شب بود و سکوت. شتر نرم و هموار راه می رفت. پسر مهزیار افسار را گرفته بود و منتظر بود. نسیم خنکی می وزید. سحر نزدیک بود. افسار را کشید و چشمانش را به تاریکی دوخت اما کسی را ندید. ممکن بود جوان عرب او را سرگردان کرده باشد! نه امکان نداشت. کسی نمی دانست که او با چه نیتی این همه سال راهی حجاز شده است. بیست سال رنج سفر را بر دوش کشیده و به مکه آمده بود برای چنین لحظه ای. هر سال به امید دیدار در سال آینده به راه افتاده بود. سر به آسمان چرخاند: نیمه کامل ماه از زیر لایه ابر نور افشانی می کرد. آن سوتر ستاره ها سوسو می زدند. با خودش گفت: «شاید درٌه بنی عامر آن یکی باشد.» افسار را تکان داد و به سمت دره ای نزدیک عرفات رفت. شیهه ی اسبی به گوش رسید. شتر هم عری کشید. به طرف سیاهی رفت. ـ سلام بر پسر مهزیار. دیر آمدی! ـ راه گم کرده بودم. ـ به دنبال من بیا. جوان سوار اسب سفیدش شد و به راه افتادند. هوا کمی روشن شده بود. سوار همان جوانی بود که کنار کعبه صدایش زده و وعده ی دیدار با امامش را داده بود. در سکوت شب پیش می رفتند. از دره ها بالای تپه ها و دور و دورتر می شدند از مکه. پشت صخره ای پیچیدند. جوان گفت:  «پیاده شو مرد.» پسر مهزیار شتر را خواباند و گام بر سنگریزه ها گذاشت. جوان از مشکی که به همراه داشت وضو گرفت و ایستاد به نماز. پسر مهزیار هم کنار او شروع کرد به خواندن نافله ی شب. ساعتی گذشت. با خواندن نماز صبح جوان گفت: «سوار شو.» پسر مهزیار بند از پای شتر باز کرد و سوار شد. بعد به دنبال اسب جوان به راه افتاد. هنوز سخنانی که بین آن دو در کنار کعبه رد و بدل شده بود در گوشش بود: ـ از کدام شهر هستی؟ ـ اهواز. ـ علی بن مهزیار را می شناسی؟ ـ خودم هستم. ـ خوش آمدی. باترنم صدای جوان به خود آمد: «خوش آمدی.» بالای تپه ای ایستادند. باور نمی کرد. سرزمینی سبز و خرم زیر پای آنها بود. دورتر بر تپه ای هموار خیمه ای قهوه ای رنگ دیده می شد. جوان سرازیر شد. او هم به دنبال وی افسار را تکان داد. احساس می کرد شتر بر مخمل پا می نهد. به پایین تپه که رسیدند جوان گفت: «پیاده شو.» خودش افسار را رها و به راه افتاد. ـ شتر را به چه کسی بسپارم؟       ـ اینجا سرزمین امن خداست. پسر مهزیار افسار را رها کرد و در پی جوان از میان سبزه زار پیش رفت.    او چشم به خیمه ای دوخته بود که گویا نوری از آن به بیرون می تراوید و به آسمان می رفت و به آن نزدیکتر می شد. به بالای تپه که رسیدند خورشید تازه طلوع کرده بود. جوان داخل خیمه شد. صدای آهنگین و با صفایی از داخل خیمه به گوش می رسید. کاش می شد پشت پرده را دید! جوان با امام حرف می زد. ترنم صدای امام در دشتی سرسبز چه زیبا بود! اشک در چشمان پسر مهزیار حلقه زد.      