعود روزی بوده که بهاء خود را به نبوت دعوت کرده است و قیامت مردمان گذشته برپا شد و مردم همه از قبرها بیرون آمدند و نتیجه اعمال خود را دیدند و زمین از وقایع گذشته خود خبر داد و همه مردمان روی زمین از زنده و مرده در پیشگاه رب العالمین حاضر گشتند و اهل بهشت با دیدار جمال میرزا بهاء به بهشت رسیدند و اهل آتش چون از لقاء او محروم شدند و از نفس خود پیروی می‌کردند، مستحق دوزخ شدند.
نقد و بررسی
به طور کلی مفهوم قیامت، بهشت و جهنم، برزخ و معاد از دید این فرقه با اصول و عقائد مشترک ادیان الهی تفاوت اساسی داشته و به هیچ وجه در چارچوب آموزه‌های وحیانی نمی‌گنجد. قرآن کریم ـ که حقانیت آن مورد تأئید بهائیت است ـ معاد و زندگی مجدد انسان‌ها را یک اصل مسلّم دانسته و هدف از آن را چنین بر می‌شمارد: "فَمَن یعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیرًا یرَهُ. وَمَن یعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یرَهُ؛ هر کسی ذره‌ای عمل نیک و خوب انجام داده آن را مشاهده کند و هر کسی عمل بد از او سر زده آن را ببیند" و پیرامون زمان قیامت، چگونگی وقوع و تحولات بعدی آن در آیات متعدد علائم و نشانه‌های آشکاری را ذکر کرده است؛ نظیر آنکه نظام کنونی عالم با پدید آمدن زلزله عظیم در زمین، شکافته شدن دریاها، به حرکت آمدن کوه‌ها و در هم کوبیدنشان، خاموش گشتن ماه و خورشید و ستارگان عظیم، پر از دود و ابر شدن فضای آسمان و... دگرگون می‌شود. چنانکه در سوره قیامت می‌فرماید: "هنگامی که چشم‌ها از شدت هول و وحشت به گردش درآید و مضطرب شود ـ زمانی که ماه بی نور شود ـ زمانی که خورشید و ماه یکجا جمع شوند" در چنین روزی مردم در برابر پروردگار جهانیان به پا خاسته و در یک صحنه جمع می‌شوند، دادگاه عدل الهی تشکیل گردیده به محاسبه اعمال، افکار، عقاید، اوصاف و اخلاق آدمی پرداخته می‌شود؛ مؤمنان روسفید، شاد و خندان به سوی بهشت و کافران و منافقان، رو سیاه و اندوهگین به سوی دوزخ روانه می‌گردند و علامت‌های دیگری که در آیات و روایات اسلامی بیان گردیده است. بنا بر این ادعای بهائیت پیرامون برپائی قیامت و ارائه تفسیری متفاوت از آن، آن قدر سست و بی‌بنیاد و فاقد پشتوانه دینی و منطقی است که با اندک توجهی بطلان آن آشکار می‌شود.


سه) ناسازگاری با اصل مهدویت

انتظار ظهور منجی عقیده‌ای‌ است که در ادیان آسمانی و مذاهب‌ مختلف‌ جهان، به مثابه یک اصل مسلم، مورد پذیرش است. علی محمد باب در ابتدا با توجه به این اعتقاد راسخ در میان جامعه اسلامی خود را باب و وسیلهِ‌ ارتباط مردم با امام زمان (عج) دانسته و می‌نویسد: "فرض است بر مقام رحمت خداوند عالم که از جانب حجت خود عبدی را با حجت وافیه منتخب و اظهار فرماید تا آنکه سبیل اختلافات را به نقطة وحدت برساند" وی با این جملات ضرورت وجودی باب و واسطه با امام زمان را متذکر می‌شود. باب به مرور زمان ادعای خود را تغییر داده و از "مهدویت‏" سخن به میان می‌آورد و با ادعای "قائم منتظر" و "مهدویت" می‌گوید: "منم آن کسی که هزار سال است منتظر او می‏باشید." سپس ملاحسین بشرویه‏ای را "باب" خویش نامیده و برای دعوت به خراسان فرستاد تا مردم را گرد آورده و با درفش‏های سیاه خروج کنند.! علی ‏محمد خود نیز برای این که به مقتضای حدیثی که می‏گوید: "امام زمان (عج) از مکّه ظهور خواهد کرد و یارانش از خراسان بیرون می‏آیند"، به حجاز می‌رود هرچند به دلیل ترس از مطرح کردن ادعای خویش به بوشهر باز می‌گردد. سید باب در نوشته‌های آخر خود