حضرت ابوالفضل(ع)ازدیدگاه امام زمان(عج)

حضرت ابوالفضل(ع)ازدیدگاه امام زمان(عج)

در این جا، بسیار مناسب است که یکی از کرامت هایی را که بیان گر تجلیل و تکریم جناب بقیه الله الاعظم، حجه بن الحسن، حضرت امام زمان علیهالسلام و عجل الله تعالی فرجه الشریف، از مقام شامخ جناب قمر بنی هاشم، حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام است، ذکر کنیم.
از عالم ربانی، فقیه اهل بیت، مرجع تقلید شیعیان، حضرت آیه الله العظمی، آقای سید شهاب الدین نجفی مرعشی (رضوان الله تعالی علیه)، نقل شده است که آن بزرگوار فرمود:
یکی از علمای نجف اشرف – که برای مدتی به شهر مقدس قم آمده بود، – برای من نقل کرد و گفت:
من، گرفتار مشکلی بودم، برای برطرف شدن آن، به مسجد مقدس جمکران رفتم.
من، در آن مکان مقدس، در عالم معنا، درد دلم را به حضرت ولی عصر علیهالسلام عرض کرده، و از آن حضرت خواستم که در درگاه خداوند متعال، وساطت و شفاعت نماید، تا مشکل من، برطرف گردد.
من، برای این منظور، به طور مکرر، به مسجد مقدس جمکران رفتم ولی نتیجه ای نگرفتم، تا این که در روزی از روزها، هنگام خواندن نماز در آن مسجد مقدس، دلم شکست و با همان دل شکسته، خطاب به حضرت امام زمان ، عرض کردم:
«مولا جان» آیا جایز است که من، اضافی در محضر شما باشم، و به دیگری متوسل بشوم؟!
شما، امام من هستید، آیا برای من، زشت نیست که با وجود امام معصوم، حتی به علمدار کربلا، حضرت قمر بنی هاشم متوسل شده و آن حضرت را نزد خداوند متعال شفیع قرار دهم»؟!
آنگاه من، از شدت ناراحتی، بین خواب و بیداری قرار گرفتم. من، در آن حال، ناگهان با چهره ی نورانی قلب عالم امکان، حضرت امام زمان ، روبرو شدم، و بی درنگ، به آن حضرت، سلام دادم.
آنگاه، حضرت امام عصر ، جواب سلام مرا داد، و سپس، خطاب به من فرمود:
«نه تنها زشت نیست و من، ناراحت نمی شوم که به علمدار کربلا، متوسل بشوی، بلکه من، تو را راهنمایی نیز می کنم که هنگام توسل به علمدار کربلا، چه بگویی!
هنگامی که تو، برای روا شدن حاجت خود، به حضرت ابوالفضل العباس متوسل شدی، چنین بگو:
یا اباالغوث! ادرکنی!یعنی:ای پدرپناه جویان مرادریاب.
گريه امام زمان(ع) در مصيبت حضرت ابوالفضل(ع)
در يكى از اين سالها كه عهده دار پذيرايى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذيحجه با جميع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنكه حجاج به عرفات بيايند، براى زوارى كه با من بودند جاى بهترى تهيه كنم. تقريباً عصر روز هفتم بارها را پياده كردم و در يكى از آن چادرهايى كه براى ما مهيا شده بود، مستقر شدم. ضمناً متوجه شدم كه غير از من هنوز كسى به عرفات نيامده است. در آن هنگام يكى از شرطه هايى كه براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب اين همه وسائل را به اينجا آورده اى؟ مگر نمىدانى ممكن است سارقان در اين بيابان بيايند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا كه آمده اى، بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى. گفتم: مانعى ندارد، بيدار مىمانم و خودم از اموالم محافظت مىكنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آنكه نيمه هاى شب ديدم سيد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام عليكم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ايشان وارد خيمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوانها كه تازه مو بر صورتشان روييده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسيدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم، ولى پس از چند جمله كه با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم. جوانها بيرون خيمه ايستاده بودند ولى آن سيد داخل خيمه تشريف آورده بود. ايشان به من رو كرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند: شبى در بيابان عرفات بيتوته كرده اى كه جدم حضرت سيدالشهداء اباعبداللَّه الحسين(ع) هم در اينجا بيتوته كرده بود. من گفتم: در اين شب چه بايد بكنيم؟ فرمودند: دو ركعت نماز مىخوانيم، در اين نماز پس از حمد، يازده مرتبه قل هواللَّه بخوان.
لذا بلند شديم و اين عمل را همراه با آن آقا انجام داديم. پس از نماز آن آقا يك دعايى خواندند كه من از نظر مضامين مانند آن دعا را نشنيده بودم. حال خوشى داشتند و اشك از ديدگانشان جارى بود. من سعى كردم كه آن دعا را حفظ كنم ولى آقا فرمودند: اين دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى كرد. سپس به آن آقا گفتم: ببينيد آيا توحيدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آيات آفاقيه و انفسيه بر وجود خدا استدلال كردم و گفتم: من معتقدم كه با اين دلايل، خدايى هست. فرمودند: براى تو همين مقدار از خداشناسى كافى است. سپس اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض كردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال كردم كه: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(ع) در كجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خيمه است.