ـ امام تو را می خواهد. بیست سال انتظار به سر رسیده بود. مشتاق بود اما جرات نمی کرد پرده ی خیمه را کنار بزند. این همه انتظار برای چنین لحظه ی شیرینی بود. دستش را دراز کرد. جوان گفت:       « حضرت اجازه دادند. متنظر تو هستند.» پسر مهزیار نفس عمیقی کشید. پرده را آرام گرفت و داخل شد. سلام کرد. جوان خوش چهره ای بر بالشتی از پوست تکیه زده و زیر اندازش قطعه نمدی خاکستری بود. بغض پسر مهزیار ترکید. امام جواب سلامش را داد و او را پیش خواند. پسر مهزیار جلوتر رفت و زانو زد. دست امام را گرفت و بوسید. بوی عطر خیمه را پر کرده بود. اشک های پسر مهزیار بی صدا و آرام می چکید. امام دستی به موهای او کشید. مهربانانه بود این دست لطیف. سر بلند کرد. چشمانش در دیدگان سیاه و زیبای امام گره خورد. چهره ای بشاش با خالی مشکی بر گونه ی راست. بینی کشیده و  گونه های صاف و متناسب. احساس کرد ارزش این لحظه بیش از بیست سال انتظار است. لبان امام چون غنچه شکفت. آوای دلنشین و پر طنین وی پسر مهزیار را به شوق آورد. امام از احوال شیعیان پرسید. پسر مهزیار آه عمیقی کشید و گفت: «فدایتان شوم! همه در رنج و سختی هستند. به دستور خلیفه ی عباسی بیشتر آنها زندانی شده و زیر شکنجه هستند.» امام به رشته نوری که از لای پرده ی خیمه به درون می تابید خیره شد و فرمود: «روزی فرا خواهد رسید که بر آنها مسلط شوید.» ـ مولایم! پدر و مادرم به فدای خاک پایتان شوند! به فریاد ستم دیدگان بشتابید. طنین صدای امام سکوت را شکست: ـ پدرم از من عهده گرفته که ساکن نشوم مگر در پنهانترین و دورترین مکان ها تا روزی که خدا بخواهد و اذن ...  پسر مهزیار غرق شنیدن سخنان امام بود. چه دلربا حرف می زد! لحظه ای بعد هر دو برخاستند  و از خیمه بیرون رفتند. پسر مهزیار احساس شعف می کرد. اندیشید: «هرگز از امام جدا نخواهم شد.»   پسر مهزیار خوشحال بود. هر روز که می گذشت شکفته تر می شد. یک روز بعد از نماز صبح امام صدایش زد. پسر مهزیار خوشحال نزد امام رفت و کنار سجاده ی وی نشست. امام تسبیحی در دست داشت و زیر لب زمزمه می کرد. پسر مهزیار گفت: «بله مولایم!» امام لحظه ای صبر کرد. آهسته سر بلند کرد. تبسمی نمود و از او خواست که به مکه برگردد. قلب پسر مهزیار فرو ریخت. اشک در چشمانش حلقه زد. با التماس گفت: «اجازه فرمایید در خدمت شما باشم.» امام سرش را تکان داد. اصرار فایده ای نداشت. باید به سخن امام گوش می کرد. برخاست و بیرون رفت. مدتی بعد با همیانی برگشت و گفت: «جانم فدایتان! پس این ناچیز را ازمن بپذیرید پنجاه هزار درهم داخل آن است.» امام تبسمی کرد و فرمود: «ای پسر مهزیار! با این مال به وطن خود بازگرد. راه درازی در پیش داری.» پسر مهزیار جلوتر رفت. دست خوش بوی امام را گرفت بوسید و بر چشمانش مالید. دل کندن سخت بود ولی باید از فرمان امام اطاعت می کرد. همیانش را برداشت و برخاست. خداحافظی کرد و بیرون رفت. جوان منتظرش بود. با هم به راه افتادند. پسر مهزیار هر چند گاه سر بر میگرداند و به خیمه نگاه می کرد اما باید می رفت. شترش عری کشید. قدم برداشتن سخت بود. صدای گریه ی پسر مهزیار در دشت پیچید.آیا می شد بار دیگر امام را ببیند؟ با حسرت نگاهی به خیمه انداخت. خیمه ای در مهتاب. سوار شد و به دنبال سوار جوان افسار شتر را تکان داد.

اللهم عجل لولیک الفرج.