تلاش می‌نماید با تفسیرها و تأویلات مضحک، احادیث مهدویت را بر خود تطبیق دهد. هرچند مدت دعوت قائمیت و مهدویت او، حدود دو سال و نیم در آخر زندگی‏اش بیش نبود و با وجود توبه‏نامه، در ادعای خویش، ثبات قدم نداشته است. پس از باب، میرزا حسینعلی نوری نیز ابتدا در نوشته‌هایش در صدد تطبیق روایات مربوط به امام مهدی (عج) بر خویش بر آمد. اما از آنجا که پس از ادعای الوهیت و خدایی وی این عقیده سد راه او قرارگرفته بود، وجود امام زمان (ع) را موهوم دانسته و می‌نویسد: "به عین بصیرت مشاهده کنید هزار سال أو أزید جمع فرق اثنی عشریه نفس موهومی را که اصلاً موجود نبوده مع عیال و اطفال موهومه در مدائن موهومه محل معین نمودند." به همین طریق دیگر مبلغین بهائی وجود آن حضرت را انکار می‌نمایند.
نقد و بررسی
مبلغین بهائی در حالی وجود حضرت مهدی (عج) را انکار می‌نمایند که علی محمد درباره وجود امام دوازدهم شیعیان و سایر خصوصیات آن حضرت بارها اقرار واعتراف نموده و منکرین وجود آن حضرت را کافر می‌داند. به عنوان نمونه در کتاب صحیفه عدلیه صریحاً نام امام زمان (عج) را ذکر می‌کند: "الحجة القائم محمد بن الحسن صاحب الزمان" و در صفحه 42 آن می‌نویسد: "و شهادت می‌دهم که قائم آل محمد امام بر حق من است" ودر تفسیر سوره کوثر صفحه 88 راجع به غیبت حضرت مطلبی را آورده که خلاصه و ترجمه آن چنین است: "فَلا شَک فی وُجودِ الإمامِ الغائِبِ القائِمِ المَستور سَلامُ الله عَلَیهِ..." یعنی؛ "پس شکی در وجود امام غایب نیست محققاً وجود او هم چون آفتاب در وسط ظهر ظاهر و هویداست..." و ادامه می‌دهد که "هرکس در باره او شک نماید در قدرت خدا شک نموده که به تحقیق کافر شک زده‌ای است" همچنین در کتاب بیان فارسی و کلیه آثارش سخن از "من یظهره الله" دارد که به عقیده باب منظور از من یظهره الله، "محمد بن الحسن العسکری" است. چنانکه می‌گوید: "من یظهره الله اسمش محمد است."  و "محل ظهور او مسجد الحرام است"  میرزا حسینعلی ( بهاء ) بعد از مرگ باب ابتدا ادعای مهدویت و من یظهراللهی می‌کند و امروزه نیز بهائیان معتقدند او من یظهره‌الله است. اینک باید از عبدالبهاء و بهائیان پرسید: اگر امام زمان موهوم است چرا سید باب و میرزا حسینعلی اسم و خصوصیات آن را در کتاب‌های خود ذکر می‌کنند و ادعای مهدویت می‌نمایند و آغاز کار خود را مهدی معرفی کردنِ خود قرار دادند. ؟!!
نیم نگاهی بر نسب خانواده، خصوصیات اخلاقی و رفتاری علی محمد باب و ادعاهای متناقض وی و سایر اقداماتی که در طول زندگی خویش انجام داد، همگی آشکار کننده این حقیقت است که روایات مهدویت نه تنها بر علی محمد باب صدق نمی‌کند؛ بلکه از ابعاد متعدد ادعاهای بابیت و بهائیت را تکذیب می‌کند. و حتی "من یظهره الله" بنا به گفته خود علی محمد باب، نمی‌تواند میرزا حسینعلی نوری باشد؛ زیرا نام او می‌بایست محمد باشد که حسینعلی است، لقب او می‌بایست قائم باشد که بهاء الله است، و محل ظهور او می‌بایست مکه باشد که بغداد است. واقعیت آن است که بهائیت در رابطه با روایات مهدویت ـ که مورد قبول واستناد شان هستـ زمین گیر شده‌اند؛ زیرا اگر این روایات را نفی کنند اساس بابیت لطمه می‌خورد در حالیکه آنان باب را همان حضرت مهدی و پیامبر اسلام را مبشر آمدن علی محمد باب می‌دانند و خود باب بارها به این روایات استناد کرده ؛ واگر این روایات را بپذیرند علی محمد باب و بهاء الله هرگز نمی‌تواند مصداق این روایات قرار گیرند و روایات مهدویت بیگانه از علی محمد باب و ادعاهای بهائیت است.