سؤال كردم: روز عرفه، كه مى گويند حضرت ولى عصر(ع) در عرفات هستند، در كجاى عرفات مى باشند؟ فرمود: حدود جبلالرحمة. گفتم: اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مىبيند؟ فرمود: بله، او را مىبيند ولى نمىشناسد.
گفتم: آيا فردا شب كه شب عرفه است، حضرت ولىعصر(ع) به خيمه هاى حجاج تشريف مى آورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خيمه شما مىآيد؛ زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت ابوالفضل(ع) متوسل مىشويد.
در اين موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذكر شدم كه من همه چيز آورده ام ولى چاى نياورده ام. عرض كردم: آقا اتفاقاً چاى نياورده ام و چقدر خوب شد كه شما تذكر داديد؛ زيرا فردا مى روم و براى مسافرين چاى تهيه مىكنم.
آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خيمه بيرون رفتند و مقدارى كه به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم كرديم، به قدرى معطر و شيرين بود كه من يقين كردم، آن چاى از چايهاى دنيا نيست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم كردم و خوردم. بعد فرمودند: غذايى دارى، بخوريم؟ گفتم: بلى نان و پنير هست. فرمودند: من پنير نمىخورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بياور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ايشان از نان و ماست ميل فرمودند.
سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ريال (سعودى) مىدهم، تو براى پدر من يك عمره به جا بياور. عرض كردم: اسم پدر شما چيست؟ فرمودند: اسم پدرم »سيد حسن« است. گفتم: اسم خودتان چيست؟ فرمودند: سيد مهدى. من پول را گرفتم و در اين موقع، آقا از جا برخاستند كه بروند. من بغل باز كردم و ايشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، ديدم خال سياه بسيار زيبايى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لبهايم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسيدم.
پس از چند لحظه كه ايشان از من جدا شدند، من در بيابان عرفات هر چه اين طرف و آن طرف را نگاه كردم كسى را نديدم! يك مرتبه متوجه شدم كه ايشان حضرت بقيةاللَّه، ارواحنافداه، بوده اند، به خصوص كه اسم مرا مىدانستند و فارسى حرف مىزدند! نامشان مهدى(ع) بود و پسر امام حسن عسكرى(ع) بودند.
بالاخره نشستم و زارزار گريه كردم. شرطه ها فكر مىكردند كه من خوابم برده است و سارقان اثاثيه مرا برده اند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گريه ام شديد شد.
فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى كاروان قضيه را نقل كردم، او هم براى اهل كاروان جريان را شرح داد و در ميان آنها شورى پيدا شد.
اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خوانديم. بعد از نماز با آنكه من به آنها نگفته بودم كه آقا فرموده اند: »فردا شب من به خيمه شما مىآيم؛ زيرا شما به عمويم حضرت عباس(ع) متوسل مى شويد« خود به خود روحانى كاروان روضه حضرت ابوالفضل(ع) را خواند و شورى برپا شد و اهل كاروان حال خوبى پيدا كرده بودند، ولى من دائماً منتظر مقدم مقدس حضرت بقيةاللَّه، روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، بودم.
بالاخره نزديك بود روضه تمام شود كه كاسه صبرم لبريز شد. از ميان مجلس برخاستم و از خيمه بيرون آمدم، ناگهان ديدم حضرت ولىعصر(ع) بيرون خيمه ايستاده اند و به روضه گوش مىدهند و گريه مىكنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام كنم كه آقا اينجاست، ولى ايشان با دست اشاره كردند كه چيزى نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چيزى بگويم. من اين طرف در خيمه ايستاده بودم و حضرت بقيةاللَّه، روحى فداه، آن طرف خيمه ايستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل(ع) گريه مىكرديم و من قدرت نداشتم كه حتى يك قدم به طرف حضرت ولىعصر(ع) حركت كنم. بالاخره وقتى روضه تمام شد، حضرت هم تشريف بردند. 
توبیا عباس را معنا بکن
بارخدایا!توفیق همه رابرای ایجادیک زندگی سعادتمنداخلاقی ویک محیط نورانی انسانی درخواست می کنم.وهم ازدرگاه تومی خواهم که خروج قائم آل محمد(ص)رانزدیک گردانی واوراازنهان جهان درآوری ودوران غیبت اورابه پایان بری.تابرکهن ترین معبدتوحید تکیه زندوبانگ دلربای خویش رابه گوش بشری برساندوبه رسم ستم وستمگری پایان دهدوبنای عدل ودادودانایی وشایستگی راپی نهد...