چهار) عقل ستیزی و علم گریزی

بهائیت خود را دینی فوق العاده مترقی و جهانی دانسته و ادعا دارد یکی از آورده‌های جدید آن تطابق دین با علم و عقل است. از دیدگاه عباس افندی (عبدالبهاء): "اگر مسائل دینیه مخالف عقل و علم باشد وهم است زیرا مقابل علم، جهل است. تعصبات مانع بزرگی است برای ایجاد صلح و سلام و وحدت و یگانگی و تا این مانع یعنی تعصبات موجود است هرگز بشر روی خوشبختی نخواهد دید." او می‌کوشید تا همه تعالیم مترقی را به پدرش بهاءالله نسبت دهد. به گونه‌ای که در مواضع گوناگون اعلام داشته که چنین تعالیمی قبل از بهاءالله در جوامع بشری مطرح نبوده‌اند. و این همه از ابداعات دیانت بهائی است که از طریق وحی به پدرش (بهاءالله) نازل گشته است.!
نقد و بررسی
مروری کوتاه بر کتب و منابع دینی بهائیت بیانگر این حقیقت است که تعالیم به ظاهر مترقی و جدید عبدالبهاء چیزی جز گردآوری و التقاط تعالیم مذهبی شرق با اندیشه‌های مدرن غرب نیست. بسیاری از گفتارها و نوشتارهای وی در کتاب "اقدس" نتیجه مطالعات، تجربیات و برداشت‌ها و اقتباس عبدالبهاء از تعالیم، آثار مذاهب و ادیان دیگر و نیز ناشی از مطالعه و آشنایی او با آثار و اندیشه‌های غربی است. افزون بر این، ادعای عبدالبهاء در نوآوری در تطابق دین با علم و عقل، مغایر با آموزه‌های اصیل وحیانی ادیان الهی است؛ زیرا احکام دینی همه پیامبران الهی چون از جانب خداوند حکیم است هیچ گاه با علم و عقل فطری مخالفت ندارد. در ادیان توحیدی عقل به عنوان منبعی مهم در تبیین عقاید و احکام از جایگاه ممتازی برخوردار است. در طول تاریخ هر پیامبری که از طرف خدا مبعوث گردیده علاوه بر درستی معجزات، پیامهایی مطابق با موازین عقلی، علمی و فطری از ناحیه خدا برای بشر آورده و آنها را برای مردم ابلاغ نموده است. در قرآن کریم نیز توجه به عقل، تفکر و علم مورد اهتمام جدی است؛ "کَذَلِکَ یبَینُ اللّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ؛ بدینسان خداوند آیاتش را بر شما روشن می‏گرداند، تا اندیشه کنید." و علاوه بر اقامه براهین متعدد عقلی، خداوند ادله‌ای را که به انبیای گذشته آموخته ـ و آن بزرگواران در مقام احتجاج با ملحدان اقامه نموده‌اند ـ در قرآن برای امت اسلامی بازگو فرموده است. روایات بسیار زیادی نیز از سوی معصومین (ع) در زمینه برهان عقلی، شأن و جایگاه عقل وجود دارد؛ نظیر اینکه: "اِنَّ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حُجَّتَین، حُجَّهٌ ظَاهِرَهٌ وَ حُجَّهٌ بَاطِنَهٌ فَأَمَّا الظَّاهِرَهٌ فَالرُّسُل وَ الاَنبِیاء وَ الاَئِمِه وَ اَمَّا البَاطِنَه فَالعُقُول". اصولاً در تعالیم توحیدی از آنجا که عقل و وحی هر دو از منبع واحد سرچشمه گرفته‌اند، بین حکم عقل و فرمان شرع نوعی همسویی و ملازمه برقرار است، که از آن به قاعده ملازمه تعبیر می‌شود. همچنین در آموزه‌های اسلامی جایگاه والایی در باره علم، علم آموزی و تلاش برای توسعه و آبادانی وجود دارد. چنانکه قرآن کریم می‌فرماید: "قُلْ هَلْ یسْتَوِی الَّذِینَ یعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یعْلَمُونَ...؛ بگو آیا کسانى که مى‏دانند و کسانى که نمى‏دانند یکسانند تنها خردمندانند که پند پذیرند." و پیامبر گرامی اسلام (ص) فرمود: "طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ عَلَى کُلِّ مُسْلِم؛ طلب علم بر هر مسلمانی واجب است."بر این اساس ادعای نوآوری بهائیان در زمینه توجه به عقل و علم پذیرفتنی نیست و این در حالی است که اساساً بسیاری از تعالیم و احکام بهائیت در تضاد کامل با معیارهای عقلی،‌ علمی و فطری است که خود دلیلی آشکار بر بطلان این دین بشری می‌باشد. به عنوان نمونه، هنگامی که بهاء می‌گوید: "لااله الا اناالمسجون الفرید؛ نیست خدایی جز من زندانی یکتا" همچنین "بگو در هیکل من جز هیکل خدا دیده نمی‌شود و نه در زیبایی من جز زیبایی او و نه در هستی من جز هستی او و نه در ذات من جز ذات او و نه در حرکت من جز حرکت او و نه در سکون من جز سکون او و نه در قلم من جز قلم چیره و ستوده او دیده نمی‌شود."، میرزا آقاخان کرمانی و احمد روحی ـ از پیروان مکتب باب (شاخه ازلی)ـ این ادعای غریب میرزا حسینعلی بهاء را آن‌قدر دور از عقل می‌شمارند که معتقدند جز افراد بی‌خرد، کسی این‌گونه ادعاها را از مدّعیان آن نمی‌پذیرد. علی محمد باب نیز علاوه بر ادعاهای متناقض، احکامش نیز نمایانگر میزان ترقی و عقلانیت آن می‌باشد؛ تنها به یک نمونه بسنده می‌نمائیم: "لا تَرکبَنَّ البَقر... سوار گاو نشوید، شیر الاغ نخورید، سوار حیوانی نشوید مگر با دهنه و رکاب و بر آن چیزی بار نکنید، تخم مرغ را قبل از پختن به جایی نزنید که می‌شکند و ضایع می‌شود. ما تخم مرغ را روزی نقطه اولی قرار دادیم، شاید شما شکر کنید."!!! باب همچنین استعمال دارو را مطلقاً حرام اعلام کرده است: "برشما باد که دوا و مسکرات و نوع آنها را نه مالک شوید و نه بفروشید و نه بخرید و نه استعمال کنید." با این حساب باید کلیه فعالیت‌های پزشکی و بهداشتی و دارو سازی به حال تعطیل در آید. به علاوه به دستور باب تمام کتاب‌های عالم به غیر از کتاب‌های باب و آنچه در قلمرو بیان نگارش یافته، باید نابود شود: "فی حکم محو کل الکتب کلها الا ما انشات اوتنشی فی ذلک الامر."
سران بهائی برای رهائی از این افتضاحات از یکسو ادعا می‌کنند که کتاب بیان نسخ شده است و این در حالی است که میرزا حسینعلی بهاء در آثار خود چندین بار نسخ بیان را مردود دانسته و گویندگان آن را مورد لعن قرار می‌دهد؛ از جمله در اقتدارات می‌نویسد: "نسبت داده‌اند که احکام بیان نسخ نموده الا لَعنَهُ عَلَی القَومِ الظّالّمین" و از سوی دیگر ضمن جلوگیری از دسترسی بهائیان به کتاب بیان، به کتاب اقدس تکیه می‌نمایند که البته آن هم دست کمی از کتاب بیان و احکام باب ندارد. نظیر اینکه؛ "اگر کسی خانه‌ای را بسوزاند او را بسوزانید." همچنین کتاب اقدس شمار ماه‌های سال را 19 ماه و هر ماه را 19 روز می‌داند. که این موضوع فاقد هرگونه مبنای علمی، عقلی و دینی بوده و دارای اشکالات اساسی است.